دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی آغاز خاکستر جلد اول مجموعه رمان وارثان خاکستر

رمان وارثان خاکستر جلد اول | آغاز خاکستر

  • به قلم درنا
  • ⏱️۴ ساعت و ۳۰ دقیقه ۱۴ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 4.7K 👁
  • 57 ❤️
  • 30 💬

خلاصه رمان :

می گویند سایه پیش از آنکه از دل تاریکی برخیزد، در قلب انسان ریشه می دواند... قرار بود با ازدواج آیرین و الویان دو خاندان دشمن به صلح برسند . قرار بود خون ریزی تمام شود و آتش جنگ خاموش بماند. اما شب پیش از آنکه تاجی بر سرش گذاشته شود، آیرین می گریزد. آرمین برادری وفادار اما خشمگین، برای یافتن خواهرش، مرز ممنوعه را درمی نورد. و هارپاک، جوانی با گذشته فراموش شده و نشانی راز آلود بر سینه اش ،ناگهان در میان طوفانی از افسانه، حقیقت و سایه قرار می گیرد . در جهانی که نور و تاریکی مرز روشنی ندارند، و افسانه ها بیش از واقعیت زنده اند، سه مسیر به هم می رسند . اما پرسش اصلی این نیست که چه کسی پیروز می شود ... بلکه این است چند نفر تا پایان خودشان می مانند؟ آغاز خاکستر جلد اول مجموعه‌ی پنج جلدی وارثان خاکستر است که به سفر رهپویان خاکستر در کشف سرزمین مراگور می‌پردازد، اما این سفر دشوار چندان ساده نیست و بارها رویارویی با موجوداتی که تا چندی پیش برایشان فقط یک افسانه بود، آن‌ها را به مرز مرگ می‌کشاند. از طرفی شعله‌ور شدن آتش جنگ در آذرگان را روایت می‌کند.

