وقتی بعد از آن همه تلاش به ماهیت خودش پی برد، آوار زیادی بر سرش سقوط کرد. او حالا برخلاف عنوان قبلیش به عنوان یک گرگ ناقص، لقب ملکه آدریانا را به دوش می‌کشید. لقبی که همه چشم انتظار آمدن صاحبش بودند تا جنگی دیگر کل امگاورس را از این آرامش پوشالی رها یابد. حالا او، یک گرگ عجیب الخلقه که ناگهان تنها بازمانده از نژادی قدرتمند و شکوهمند بود، مجبور است طبق انتظار همه پیش برود. پس از شکست مفتضحانه ملکه ببرینه ها و متحدانش در جنگ بزرگ امگاورس و به خون کشیدن جنگل هالربوس، آدریانا به دنبال تاون از دریچه‌ای ناشناس عبور کرد. او مرگ را پذیرفت اما تاون کسی نبود که جانش را بگیرد! زیرا سرنوشت طور دیگری برایش پازل را برهم زده بود!

ژانر : عاشقانه، هیجانی، فانتزی، ماجراجویی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۳ ساعت و ۱۲ دقیقه ۲ ثانیه

نویسنده : فاطمه سادات هاشمی نسب

ژانر : #فانتزی #ماجراجویی #هیجانی #عاشقانه

خلاصه :

وقتی بعد از آن همه تلاش به ماهیت خودش پی برد، آوار زیادی بر سرش سقوط کرد. او حالا برخلاف عنوان قبلیش به عنوان یک گرگ ناقص، لقب ملکه آدریانا را به دوش می‌کشید. لقبی که همه چشم انتظار آمدن صاحبش بودند تا جنگی دیگر کل امگاورس را از این آرامش پوشالی رها یابد. حالا او، یک گرگ عجیب الخلقه که ناگهان تنها بازمانده از نژادی قدرتمند و شکوهمند بود، مجبور است طبق انتظار همه پیش برود. پس از شکست مفتضحانه ملکه ببرینه ها و متحدانش در جنگ بزرگ امگاورس و به خون کشیدن جنگل هالربوس، آدریانا به دنبال تاون از دریچه‌ای ناشناس عبور کرد. او مرگ را پذیرفت اما تاون کسی نبود که جانش را بگیرد! زیرا سرنوشت طور دیگری برایش پازل را برهم زده بود!

مقدمه:

باد وزیدن گرفته است و کوه‌ها فریاد می‌زنند. چنگال‌ها آماده‌ی دریدن هستند. دستور این است، دندان‌هایتان را تیز کنید، زیرا ما برای خون ریزی بازمی‌گردیم!

فصل یک

(راوی)

کارول با تمام شدن حرفش به طرف لبه صخره حرکت کرد، دیانا خواست سریع جلو برود و مانع رفتنش شود؛ اما با بالا آمدن ناگهانی یک اژدهای عظیم آن هم درست جلوی صخره از حرکت ایستاد. آتش زیادش که به سمت کارول روانه شد، فریاد دیانا در تمام صحنه‌ی نبرد پیچید و توجه همه را به خود جلب کرد. کارول جلوی چشم هایشان داخل آتش غرق شد و این صحنه را تمامی دشمنان و یارانش از پایین صخره دیدند.

دیانا که تازه به خود آمده بود با حرکت دستش اژدها را خشمگین به عقب پرتاب کرد، نگران و وحشت‌زده به طرف بدن سوخته‌ی کارول دوید. آتنا بالای سرش ظاهر شد و گریان بدنش را تکان داد. آتنا او را بزرگ کرده بود. منطقی بود که بیشتر دلش برای او بسوزد. سال ها ازش نگهداری کرده بود و برایش حکم مادر را داشت و حال بچه‌اش مرده بود.

آتنا دستش را روی قلبش گذاشت، او نیز بخاطر آسیب سوختگی کارول، داشت عود عمرش به پایان می رسید. اما نمی‌خواست مرگش بی هوده باشد و طاقت مرگ کارول را نداشت، بنابراین در یک تصمیم فوری سریع از جایش برخاست و با قاطعیت و بغض خطاب به دیانا گفت:

- خودم رو فدا می‌کنم تا زنده بمونه. دیانا مواظبش باش، ملکه امید خیلی هاست. اون آخرین ببرینه ست پس نذار بازم حماقت کنه.

دیانا جلو آمد، مچ دست آتنا را فشرد و گفت:

- این کار رو نکن! خواهش می کنم.

آتنا لبخند گرمی زد، زمزمه گویان پاسخ داد:

- این تاوانم بخاطر جنگ سال ها پیشه، یه دینی به ببرینه هاست که الان تموم میشه.

او برای اخرین بار به چشم های اشک الود دوست همیشگی اش دیانا نگاه کرد و گفت:

- دلم برات تنگ میشه، مواظب خودت باش. لطفا توی این جهنم زنده بمون، همه بهت نیاز دارن...

دیانا سرش را پایین انداخت، طاقت نگاه کردن نداشت. آتنا رو برگرداند و به کارول که روی زمین افتاده بود نگاه کرد. چشم هایش را با آخرین نفس عمیقش بست و به ذرات ریز نور تبدیل گشت. در کمتر از چند دقیقه بالای سر کارول را نور های سبز رنگ فرا گرفتند و تقدیر تغییر کرد. ثانیه هایی گذشت که ذرات به بدن کارول جذب گشتند و او به جسم انسانی خود تبدیل شد.

لحظه ای بعد، با درد بسیاری به هوش آمد. پوستش می سوخت اما انرژی کمی هنوز او را به هوش نگه داشته بود. گیج و خسته به دیانا و زجه هایش خیره شد، لحظه ای بعد متوجه شد که آتنا را دیگر در وجودش احساس نمی کند. اما هنوز آنقدری به خود نیامده بود که بفهمد چه شده است. چرا حسش نمی‌کرد؟ حتما باز هم برای مدتی از بدنش بیرون رفته بود و به زودی باز می‌گشت. آری او خوشخیال بود.

کارول به سختی بلند شد و به سمت دیانا رفت، نگران به واکنش بد او خیره شد و پرسید:

- چی شده؟ به خوبی یادمه که توی آتیش اون اژدها سوختم ولی الان چرا کاملا سالمم؟ بهم بگو دیانا! چرا داری گریه می‌کنی؟ آتنا کجا رفت؟

گریه های دیانا حتی برای لحظه ای هم بند نمی آمدند. کم کم اشک های کارول هم بخاطر این زجه های از ته دلش شروع به ریختن کرد که دیانا با سکسکه و صورتی که غرق در اشک بود گفت:

- بخاطر حماقت تو خودش رو فدا کرد! بهت چی گفته بودم؟ باید زنده بمونی تو نمی تونی بمیری کارول! باید همه‌شون رو نجات بدی.

کمی مکث کرد و با دست‌هایش اشک‌هایش را پاک کرد. ولی هنوز هم سکسکه می‌کرد، دست های کارول را گرفت و گفت:

- آتنا روحش رو برای همیشه داد تا تو رو نجات بده، اون گفت تو امید خیلی ها هستی. می‌فهمی کارول؟ تو باید زنده بمونی! باید یکبار برای همیشه همشون رو شکست بدی حتی اگه لازم باشه باید دوست هات رو هم بکشی. دیگه حق نداری راجب مرگ حرف بزنی! نه نداری! اتنا دینش رو به ببرینه ها ادا کرد، حالا نوبت توهه که دینت رو به همه ادا کنی!

