پارت چهل و چهارم :

بیست و چهار. ماه در خانه!

جلوی ساختمان ایستاده بود و مردد بود! که زنگ را بزند یا نه؟!
انگشتان دستش را میان دست دیگرش به بازی گرفته بود. برای بار آخر با تردید به پنجره ها نگاهی انداخت. هنوز چراغ ها روشن بود. آیا باید زنگ را میزد؟ از چه میترسید؟ اصلا اینجا چه کار می کرد؟ نمی دانست!‌ فقط میدانست دلتنگی امانش را بریده بود! در این چند روز گذشته... نبودن حیّان دیوانه اش کرده بود. شبها نم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    0

    سلام عاطی خانم امروز مارو گذاشتیمون تو خماریا😇😇

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    ان شاءالله تا شب براتون آپ میکنم😅🧡

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    2

    ای داد بیداد بعداز کلی حس خوب باز که این دختر گند زد یعنی ببخشیدا ببخشیدا *می*ری*نه* به تمام احساساتمون🤣🤣🤣.ولی فکر الینارز خیلی کارساز بودا😅😅

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    ایندفعه دیگه حیان خراب کرد دیگه ... آسمان اعتراف می‌خواست و اون نگفت!😂🧡🌱

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    0

    نه قبول ندارم.حیّان بوس میکنه نازمیکنه بغل میکنه کلی حرف های عاشقانه میزنه.بهش میگه من باتو میخوام برم جشن دیگه چجوری بگه تورو میخوام،والامن یکی فقط بغلم کنه همونجااعتراف میکنم.جیگرمونو به سیخ کشیدی😅

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    حالا شایدم یه روزی رسید که آسمان نازشو کشید و خرید....😉

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    0

    آره بهش بگو ناز کن نازدار خانم که نوبت نازکشی هم میرسه .دوتا حرص درآرِ لجبازِ غد🤭🤭

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    فدای جیگرت😂😂🧡آخه حرصتون میدم چون می‌خوام اون صحنه ای که قصد دادم بهتون بدم حلال بشه کامل😂😂

    ۳ سال پیش
  • طنین

    0

    چراااا نمیزاری بگه عاطفه چرااا ؟؟ اینا همه زیر سر توعه وگرنه اونا میخوان بگن، تو نمیزاری اب خوش از گلوی این دوتا بچه بره پایین😂😬🙄😒

    ۳ سال پیش
  • طنین

    0

    یعنیا تمام تنم منقبض شده بود گفتم الاناست که دیگه کامنتا بپوکه از اعتراف اینا ولی همین که اسمان جمله اخرو گفت انگار فحش رگباری بهم بستن که کورخوندی عاطفه ول کن نیست تا شما رو جوون مرگ نکنه😂🙄😩

    ۳ سال پیش
  • هاناخانوم

    0

    همش دچار سوء تفاهم میشن،که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلهها😉دیگه ادامه رمانانمیخونما😉استرس میدن به آدم،عشق میکنن باهم اعترافاتی نامحسوس دارن اصل کاریاندارن این چه وضعشه،خوبه باهوش و تحصیل کردن😠

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    از من به تو نصیحت جای بدی داری لفت میدیااااا سحر نزدیک است😎😂😂اونم چ سحری😂😂😂

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    🙏

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️