قسمتی از متن رمان وارثان خاکستر جلد اول | آغاز خاکستر

موسیقی آرامی آغاز شد و بوی غذا در فضا پیچید. اما آرامش در دل آیرین راه نمییافت. این روز، روز او بود، اما شاد نبود. قلبش چنان میتپید که گویی میخواست از سینه بگریزد.
آرمین لیوانی دوغ به او داد.
ـ بگیر، عروس خانم. نفس بکش.
آیرین لبخند کوتاهی زد و جرعهای نوشید؛ سرمای دوغ چون آب روی آتش درونش ریخت.
در همین لحظه، ندیمهای در گوش الویان چیزی زمزمه کرد. نگاه الویان لحظهای تغییر کرد. دیگر آن لبخند مطمئن را نداشت. آرام از تالار بیرون رفت. آرمین چند ثانیه بعد، بیصدا به دنبالش رفت.
آیرین نگاهی دلتنگ به در انداخت، اما میدانست رفتن در شأن او نیست.
صدایی در ذهنش نجوا کرد:«در شأن تو؟ یا در قفس تو؟»
او باز هم دوغ نوشید و چشمانش را بست.
وقتی دوباره گشود، الویان و آرمین بازگشته بودند، در سکوت. اما نگاهشان... تغییر کرده بود.
لبخند الویان محو شده بود و آرمین، با چهرهای بیروح، در سکوت نشسته بود.
دل آیرین فرو ریخت، بیآنکه بداند چرا.
جشن پایان یافت. صدای خندهها در تالار محو میشد و مشعلها یکییکی خاموش میشدند. اریکا نزدیک آمد و با لحنی آرام گفت:اجازه دهید، بانوی من، شما را تا اتاقتان ببرم.
پیش از آنکه آیرین پاسخی بدهد، صدای الویان از پشت سر برخاست:هوا خوبه… لطفاً کمی با من قدم بزن.
آیرین لحظهای مکث کرد و نگاهش به آرمین افتاد. برادرش فقط سری تکان داد.
چهرهاش جدی بود، اما مخالفتی در آن نبود.
آیرین همراه الویان از تالار بیرون رفت. هوای شب خنک بود و باغ با نور فانوسها میدرخشید.
الویان گفت:کجا دوست داری بریم؟
آیرین لبخندی محو زد.
ـ اورایان زیباست، سرورم… هر جا شما بخواهید.
الویان خندید.
ـ لازم نیست اینقدر رسمی حرف بزنی. منو فقط الویان صدا کن.
آیرین سکوت کرد. میان عطر گلها قدم زدند تا به باغچههای پرگل پشت قلعه رسیدند.
الویان آرام گفت: یادته بچه بودیم، اینجا میدویدیم؟ همیشه دنبالت میکردم، ولی آخرش تو برنده میشدی. حتی از آرمین هم جلو میزدی.
آیرین لبخند کمرنگی زد.
ـ من هیچوقت برنده نمیشدم… فقط اون از قصد عقب میموند.
الویان خندید؛ خندهای واقعی، بینقاب. سپس به آسمان نگریست.
ـ زمان چقدر زود میگذره. اگه اون جنگ لعنتی نبود… شاید همهچیز فرق میکرد.
آیرین نگاهش کرد. در چشمان الویان برق عجیبی بود، نه از عشق، بلکه از چیزی مبهمتر… شاید حسرت، شاید گناه.
نگاهش را به او دوخت و گفت:بهنظرت اگه اون اتفاق نمیافتاد، الان ما اینجا بودیم؟
آیرین مکث کرد. سعی کرد در نگاه او چیزی بخواند، اما جز سایه ندید. چشمانش را از او گرفت و آرام گفت: نمیدونم… شاید. ولی فکر کردن به گذشته فایدهای نداره. چیزی که تموم شده، تموم شده. تنها کاری که میتونیم بکنیم، ادامه دادنه.
الویان لبخندی زد، لبخندی آرام و کمی تلخ.
ـ برای همین ازت خوشم میاد، آیرین. چون حتی وقتی نمیخوای، قویای.
لحظهای سکوت میانشان نشست. بعد الویان با صدایی نرم گفت:دیر وقته. بگذار برسونمت به اتاقت.
آیرین به سوی غرب نگاه کرد؛ جایی که درخت کهنسال سایه انداخته بود.
ـ شما برید… منم زود میام.
الویان سری تکان داد و رفت.
آیرین تنها ماند و قدمهایش را آزاد گذاشت تا خودش راه را نشان دهد. نور غروب میان شاخهها میرقصید و نسیم خنک بوی خاک و خاطره را در هوا پخش میکرد.
به درخت کهنسال رسید؛ همانجا که کودکیهایش شکل گرفته بود. جایی که شبها دورش جمع میشدند و مادربزرگ از قهرمانان فراموششده میگفت.
کنارش نشست. به غروب خیره شد. دلش میخواست یکبار دیگر، فقط برای چند لحظه، کودک باشد… بیفکر، بیدغدغه.
زمان گذشت، بیآنکه بفهمد.
وقتی خواست برخیزد، صدای قدمهایی شنید. برگشت.
آرمین بود. آرام نشست و نگاهش را به افق دوخت.
ـ اینجا… خاصه، نه؟ جایی که دیگه پیدا نمیکنی.
آیرین لبخند محوی زد، اما ذهنش درگیر بود. پا روی دلش گذاشت و با تردید پرسید:چرا دنبالش رفتی بیرون؟
آرمین لبخند زد، از همان لبخندهایی که بیشتر از کلمه حرف میزنند.
ـ واقعاً نمیدونی؟
آیرین با تردید سرش را به نشانهی «نه» تکان داد.
آرمین مکثی کرد، سپس زیر لب گفت:فقط خواستم مطمئن شم خواهرم یادش نره… تو این بازی هیچکس تنها نیست، آیرین. هیچکس.
آیرین ساکت ماند. نگاهش را در چشمان او دوخت. چیزی در دلش لرزید، ترسی مبهم، مثل احساس نزدیک شدن چیزی بزرگ.
آرمین نگاهش را خواند. آرام گفت:همه دنبال صلحن… ولی صلحی که رو خاکستر خون ساخته بشه، نمیمونه. مراقب خودت باش. هر تصمیمی بگیری… پشتت هستم. حتی اگه همه دنیا خلافش باشن.
سکوت.
فقط صدای باد میان برگها.
گرمایی آرام در دل آیرین نشست. لبخند زد. برای لحظهای، دوباره حس کرد هنوز چیزی از آن کودک آزاد درونش زنده است.
آرمین برخاست.
ـ دیگه دیره. برو، فردا روز بلندیه.
بیآنکه منتظر پاسخ بماند، در تاریکی قدم زد و ناپدید شد.
آیرین آرام از جا برخاست و قدمزنان به سوی اتاقش رفت. در را گشود؛ بوی گلهای شببو از پنجرهی نیمهباز در فضا میچرخید.
ـ بالاخره اومدی، آیرین. مدتیه منتظرم.
صدای اریکا بود؛ آرام و مهربان.


بیشتر بخوانید
4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 56 رای
5 ★
41%
4 ★
54%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان وارثان خاکستر جلد اول | آغاز خاکستر

  • Zaza

    0

    واقعا عالی و جذاب و گیرا خسته نباشید فقط جلدای دیگه چطور از کجا بخونم؟

    ۳ ماه پیش
  • درنا

    0

    سپاس از همراهیتون زیبا💗 در کانال ت..ل در آیدی که ذکر شده به صورت آنلاین و وقتی تموم شد در همین سایت.