با هر جمله ای که از دهان دیانا بیرون می آمد؛ کارول بیشتر از قبل در خودش می شکست و فرو می ریخت. چشم هایش غرق در اشک شده بودند و باور این جمله بیشتر از آن چه که فکرش را می کرد برایش سخت بود، امکان نداشت که آتنا دیگر توی وجودش نباشد. چجوری ممکن بود؟ او الهه ی جنگ بود، او دختر زئوس بود چطور می توانست جانش را برای او فدا کند و بمیرد؟

عذاب وجدان، درد و ناراحتی کشته شدن تمام کسانی که گفته بودند تا پای جانشان از کارول محافظت می کنند و حال واقعا برای کارول جانشان را از دست داده بودند، خیلی زیاد بود. آنکه آتنا کسی که توی تمام لحظات زندگی اش باهاش بوده هم بخاطر او خودش را فدا کرده بود باعث میشد قلبش بیشتر از هزار تکه بشود و نتواند فراموشش کند.

با عذاب وجدان به زمین نگاه کرد و از ته دل جیغ کشید. انگار تحملش تمام شده بود. البته که صدای فریاد و همهمه ی جنگ نیز روانش را بهم ریخته بود.

- همه‌ی این ها بخاطر منه، اگر من نبودم این اتفاق ها نمی‌افتاد!

به ناگاه با گریه به طرف صخره دوید، او که دیگر نمی توانست خود را قانع به زنده ماندن کند، حرف های دیانا را نشنیده گرفت. فداکاری آتنا را نادیده گرفت و خواست که خود را رها کند. هرچند با دیدن دایره ای نورانی و عجیب در جلوی صخره، سر جایش میخکوب شد. متعجب به آن خیره ماند؛ حیران به انسانی خیره بود که کنار دایره با یک شنل بر سرش ایستاده بود و آن ها را نظاره می کرد.

در آن تاریکی شب، ماه و ستارگان پشتش قرار گرفته بودند و او را همچون الهگان نشان می‌دادند. او که بود؟ چگونه روی هوا معلق مانده بود؟ پرنسس، اما بی خیال وی شد، او تنها می‌خواست بمیرد تا بقیه را از دست خودش نجات بدهد. نگاهش را از دل آسمان گرفت و بی توجه به آن فرد عجیب، به طرف لبه صخره دوید که با حرف آن ناشناس، از حرکت ایستاد.

- با من بیاید پرنسس، من تاون هستم!

کارول متعجب به او نگاه کرد، حیران خطاب به دیانا که در حال گریه بود گفت:

- دیانا، اون شخص رو می‌بینی؟ تاون کیه؟

دیانا که اصلا متوجه قصد کارول نشده بود و همچنان گریه می کرد، متعجب اطراف را نگاهی انداخت و جواب منفی داد! غمگین گفت:

- کسی که این‌جا نیست، کارول خوبی؟

این حرفش چه معنایی داشت؟ اینکه دیانا او را نمی دید مفهوم چه چیز بود؟ کارول قدمی به جلو برداشت و به او خیره شد. خواست حرفی بزند که به ناگاه، انفجاری جلوی صورتش رخ داد و دنیایش برای همیشه در تاریکی فرو رفت... .

دیانا با شنیدن صدای انفجار، در شوک فرو رفت. او آن‌قدر به کارول تاکید کرد که باید زنده بماند، اکنون او کجا رفته بود؟ از جایش برخاست، حیران جلو آمد و آن اطراف را با نگاه گیجش کاووش کرد، او نبود! با ترس و لرز جلوتر آمد. پایین صخره را که نگاه کرد، زانوانش لرزیدند و خود را باخت.

جسد ببری که پایین صخره، بر روی تمام اجساد دیگر افتاده بود، خبر از یک حقیقت تکان دهنده می‌داد. کارول مرده بود. دیانا اما سعی کرد ابتدا خود را آرام کند. نه اشتباه می‌کرد. احتمالا کارول تلپورت کرده بود، محال است که او آن‌قدر الکی و بی‌خود بمیرد! مثلا ببرینه بود.

با ترس از صخره پایین آمد و خود را به بالای سر جسد رساند. راه رفتن روی اجساد دیگر سرباز ها اصلا احساس خوبی به او نمی‌داد. هنگامی که جسد سوخته شده را دید، نفس در سینه اش حبس گشت. او مرده بود... کارول را از دست داد و این خبر از یک حقیقت بزرگ می‌دهد. آخرین ببرینه نیز برای همیشه جهان امگاورس را ترک نمود.

سرش را بالا گرفت. اشک‌هایش پشت سر هم سقوط می‌کردند. سرباز‌های دو طرف آرام گرفته بودند. زیرا طلسم با مردن ببرینه از بین رفته بود و اکنون تمام سربازهای دشمن قدرت اختیار و تصمیم‌گیری داشتند. جنگ به همین سادگی تمام شد!

هکتور از راه دوری خود را به مرکز نبرد رساند، خونین و زخمی به نزدیک جسد کارول آمد. باورش سخت بود اما اینکه او مرده است، خوشحال و ناراحتش می‌کند. انگار خوشحال است زیرا دیگر جنگ تمام شده بود و ناراحت، بهر آن‌که احساسی از اعماق وجودش می‌گوید این حقش نبود...

هکتور جلوی جسد کارول نشست، آهی کشید و در ذهنش گفت:

"اینکه مرده همه‌چیز رو بهتر می‌کنه، مگر نه؟"

این را از پری جنگل پرسید و او بدون آن‌که جوابش را بدهد، نگاهش را از کارول گرفت. به تمام حضار چشم دوخت و با نفرت فریاد زد:

- همه‌چیز تموم شد، می‌بینید؟ اون مرده و دیگه دلیلی برای جنگ نیست! شماها به خواستتون رسیدید حالا بهتره هرچه سریع‌تر جنگل هالربوس رو ترک کنید وگرنه بهتون رحم نمی کنم!

الفا واران و کارانوس راضی از مرگ کارول، بالای سر جسد آمدند تا از مردنش مطمئن شوند. جسد هنوز گرم بود و این نشان از حقیقی بودن مرگ وی می‌داد. می‌خواهم بگویم در حقیقت آن‌ها خیالشان راحت شده بود. پس تمام نژادها آرام گرفتند و عقب نشینی کردند. اژدهایان به سرزمین خود بازگشتند، گرگ‌ها و گرگینه‌ها نیز هر کدام به گله های خود رفتند. روبینه‌ها به شدت آسیب دیده‌اند و تنها اندکی از آن‌ها باقی‌مانده است. آه تک‌شاخ‌ها هم همین‌طور، شاخ هایشان کنده شده یا آن‌قدری بال‌هایشان زخمی شده‌ که به سختی ایستاده‌اند. دیانا با دیدن این وضعیت بهم ریخته، فردریک را صدا کرد. آن‌قدر افسرده بود که دیگر توان فکر کردن نداشت.

فردریک زخمی کنار دیانا نشست، نگاهش را به کارول سوخته داد و گفت:

- فکر نمی‌کردم این‌طوری تموم بشه.

