پارت پنجاه و هشتم :

سی و پنج.تمامِ من!



روی جدول کنار خیابان نشسته بود. درست پشت درِ ماشینش که نزدیک به جدول پارک کرده بود. از استرسی که داشت، توان نشستن و منتظر ماندن، داخل ماشین را نداشت. پس پیاده شده بود و خودش را پشت خودرویش قایم کرده بود، تا بتواند راحت‌تر نفس بکشد! و کسی هم او را نبیند!
با صدای در سراسیمه سر چرخاند. بالاخره در باز شده بود و آن دو بیرون آمدند.
الینارز و سهیل!
کنا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    2

    خدای من چجوری حیان ذوق میکنه آدم سرحال میشه.خوبه سوتفاهم برای آسمان برطرف شده.مرسی از این پا ت طولانی🥰🥰🥰😍🤩

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    عاطفه میشه توضیح یدیدچرادیمن بایدسهاحیان باهم بخواددرواقعه چندپارت خوندم وعلت اینکارگفته نشده

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    هنوز خیلی زوده برای گفتنش عزیزدلمممم.اخرای رمان معلوم میشه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️