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    واقعاً عالی بود من خیلی دوست داشتم ممنون نویسنده جون 💜💜💜💜

    ۳ ماه پیش
  • درنا

    0

    مرسی بابت لطفتون قشنگم💗

    ۳ ماه پیش
  • طهورا

    1

    این اسمی که گذاشتیدتوروبیکاپیدانمیکنه

    ۴ ماه پیش
  • درنا

    0

    چرا این حرف ها رو انگلیسی وارد کن دی او آر ان ای خط تیره ان او وی ای ال D o r n a _ n o v e l

    ۴ ماه پیش
  • حنا

    0

    لینک چنلتو میدی؟ آخه میخام عضو شم

    ۵ ماه پیش
  • درنا

    0

    به انگلیسی بزن اینو درنا خط تیره ناول Do a _ novel

    ۵ ماه پیش
  • درنا

    0

    Do a_novel

    ۵ ماه پیش
  • طهورا

    0

    بالانمیاداصلا

    ۴ ماه پیش
  • المیرا

    0

    وایییییی یک مرداد خیلیههههههه

    ۴ ماه پیش
  • درنا

    0

    رمان شروع شده و در کانالم که لینکش در پیام های پایین هست، بارگذاری می شه فصل به فصل.

    ۴ ماه پیش
  • امید

    1

    خسته نباشید عالی بود کاش بشه قسمت های دیگشو زودتر بنویسید واقعا عالی میشه

    ۵ ماه پیش
  • درنا

    1

    تمام تلاشم رو خواهم کرد🥰

    ۵ ماه پیش
  • درنا

    0

    زمان انتشارش به صورت آنلاین ۱ مرداده، اطلاعات بیشتر در کانالم هست.

    ۵ ماه پیش
  • حسیبه

    0

    سلام خسته نباشید 🌹🫀 میشه بگین کانال تون تو کدوم برنامه هست *** *** یا بقیه میخواستم عضو بشم

    ۵ ماه پیش
  • درنا

    0

    روب... آکیبور .... برعکسش کن🤭

    ۵ ماه پیش
  • امید

    0

    خیلی زیبا هستش به امید نوشتن قسمت های دیگه رمان دستت درد نکنه وخسته نباشید

    ۵ ماه پیش
  • درنا

    0

    لطف دارید به من، ممنون بابت وقتتون ✨

    ۵ ماه پیش
  • نازنین.

    0

    رمان جالبی بود ارزش خواندن دارد ونویسندواقعاخلاقیت به خرج داده

    ۵ ماه پیش
  • درنا

    0

    ممنون بابت وقتی که گذاشتی✨

    ۵ ماه پیش
  • Mobi

    3

    عالیییی بودددد دختر چقد ذوق کردم خوندمش بی صبرانه منتظر جلد بعدی این رمان خواهم بود ❤️😅 مرسی از نویسنده عزیز و خوش قلم

    ۶ ماه پیش
  • درنا

    0

    مرسی گلم نظر لطفته💗

    ۶ ماه پیش
  • Negin

    0

    عذر میخوام لینک کانال *** بسته است امکانش هست لینک جدید قرار بدین؟

    ۶ ماه پیش
  • درنا

    0

    قرار دادم گل

    ۶ ماه پیش
  • درنا

    1

    سلام به همه احساس می کنم یه چندتا توضیح راجب این رمان باید بدم . اولی این که هر سال یک جلد از این رمان منتشر می شه، به این دلیل ژانر اصلیش فاتتزی تاریک هست و باید زیاد روش کار بشه، از اون طرف نقشه و زبان ساختگی و قوانینش، خلاصه یه دنیای کامله و باعث میشه زمان گیر باشه نوشتنش.

    ۶ ماه پیش
  • درنا

    1

    دومی هر جلد پایان بندی مشخص خودش رو داره، پس خوندن این جلد به تنهایی به معنای این نیست که شما وسط یک راه نیمه تموم قرار بگیرید، اما در کل داستان شخصیت های اصلی تا پنج جلد ادامه خواهد داشت.

    ۶ ماه پیش
  • درنا

    1

    سومی متاسفانه نیم فاصله ها در اپلیکیشن رعایت نشده، بنابراین اگر اینطوری براتون سخته رمان رو بخونید می تونید در روب با من ارتباط داشته باشید. در اونجا نقشه ی جهان هم بارگذاری کردم. آیدی من دُرنا خط تیره ناول هست.

    ۶ ماه پیش
  • الناز

    0

    جلد های بعدیش کی میاد؟

    ۶ ماه پیش
  • درنا

    1

    سلام گل بعد از اتمام رمانی که الان دارم روش کار می کنم، نقاب ششم، احتمالا اواخر اردیبهشت شروع کنم و به صورت آنلاین در تیر یا مرداد شروع به انتشارش کنم، آفلاین هم حدودای دی در برنامه قرار می گیره.

    ۶ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️