دیانا جوابی نداد، تنها نگاهش را به جسدها داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خوام برم. همه‌چیز رو به خودت می‌سپارم؛ متاسفم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردریک متوجه‌ی منظور دیانا نشد، هرچند تا آمد بپرسد او ناپدید شده بود. فردریک سرش را پایین انداخت. هکتور هنوز هم جلویش نشسته بود. تا به حال فردریک را آن‌قدر درمانده و زخمی ندیده بود. از تمام پوستش داشت خون می‌چکید، زخم های زیادی برداشته بود. البته که هکتور هم زخمی بود اما نه آن‌قدر همچون فردریک، در افکارش غرق بود که بوی پاتریک را استشمام کرد. او نیز برای وداع با کارول آمده بود. کنار هکتور نشست و خیره به جنازه‌ی او گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب، احساس عجیبی دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنار و آنالی پشت سرش رسیدند. آنار حق به جانب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای همین به اینجا اومده بودیم، این‌طور نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هکتور زوزه‌ای کشید تا دردش را نشان بدهد. پاتریشا در طرف دیگر هکتور ایستاد و زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما خیلی احساس بدی دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنالی سرش را تکان داد، همان‌طور که زخم روی پنجه‌اش را لیس میزد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون دوستمون بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاتریک پوزخند صداداری زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون یه ببرینه بود بچه‌ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردریک که صدایشان را می‌شنید، سرش را بالا آورد. خرخری کرد و همان‌طور که از کنارشان می‌گذشت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- براش متاسفم، تا آخرین لحظه باور داشت شما ها هنوز هم دوستش هستین! بزرگ‌ترین اشتباهش اعتماد به شماها بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردریک رفت و عذاب‌وجدان بیشتری درون هکتور و آنالی ایجاد شد. پاتریک پوفی کرد و آنار جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در هر حال الان مرده، بیاین بریم. این زخم‌ها خیلی دارن اذیتم می‌کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه سر تکان دادند و با آخرین نگاه به کارول، با او وداع کردند. گله‌ها دسته‌دسته از مرزهای جنگل هالربوس بیرون می‌آمدند و به سمت خانه هایشان می‌رفتند. گله‌ی توماس، آخرین گله‌ای بود که از جنگل بیرون آمد و سپس مرز های جنگل هالربوس بسته شدند. اریکا با افتخار در جلوی گله حرکت می‌کند و آن‌قدر خوشحال است که حد و اندازه ندارد. از مردن کارول احساس به شدت خوبی دارد و این واقعا نیازی به بیان دلیل ندارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل دو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خبرها سریع‌تر از آن‌چه گمان می‌رفت، به تمام امگاورس رسید. پری جنگل دیانا دیگر از بین آن‌ها رفته بود. او ناپدید گشته و اکنون کسی در امگاورس یار موجودات نبود. فردریک را جانشین او می‌خواندند اما همه می‌دانستند که نژاد جگوارینه هرگز نمی‌تواند به آن‌ها کمک کند. زیرا او نیز جزء دسته‌های برتری بود که هادس سعی داشت آن‌ را حذف کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امگاورس در آرامش است. مخلوقات در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و جنگی در نگرفته است. ببرینه‌ها که رفتند، انگار امگاورس نفس عمیقی کشید و خیالش راحت شد. دیانا ناپدید شد و فردریک به جنگل‌های کاستاریکا بازگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روبینه‌ها آسیب زیادی در جنگ دیدند اما به رهبری امیلی، آن‌ها هم کمابیش سروسامان گرفتند. با این تفاوت که بیشتر ترد شدند؛ زیرا نژادهای دیگر هنوز هم بر ضد آن‌ها بودند. اسب‌های تک‌شاخ هم رفتند، هرچند آن‌ها اعلام کردند که برای مدتی هرگز از سرزمین‌شان بیرون نخواهند‌ آمد، چرایش را نمی‌دانم اما بال‌هایشان بدجور آسیب دیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنج سال گذشته است اما همچنان موجودات زندگی می‌کنند، باد به آرامی می‌وزد و از لا‌به‌لای چمن‌های دشت تایگا عبور می‌کند. هکتور بر روی یک صخره نشسته است. به قولی پنجه‌ی غم بغل گرفته و دارد به خاطرات دور فکر می‌کند. خاطراتی که شاید چند ماه بیشتر از آن‌ها نگذشته‌اند اما انگار سال‌هاست که رفته‌اند و دیگر هرگز باز نخواهند گشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باد که به پشت گوش‌هایش خورد، نفس عمیقی کشید و چشم‌هایش را بست. چقدر این هوای دلپذیر آرامش بخش است. دمش را کمی تکان داد، می‌خواست ساعت‌ها آن‌جا بخوابد و به افق دشت نگاه کند، اما با زوزه‌ی آلفا که او را صدا می‌زد این آرزویش ناکام ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنجه‌هایش را کشید، خمیازه کشان به راه فتاد تا با آلفا ملاقات کند. با رسیدن به کارانوس، سر تعظیم فرود آورد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" چی شده؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلفا همانطور که داشت دندان‌هایش را با سابیدن به سنگ تیز می‌کرد، پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" خرگوش برام بیار. هوس خرگوش تازه کردم."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هکتور پوفی کرد. پنجه‌اش را روی سنگ کشید که صدای بدی به گوش رسید. معترض گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" برای چی من؟ به شکارچی‌های گله بگو برات بیارن!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارانوس نگاه تیزی به هکتور انداخت، خرخری به نشانه‌ی تهدید سر داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" جرئت سرپیچی از دستورم رو داری هکتور؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هکتور اندکی تعلل کرد، نه جرئتش را نداشت. پس از فرار با کارول و کار هایی که انجام داده بود، پس از بازگشت به گله وقتی فهمید کارول که بوده است، هرگز فراموش نمی‌کند که چقدر به دست کارانوس ضربه خورد. دندان‌های تیزش با آن پنجه‌های برنده واقعا شوخی بردار نبودند. پس زوزو‌ای از سر اطاعت و فرمانبرداری کشید و سریع دور شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رفتن هکتور، کارانوس راضی از خشونت به کار برده‌اش، به ادامه‌ی کار خود رسید. هکتور معترضانه به سمت دشت مرکزی راه افتاد. اخم‌هایش بدجور درهم بود اما چاره‌ای جز اطاعت کردن نداشت. نه تا زمانی که جرئت مقابله و رویارویی با پدربزرگش را داشته باشد. آیا... زمانی می‌رسید که آن‌قدر نترس و شجاع شود که ریاست گله را تهدید کند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن خرگوشی میان علف‌ها، از حرکت ایستاد. آماده‌ی شکار شد، دلش به یاد گذشته لرزید. خاطراتی که مدام در سرش تکرار می‌شوند. آن روز‌ها که تازه به کاستاریکا رفته بودند و کارول شکار کردن را یاد می‌گرفت... آن روز‌ها چقدر خوب بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشید که خرگوش سریع پا به فرار گذاشت. خرخری از سر حرص کرد و مجدد به راه افتاد تا طعمه‌ی دیگری پیدا کند. مشغول پرسه زنی بود که باد شدیدی وزیدن گرفت. سرش را بالا آورد، اطراف را کاوش کرد. چیز عجیبی ندید. سرش را که بالاتر برد آسمان آبی را دید. چرا باد آنقدر شدید می وزید در حالی که اصلا ابری در آسمان نبود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس بدی بهش دست داد. حسی که می‌گفت خبری در راه است. بیخیال شکار کردن شد، همیشه باید به احساس گرگیش اعتماد کند. بی توجهی به آن حماقت محض است. پس سریع به سمت گله دوید. با سرعت زیادی خود را به گله رساند. تمام گرگ‌های گله همچون کارانوس در مرکز منطقه جمع شده بودند و به آسمان و اوضاع ناجور جوی هوا نگاه می‌کردند. ماده‌ها ترسیده و توله‌ها زوزه می‌کشیدند. همه دور هم جمع شدند، هکتور در محدود دفعه‌ای کم این وضیت داغون آب و هوایی را تجربه کرده بود. به طور مثال، آن روز که کارول تازه به منطقه‌ی آن‌ها آمده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش را حبس کرد، اینجا چه خبر است؟ باد شدت بیشتری گرفت، آنقدر که سریع ابرهای سیاه را به کرانه آسمان آورد. رنگ آبی اسمان محو شد و سیاهی ابر ها جایش را گرفت. دیگر منطقه تاریک شده بود. عجیب بود زیرا تازه سر ظهر است. هرچند این ابهام زیاد طول نکشید. چون با ظاهر شدن یک رنگین کمان عظیم در آسمان، صدایی در کل کرانه‌ی امگاورس پیچید. از جنگل‌های تایگا تا جنگل‌های بارانی کاستاریکا، حتی به گوش اهالی هالربوس هم رسید. صدا واقعا هیبت و شکوه بسیاری داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" من برمی‌گردم. در اخلاقیاتم بی‌خبر حمله کردن وجود نداره، پس اهالی امگاورس، آماده‌ی بازگشتم باشید. من آدریانا کسی که شما به عنوان آخرین بازمانده‌ی نژاد ببرینه‌ها می‌شناسینش، بر می‌گردم. دارم میام تا انتقام تک‌تک افرادی که کشتین رو بگیرم. منتظرم باشید. "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هکتور لرزش پنجه‌هایش را به خوبی احساس کرد. این صدای کارول بود؟ واقعا! کارانوس ترسیده بود. بدون شک هرگز انتظار زنده ماندش را نداشت. آن‌ها جسد کارول را با چشم خود دیده بودند، پس چطور ممکن بود؟ کارول اگر واقعا بازگردد، اینبار همه را می‌کشد! کارانوس وحشت‌زده گرگ های خبررسانش را فرستاد تا جلسه‌ای فوری میان قبایل گرگ و گرگینه برگذار شود. تمام امگاورس این صدا را شنیده بودند، پس طولی نمی‌کشید که آشوبی همگانی این جهان را فرا بگیرد. او باز می‌گشت و که می‌دانست که به راستی چه در انتظارشان است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل سه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(پنج سال قبل)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ناگاه با گریه به طرف صخره دوید، او که دیگر نمی‌توانست خود را قانع به زنده ماندن کند، حرف‌های دیانا را نشنیده گرفت. فداکاری آتنا را نادیده گرفت و خواست که خود را رها کند. هرچند با دیدن دایره‌ای نورانی و عجیب در جلوی صخره، سر جایش میخکوب شد. متعجب به آن خیره ماند؛ حیران به انسانی خیره بود که کنار دایره با یک شنل بر سرش ایستاده بود و آن‌ها را نظاره می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آن تاریکی شب، ماه و ستارگان پشتش قرار گرفته بودند و او را همچون الهگان نشان می‌دادند. او که بود؟ چگونه روی هوا معلق مانده بود؟ پرنسس، اما بی خیال وی شد، او تنها می‌خواست بمیرد تا بقیه را از دست خودش نجات بدهد. نگاهش را از دل آسمان گرفت و بی‌توجه به آن فرد عجیب، به طرف لبه‌ی صخره دوید که با حرف آن ناشناس، از حرکت ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با من بیا پرنسس، من تاون هستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول متعجب به او نگاه کرد، حیران خطاب به دیانا که در حال گریه بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیانا، اون شخص رو می‌بینی؟ تاون کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیانا که اصلا متوجه‌ی قصد کارول نشده بود و همچنان گریه می‌کرد، متعجب اطراف را نگاهی انداخت و جواب منفی داد. غمگین گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کسی که این‌جا نیست، آدریانا خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این حرفش چه معنایی داشت؟ اینکه دیانا او را نمی‌دید مفهوم چه چیز بود؟ کارول قدمی به جلو برداشت و به او خیره شد. خواست حرفی بزند که تاون زودتر به حرف آمد، با نهایت احترام و آرامش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باهام بیا کارول، مرگت چیزی رو درست نمی‌کنه اما زنده موندنت بی‌تاثیر نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول تردید زیادی داشت، نگاهش را به دیانا داد، وقتی او را دید که بهت‌زده به خودش خیره است و تکان نمی‌خورد، تعجب کرد. نگران خواست به طرفش برود که تاون مجدد به حرف آمد. آهسته قدم برداشت و در هوا راه رفت. به لبه‌ی صخره که رسید، با آن چشم‌های سیاهش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زمان براشون متوقف شده. می‌بینی؟ صلح همین‌قدر آرامش‌بخشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول به کنار آن مرد آمد و به دور دست، به صحنه‌ی نبرد خیره شد. همه‌چیز از حرکت ایستاده بود. کسی تکان نمی‌خورد. اژدهایان در هوا معلق بودند، آتش‌ها در میانه‌ی آسمان ساکن گشته بودند. اسب‌های تک‌شاخ در حالی که شاخ هایشان درون شکم گرگ‌ها بود، خنثی مانده‌اند. کارول به ناگاه فهمید که واقعا آنچه دلش می‌خواهد چه احساس خوبی دارد. آیا مرگ هم همین‌قدر آرامش بخش بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاون که انگار ذهن او را می‌خواند، سرش را به نشانه منفی تکان داد، لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرگ چاله‌ای بی‌پایانه، تا ابد درونش سقوط می‌کنی. آرامشی نخواهی داشت. با من بیا کارول، تو آخرین ببرینه توی این جهانی، با من بیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول سرش را آهسته تکان داد. چشمش را بست، آیا حاضر بود بمیرد و تا ابد، تا بی‌نهایت در چاله‌ای عمیق سقوط کند؟ نه او این سکوت صلح را دوست داشت. پس رویش را سمت تاون چرخاند و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه. باهات میام. اینجا دیگه جایی برای من نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاون راضی و خرسند سرش را تکان داد، لبخند گرمی زد و دستش را به سمت حلقه دراز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول مردد به حلقه نگاه کرد، آیا عبور کردن از آن درد داشت؟ نمی‌دانم. به طرف آن قدم نهاد و آخرین نگاهش را به دیانا داد. نفس عمیقی کشید و پا به درون حلقه‌ی تاریک نهاد. تاون نیز پشت سرش راه فتاد. با رسیدن به حلقه، بشکنی در هوا زد که ناگهان انفجار عظیمی صورت گرفت و زمان مجدد به حرکت در آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول چشم که گشود، خود را در یک سرزمین یا شاید جهان دیگری دید. اینجا با امگاورس فرق داشت، آیا به نقطه‌ای دیگر از امگاورس سفر کرده بود؟ بهت‌زده به آسمان بنفش بالای سرش خیره شد. کرم‌های شب‌تاب قرمز رنگ سوسو می‌زدند و در اطراف درختان هندوانه می‌چرخیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول بهت‌زده به طبیعت عجیب خیره بود که تاون کنارش ظاهر شد. خسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز کردن دریچه‌های زمان خیلی سخته، این یکی انرژی زیادی ازم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول سرش را چرخاند و به او خیره شد. تعجب در تمام اجزای صورتش هویدا بود. تاون خندید و دستش را روی شانه‌ی کارول نهاد. با خونسردی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوه عذرمی‌خوام. به قُدمرا خوش اومدی کارول.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول که به شدت گیج شده بود، با تلفظ عجیب قدمرا بیشتر حیرت‌زده شد. با شک و تردید پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به کجا؟ قدمریا؟ اینجا دیگه کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاون اخم غلیظی کرد و خواست جواب کارول را بدهد که صدایی به گوش رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهت گفتم این اسم مزخرف به درد اینجا نمی‌خوره ولی تو گوش ندادی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاون پوفی کشید و رویش را از کارول و صاحب صدا گرفت. در حالی که می‌رفت تا استراحت کند معترضانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همینه که هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناپدید شدن تاون، کارول نگران به اطراف نگاه کرد. منبع صدا از کجا بود؟ طولی نکشید که بوته‌های جلویش تکان خوردند و اون ترسان عقب‌تر رفت. بوته‌ها بیشتر به حرکت در آمدند تا آنکه دختری زیباروی، از میان بوته‌ها بیرون آمد. کارول با دیدن یک انسان نفس عمیقی از سر آسودگی کشید. دختر با شادی جلو آمد، مشخص بود که چقدر از دیدن کارول خوشحال است. این از تمام اجزای صورتش معلوم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر هیجان‌زده جلوتر آمد که کارول ناخواسته و از روی واکنش عصبی، قدمی به عقب نهاد. دست‌هایش را سریع بالا آورد، جلوی خود گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبر کن تو کی هستی؟ جلوتر نیا لطفا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر زیباروی با آن موهای بنفش، از حرکت ایستاد و دستش را محکم بر پیشانی‌اش کوبید. با تاسف گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوه ببخشید اصلا حواسم نبود که تازه اومدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالت چهره‌اش سریع تغییر کرد، انگار که احوال کارول را به خوبی درک می‌کرد. با لحن آرامی به او خیره شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینکه تصمیم گرفتی همراه تاون بیای، یعنی توی شرایط مرگ و زندگی بودی. مگه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول نفس عمیقی کشید، او از کجا خبر داشت؟ آهسته سرش را تکان داد که دختر لبخند تلخی زد. سرش را خم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لیلیت هستم، اسمت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول نام او را زیر لب زمزمه کرد و با تاخیر پاسخش را داد. لیلیت دختر مهربانی به نظر می‌آمد. چهره‌ی زیبایی هم داشت. به خصوص هماهنگی چشم‌های مشکین رنگش با آن موهای بنفش آسمانی بسیار زیبا بودند. کارول به اطراف نگاه کرد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینجا کجاست؟ قیدمرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلیت خندید. سرش را به چپ و راست تکان داد و بدون اجازه دست کارول را گرفت. هرچند او دیگر واکنش نشان نداد. او را کشید و به سمت بوته‌ها قدم نهاد. همان‌طور که می‌رفت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینجا قدمراست، قُ دِم را، و بذار بهت بگم که تاون به شدت متنفره که اسم اینجا رو بد بگی. اینجا رو اون ساخته یه جایی توی زمان و مکان جدا از تمام سرزمین‌هایی که تا به حال دیدی. یه جهان دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول با کنجکاوی همان‌طور که به دست لیلیت کشیده میشد، حرف‌هایش را گوش می‌داد. پس عجیب و غریب بودن این سرزمین هم برای همین بود، زیرا جهان خود ساخته حساب میشد. لیلیت از روی سنگ بزرگی بالا رفت و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در واقع تاون قدرت خیلی زیادی داره، هیچکس نمی‌دونه اون واقعا کیه اما ممنونشیم و مهم نیست کیه. اون همه رو نجات داده و به اینجا اورده تا در آرامش زندگی کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول که به سختی داشت دنبال او از سنگ بزرگ بالا می‌رفت پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همه؟ مگه چند نفر اینجان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلیت خندید، به آسمان نیلی رنگ نگاه کرد و با شادی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخ بالاخره اومد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست کارول را ها کرد، با جیغ و فریاد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یاسمن بیا اینجا، هوهو یوهو یاسمن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول کنجکاو به آسمان بنفش نگاه کرد، ماه سفید واقعا در آسمان بنفش شکوهمند بود. دقیق‌تر که نگاه کرد، پرنده‌ای بسیار بزرگ با دمی شاخه ای را بر فراز آسمان دید. تعجب کرد، تا به حال همچین موجودی را ندیده بود، حداقل نه در امگاورس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول نگران کنار لیلیت ایستاد، زیرا با نزدیک شدن پرنده‌ای که انگار نامش یاسمن بود بیشتر استرس گرفت. واقعا پرنده‌ای بزرگ جز اژدها ندیده بود. آن حیوان چه بود؟ یاسمن لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک‌تر میشد و کارول از ترس بیشتر نمی‌دانست باید چه کند. یاسمن از دور به اندازه‌ی سه اژدهای بزرگ به نظر می‌رسید. وقتی بر زمین می‌نشست قرار بود چقدر باشد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلیت شاد و شنگول از رسیدن یاسمن به حرف آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یاسمن هم مثل تو تازه به اینجا اومده. توی سرزمینش شورش شده بود و می‌خواستن اون رو به عنوان آخرین بازمانده از نژادش پیشکش خداشون کنن. تاون نجاتش داد وگرنه نسلشون به کل منقرض میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول تنها سرش را تکان داد و زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چقدر بزرگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلیت خوشحال‌تر به سمت کارول چرخید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باورت میشه منم وقتی دیدمش همین رو گفتم؟ اون تازه هنوز به بلوغ نرسیده. خودش می‌گفت خیلی بزرگ‌تر از این میشه. خیلی جالبه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول نفس عمیقی کشید، او تازه از دل جنگ بیرون آمده بود، آیا می‌توانست این همه تفاوت و چیز های جدید را حضم کرده و با آن‌ها کنار بیاید؟ یاسمن که رسید، لرزی بر اندام کارول افتاد. تا قبل از آن فکر می‌کرد خودش خیلی با شکوه است، اما اکنون با دیدن این پرنده‌ی زیبا واقعا چیزی برای گفتن نداشت. پرنده با نوک تیز و کوتاهش سرش را جلو آورد. بال‌های بزرگش هر کدام به اندازه‌ی یک درخت کاج ده ساله بود. رنگارنگ بودن بال‌هایش واقعا هوش و حواس شخص را مختل می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاسمن چشم‌های بزرگ و براقش را جلو آورد و کارول را بررسی کرد. با کنجکاری پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جدید اومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلیت تاج پر یاسمن را که با حالت زیبایی به پایین افتاده بود نوازش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره ده دقیقه ایه که تاون آوردتش. خیلی خوب شد اومدی واقعا خسته بودم که اون همه راه رو برگردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاسمن خندید و کمی عقب رفت. به کارول نگاه کرد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به قدمرا خوش اومدی، من یاسمنم، از جهان زمین اومدم. تو از کجا میای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول کمی تعلل کرد و سپس، با نگرانی از پشت لیلیت کنار آمد. به هیبت و شکوه یاسمن نگاه کرد و آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من از امگاورس اومدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاسمن سرش را تکان داد و لیلیت سریع پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امگاورس؟ یعنی تو از همون جایی اومدی که ببرینه‌ها بودن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول با شنیدن نام ببرینه از زبان یک غریبه، نفس در سینه‌اش حبس شد. با چشم‌هایی گشاد شده به لیلیت خیره شد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو ببرینه می‌شناسی؟ از کجا می‌دونستی؟ من... من آخرین ببرینه بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلیت نفس عمیقی کشید و با ناراحتی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره شنیده بودم. ببرینه‌های زیادی اینجان اما دو تاشون از امگاورس اومدن. هرچند بخاطر زخم های زیادی که دیده بودن مردن اما بچه هاشون اینجا زندگی می‌کنن و الان گله‌ی بزرگی توی منطقه‌ی شمالی دارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول دست‌های لرزانش را روی قلبش نهاد و با چشم‌هایی که داشتند خیس می‌شدند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باورم نمیشه اینجا ببرینه باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاسمن لبخند گرمی زد، به انسان تبدیل شد و جلو‌تر آمد. کارول را ناگهانی در آغوش کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کاش منم یه روز احساس تو رو تجربه کنم. آخرین بازمانده بودن از یک نژاد اصلا حس خوبی نداره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول که یک لحظه عمیقا احساس کرد واقعا یاسمن او را بهتر از هرکسی درک کرده است، بغضش شکست و متقابلا او را در آغوش گرفت. لیلیت در سکوت تنها آن‌ها را نظاره کرد. حرفی برای گفتن نداشت زیرا خودش این احساس را درک نمی‌کرد. او از نوادگان قبایل در خطر بود و اکنون دیگر جزء آخرین اعضای یک نژاد به حساب نمی‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدتی بعد، یاسمن از آغوش کارول بیرون آمد و با خوش‌رویی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا، می‌برمت پیش اون‌ها، مطمئم خیلی از دیدنت خوشحال میشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول مضطرب در سکوت به آسمان خیره ماند. اکنون تازه متوجه‌ی موهای قرمز و طلایی‌اش شده بود. چقدر که این موها به آن پوست گندمیش می‌آمد. آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممکنه که قبولم نکنن؟ من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلیت جلو آمد و دست بر روی شانه‌ی کارول نهاد. با اعتماد به نفس گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیخیال دختر، چقدر فس‌فس می‌کنی. یاسمن زود باش که تشنمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاسمن سرش را تکان داد، مجدد به پرنده تبدیل شد و بالش را جلوی پای لیلیت و کارول گرفت تا بالا بروند. کارول با احتیاط بر روی پر های بزرگش پا گذشت و بالا رفت. با رسیدن به پشت گردنش، کنجکاو پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یاسمن، تو چی هستی؟ تا به حال این نوع پرنده رو ندیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاسمن آه کشید، به آسمان صعود کرد و در حالی که بر فراز ابرهای آبی می‌گذشت، جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا به حال اسم سیمرغ به گوشت خورده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول کمی فکر کرد، سیمرغ؟ سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، اسم جالبیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاسمن راضی پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته، یکی از محدود نژاد‌های مقدسیم. ولی خب به گفته‌ی تاون من آخرین دونه هستم. حتی امکان تولید مثل هم ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول دستش را روی پر قرمز رنگ سیمرغ نهاد، غمگین زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درکت می‌کنم. باری که روی دوشته از منم سنگین تره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو سکوت کردند و لیلیت با افکاری درهم به افق مهتاب خیره شد. آیا کارول کنجکاو نبود بداند او از کدام نژادست؟ نفس عمیقی کشید و منتظر ماند تا به منطقه‌ی شمالی برسند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آن‌جایی که قُدِمرا سرزمینی خود ساخته برای نژاد‌های در خطر بود، تاون جوری آن را خلق کرده بود که با حضور هر نژاد جدید این سرزمین خانه‌ای جدید برای آن‌ها بسازد. بنابراین بخاطر حضور زیاد آن‌ها، این سرزمین بزرگ‌تر از آن‌چه انتظار می‌رفت بود. برای همان چندین ساعت طول می‌کشید تا به مقصد برسند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاسمن خسته شده بود اما با گذشت هشت ساعت، تنها ده دقیقه مانده بود که به منطقه‌ی شمالی برسند، لیلیت زیر چشمی به یاسمن نگاه کرد که داشت نفس‌نفس میزد. خوشبختانه هوا تاریک و مطلوب بود وگرنه به حتم زودتر از این‌ها خسته میشد. سرش را چرخاند، کارول را که دید، لبش را گزید. دخترک بیچاره با دهانی بازمانده به خواب رفته بود. مدام جلو و عقب میشد و در حالی که می‌رفت تا بیفتد، باز صاف می‌نشست و به خُرخُرش ادامه می‌داد. لیلیت خیلی سعی کرد جلوی خودش را بگیرد، برای همان صورتش قرمز شده بود. یاسمن که دید چیزی روی بدنش دارد می‌لرزد، سرش را برگرداند و لیلیت قرمز شده را دید. نگران گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لیلیت طوری شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را بالا آورد و مخالفت کرد، با انگشت به کارول اشاره کرد و بیشتر خندید. یاسمن که کارول را دید، به خنده افتاد اما سعی کرد زیاد تکان نخورد تا او بیدار نشود. سرش را مجدد چرخاند و به جلو نگاه کرد. با دلسوزی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مشخصه که چقدر خسته بوده. از توی یه جنگ تاون آوردتش اینجا، مطمئنم می تونم درکش کنم که چقدر آرامش داشتن احساس خوبیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلیت که سعی داشت خود را آرام کند، سرش را تکان داد و با لحن خندان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوشحالم که مثل شماها این شرایط مزخرف رو ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل چهار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاسمن خندید و چیزی نگفت. دلیلی هم نداشت او بتواند درکشان کند، کسی که جزء نوادگان یک نژاد حساب میشد چه می‌فهمید از آخرین وارث بودن؟ از این بالا، لیلیت به خوبی توانست خانه‌های ببرینه‌ها را ببیند که برف روی آن‌ها نشسته بود. دستش را دراز کرد و بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اونجاست یاسمن، رسیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول سریع با صدای بلند لیلیت از خواب پرید، با گیجی فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبر کنید خواهش می‌کنم من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچند با دیدن آسمان بنفش جلویش، تازه به یاد آورد که کجاست. تازه به یاد آورد که دیگر در جنگ نیست. دستی بر صورتش کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای، فکر کردم وسط میدون جنگ خوابم برده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلیت و یاسمن هر دو خندیدند. کارول نیز لبخند آرامش‌بخشی زد. به هرحال جنگ عوارض روحی‌ای در پی داشت. یاسمن به سمت پایین پرواز کرد و با احتیاط فرود آمد. کارول و لیلیت که از پشتش پاییم آمدند به انسان تبدیل شد. هر سه کنار هم ایستادند، کارول نگاهش را به آن خانه‌های زیبای چوبی داد که چگونه شکوهمند و خوش‌فرم بنا شده بودند. با تعجب پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینا چین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاسمن ابرویش را با تعجب بالا انداخت و به کارول نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی تو نمی‌دونی خونه چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول لب گزید و با بهت زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خونه‌های ما غار بود. اینا... از چوب ساخته شدن؟ بخاطرش درخت قطع کردین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلیت شانه‌ای بالا انداخت و به سمت خانه‌ها قدم برداشت. با خون‌سردی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیخیال، امگاروس جهان وحشیه، برای همین طبیعیه که اون این چیزها رو نشناسه. بیاین بچه‌ها، قرار نیست که تا فردا اینجا وایسیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول و یاسمن هر دو پشت سر لیلیت راه افتادند و به سمت دهکده رفتند. با رسیدن به ورودی سنگ فرش شده‌ی دهکده، اهالی آن به هر سه نفر خیره شدند. همه از زن و مرد گرفته تا کودک و پیر داشتند به آن‌ها مشکوک نگاه می‌کردند. هر سه به شدت معذب بودند، لیلیت آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب، کارول زود باش تبدیل شو وگرنه از اینجا پرتمون می‌کنن بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول با دهانی باز مانده پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاسمن سریع دست کارول را گرفت و با ترس گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینا ببرینن زود باش کارول! اصلا نمی‌خوام توسط یه ببر کشته بشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول که نمی‌دانست موضوع چیست کمی مکث کرد تا فکر کند. خواست سوال دیگری بپرسد که صدایی از میان اهالی دهکده به گوش رسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه به تاون نگفته بودیم کسی حق نداره بیاد اینجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای دیگری با لحن معترضانه به گوش رسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باید خودمون به اینا بفهمونیم که نمی‌خوایم با کسی در ارتباط باشیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنی به حرف آمد که روی صندلی نشسته بود و میل بافتنی دستش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تاون بهمون احترام نمی‌ذاره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاسمن بیشتر دست کارول را فشرد، رنگ و روی هر دو مثل گچ سفید شده بود. لیلیت سریع گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زود باش پس منتظر چی هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول نفس عمیقی کشید و قدمی به جلو نهاد، با ترس و نگرانی به همه نگاه کرد. نگاه های خشمگینشان خبر از چه می‌داد؟ آیا قرار نبود آن‌ها او را قبول کنند؟ چشم بست و دل به دریا زد، مرگ یک‌بار، شیون هم یک‌بار. دیگر ترس و اضطراب کافیست. اکنون که دو دوست خوب دارد، شاید دیگر نباید نگران پذیرش در گله باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اراده کرد و لحظه‌ای بعد چشم گشود. این‌بار که به مردم نگاه کرد، متوجه تغییری در حالت چهره‌هایشان شد. نگاهشان تغییر کرده بود، آن‌ها بهت‌زده، هیجان‌زده و خوشحال بودند! همه به سمت کارول هجوم آوردند. دخترک بیچاره لحظه‌ای ترسید و عقب رفت اما سریع توسط ببرینه‌های دیگر احاطه شد. آن‌ها نیز برای هم‌دردی به جسم خود تبدیل شده بودند. کارول تا به حال آن‌قدر ببرینه را دور خودش ندیده بود. دیدن بدن‌های هم‌شکل خودش واقعا احساس خوبی داشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببرینه‌ها با شادی خود را به او می‌مالیدند، او را لیس می‌زدند و پوزه بر دماغش می‌مالیدند. همه باهم خوشحالی کردند و این یعنی او را پذیرفته بودند. صدایی در پشت این هیاهوی، باعث شد اهالی دهکده کنار بروند. آلفا اینجا بود. چقدر زود خبر به گوشش رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول با آرامشی که عجیب به قلبش تزریق شده بود، روی زمین نشست. آلفا پیر بود، اصلا انتظاری که کارول داشت را برآورده نمی‌کرد. اما احترامی که بقیه به او می‌گذاشتند باعث شد ناخواسته او نیز به آن احترام بگذارد. آلفا جلو آمد، نزدیک کارول ایستاد. او را بو کرد، بوی سرزمین خودشان را می‌داد، بوی امگاورس! بوی جنگل‌های هالربوس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلفا ناخواسته بغض کرد و آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بوی هالربوس رو میدی دختر... تو از امگاورس اومدی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه با این حرف آلفا تعجب کردند. پچ‌پچ هایشان شروع شد و هرکس چیزی در گوش دیگری می‌گفت. آلفا سرفه کرد، کارول نگران و مضطرب پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من... من آخرین بازمانده از ببرینه‌ها بودم. من... من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلفا لبخند گرمی زد، جلوتر آمد و رخ‌به‌رخ کارول ایستاد. زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو... باید دختر آنیس باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول لحظه‌ای قلبش از حرکت ایستاد، اینجا هم او و مادرش را می‌شناختند! انگار هرگز قرار نبود آرامش را تجربه کند! به سختی سرش را تکان داد، با تاییدش همه خوشحال شدند. آن‌ها پرنسس آنیس را می‌شناختند. کسی که جانش را برای این نژاد داد تا آخرین وارث زنده از آن جنگ بزرگ بیرون برود. آلفا پشت گوش کارول را لیس زد و با مهربانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به گله خوش اومدی فرزند آنیس. اسمت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول با این سوال، سکوت کرد. فکر می‌کرد سخت‌ترین کار این است که وارد گله شود، اما اکنون که فکرش را می‌کرد، می‌دید سخت‌ترین کار انتخاب یکی از دو نامی است که او را با آن صدا می‌زنند! او آدریانا ملکه‌ی ببرینه‌ها بود یا کارول یک ببرینه‌ی دورگه که پدرش گرگ بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلفا که سکوتش را دید، خنده‌ای بر لب نشاند. عقب رفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما ببرینه‌ها تمام راز هامون رو بهم می‌گیم. شاید بهتره الان همه‌چیز رو بگی و خودت رو به آرامش درونی برسونی. می‌بینم که چقدر فشار روی روحت هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول پنجه‌های لرزانش را تکان داد. دمش را به حرکت در آورد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب، توی امگاورس هیچ ببرینه‌ای نبود و من، من به گفته‌ی بقیه باید انتقام خانوادم رو می‌گرفتم. من... من جنگ بزرگی رو شروع کردم اما قدرتمون به اندازه کافی نبود. پس... خیلی از متحدانم نابود شدند. خیلی از نژادهایی که بهم کمک کردن نابود شدن و... و آتنا هم جونش رو برای من داد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغضش شکست و روی زمین خوابید، لیلیت خود را به کنار او رساند و غمگین نوازشش کرد. یاسمن اما همان‌جا ماند، به طور غریزی ببرینه‌ها دشمن او بودند. نمی‌توانست ریسک کند زیرا آخرین بازمانده از نژاد سیمرغ باستانی بود. لیلیت اما کله خراب‌تر از این حرف‌ها بود. می‌دانست که ببرینه‌ها بخاطر حضور او آن‌قدر عصبانی شدند اما بازهم بی‌توجه به آن‌ها به دل گله رفت تا کارول را نوازش کند! دیوانه بود، نبود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببرینه‌های دیگر با حضور لیلیت غرغر کردند، اصلا خوششان نمی‌آمد که یک دشمن، در گله‌ی آن‌ها حضور داشته باشد و چه بسا، به یکی از اعضای آن‌ها دست بزند! کارول هرچند برایش مهم نبود. فقط دلش به حال خودش می‌سوخت. به حال افرادی که بخاطر او مرده بودند. آلفا که به نظر نژاد پرست نمی‌آمد، به اهالی نگاه کرد و آن‌ها سریع آرام شدند. دمش را کمی تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌فهمم، بار سنگینی روی دوشت بوده. شاید بهتره استراحت کنی. بعدا به دیدنم بیا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول تنها سرش را تکان داد، بعد آلفا کسی را صدا زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پیتر کجایی؟ پیتر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببرینه‌ا‌ی جوان و خجالتی، از میان گله بیرون آمد و با سری افتاده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله پدربزرگ روهن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلفا روهن به کارول اشاره کرد و همان‌طور که به سمت خانه‌ی خود می‌رفت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این دختر رو به خانه جدیدش ببر. مدتی حواست بهش باشه؛ بهش زندگی کردن توی اینجا رو یاد بده. پیتر، ببینم از زیر کار در رفتی این‌بار خودم باهات برخورد می‌کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلفا که دور شد، همه پراکنده شدند و به کار های خود مشغول گشتند. پیتر خجالتی، مستاصل جلو رفت و کنار لیلیت ایستاد. با نگرانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من... من پی... پیترم. من... بابابزرگ گفت که...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول سرش را بالا آورد، هر دو با لیلیت به او نگاه کردند. پیتر که بیشتر مضطرب شده بود، سکوت کرد و سرش را پایین انداخت. یاسمن با نگرانی جلو آمد و خطاب به لیلیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لیلیت، بهتره ما بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول بلند شد، به انسان تبدیل گشت و اشک‌هایش را پاک کرد. با بغض گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میشه بمونین؟ اصلا نمی‌خوام اینجا تنها باشم. خیلی معذبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلیت و یاسمن نگران به اطراف نگاه کردند، ببرینه‌ها هنوز هم آن دو را به شدت زیر نظر داشتند. یاسمن شرمنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستش اینجا جای ما نیست کارول، ببرینه‌ها به شدت با نژاد‌های دیگه مشکل دارن. به خصوص با لیلیت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول ابرو بالا انداخت، در میان آن‌همه استرس از لیلیت پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه تو از چه نژادی هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلت آه کشید و با خشم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- روباه بنفش، نمی‌دونم این ببرینه‌ها چی از نژاد من دیدن که این‌طوری به خونمون تشنن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دفترچه لغات:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نژاد روباه بنفش: روباه هایی با گوش های بسیار بزرگ که قدرت شنوایی بسیار زیادی دارند. به صورتی که می توانند احساسات فرد را از روی صدا و نوع ولتاژ آن تشخیص دهند. توصیه می شود در مواقع حساس به هیچ وجه به یک روباه بنفش دروغ نگویید. زیرا او بدون شک متوجه آن خواهد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول بهت‌زده به لیلیت خیره ماند که پیتر با آن‌همه لکنت به حرف آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در... در واقع ببرینه‌ها از تمام... نژاد‌هایی که درنده هستن دو... دوری می‌کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول سرش را تکان داد، بیشتر از پیش پیتر را زیر نظر گرفت. ببرینه‌ی نر جوانی بود که عضله‌های خوبی داشت. اما این حجم از خجالتی بودنش روی مخ کارول خط می‌انداخت. کارول باشه‌ای گفت و آن دو را بغل کرد. با مهربانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ازتون ممنونم که من رو تا اینجا اوردین. بازم می‌بینمتون مگه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاسمن سرش را تکان داد و لیلیت جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته، هر غروب روی صخره‌ی مرکزی جمع میشیم. مطمئنم پیتر بلده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه به پیتر نگاه کردند و او سرش را تکان داد. در نهایت یاسمن به سیمرغ تبدیل شد و لیلیت بر پشتش نشست. با فریاد بلند سیمرغ که لرزی بر اندام کارول انداخت، آن‌ها بر فراز آسمان بنفش شب پرواز کردند و از این منطقه دور شدند. کارول با رفتن آن‌ها به شدت احساس تنهایی کرد. خجالت‌زده به اطراف چشم دوخت که پیتر با تردید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا خونه‌ی جدیدت رو ببین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول سرش را تکان داد و هر دو به راه افتادند. در راه کارول حواسش را به مردم داده بود. پیتر با دو قدم جلوتر حرکت می‌کرد و کارول پشت سرش راه می‌رفت. کارول اولین‌بار بود که چیز‌های جالب و جدید را آن‌هم در سرزمینی متفاوت می‌دید. به طور مثال آن خانه‌های چوبی به تنهایی در نظر او شاهکار به حساب می‌آمدند. جوب‌های آب با آن‌همه دقت او را حیرت‌زده کردند. در حالی که نگاهش به آب درون جو‌ی ها بود، خطاب به پیتر پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینا چین؟ چطوری می‌تونین آب رو کنترل کنین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر سرش را برگرداند تا متوجه‌ی منظور کارول شود، هنگامی که جوب آب را دید، لبخند ساده‌ای زد. آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهش میگن جوب، سد می‌بندیم و اول اون‌ها رو درست می‌کنیم. بعد هر بار که به آبیاری زمین نیازه در سد رو باز می‌کنیم و آب وارد این جوب‌ها میشه. از سیل جلوگیری میشه و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول به میان حرفش پرید و گیج گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میشه از اول بگی؟ چون انگار هیچی نفهمیدم! گفتی اسمشون جوبه؟ یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر دهانش باز مانده بود. به نظر این دختر بیش از حد از این جهان عقب‌تر بود. سوال بزرگی برای پیتر پیش آمد، مگر امگاورس تا چه حد جهان وحش بود؟ آیا آن‌ها خانه هم نداشتند؟ کشاورزی چه؟ پس چه می‌خوردند؟! سوالش را ناخواسته به زبان آورد، بدون آن‌که فکر کند ممکن است کارول ناراحت شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توی امگاورس حتی جوب هم نداشتین؟ یکم باورش سخته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول لب گزید و سرش را آهسته به نشانه منفی تکان داد، سپس در حالی که مجدد راه افتاد و پیتر را هم به جلو هُل می‌داد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امگاورس خیلی با اینجا متفاوته، اونجا اگر شکار نکنی، شکار میشی. می‌فهمی چی میگم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر اندکی تعلل کرد، این جمله به حتم مفهوم دردناک و عمیقی داشت. البته که او متوجه‌ی عمق مفهومش نمیشد! سرش را آهسته تکان داد و با رسیدن به یک خانه در انتهای دهکده، ایستاد. به خانه‌ی چوبی کوچک اشاره کرد و با شادی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خونه‌ی جدیدت خوش اومدی کارول.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول به بالا نگاه کرد، خانه‌ی‌ چوبی حتی بالکن هم داشت که البته او نمی‌دانست چیست و همین آن خانه را به شدت برایش عجیب کرده بود. پیتر چند قدمی عقب رفت و با خجالت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب من... من باید برم. اگر... اگر بخوای می‌تونم بعدا برگردم و بیشتر با اینجا آشنات کنم. ال... البته اگر بخوای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول که هنوز محو آن خانه بود، سرش را تکان داد و لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته. منتظرت می‌مونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر خوشحال چرخید و با سرعت دور شد. کارول قدمی به طرف خانه برداشت، درش را که گشود، بیشتر شگفت‌زده شد. مبل و تختی کنار دیوار چوبی قرار داشت. یک تنور آجری که او نمی دانست چیست و پله‌هایی که به بالکن می‌رسیدند. یکم گیج بود اما تخت را انگار به طور غریزی برای خوابیدن دید. پس به طرفش رفت، روی آن نشست و سپس دراز کشید. به محض برخورد سرش با بالشت چشم‌هایش گریختند و به خواب رفت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل پنج

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر که به شدت از آموزش به کارول لذت می‌برد، شاداب روی لبه‌ی سد قدم برداشت و بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این سده که پشتش آب زیادی جمع میشه. برای مصارف کشاورزی و آب خوردنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول متفکر سرش را تکان داد و چیزی را درون دفترچه یادداشت کرد. آن را آلفا به او داده بود. البته که آلفا گفته بود احساساتش را درون آن بنویسد اما او برای نکته برداری از حرف‌های جالب پیتر استفاده کرده بود. دیدارش با آلفا را هرگز فراموش نمی‌کند. ساعاتی پس از بیدار شدن، به نزد آلفا رفت. آلفا مجدد همان سوال سخت را ازش پرسید. نام او چه بود؟ آدریانا یا کارول؟ و او هنوز هم پاسخی نداشت. آلفا گفته بود هر گاه متوجه‌ی پاسخ صحیح شد او را خبر کند و او، حالا انگار پس از چهار روز پاسخ را پیدا کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او دیگر نه کارول بود و نه آدریانا، اکنون با بودن در قُدِمرا هویت جدیدی داشت. دیگر نمی‌خواست کارولی باشد که یک نیمه گرگ بود، کسی که ناقص متولد شده بود. همین‌طور دیگر هرگز نمی‌خواست آدریانایی باشد که همه از او انتظار انتقام داشتند. دیگر ملکه‌ی ببرینه‌ها هم نبود. پس او که بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اعماق افکارش، با شنیدن صدای آب از فکر بیرون آمد. پیتر توی آب افتاده بود و این خنده‌دارترین صحنه‌ی ممکن آن روز بود. کارول ناخواسته قهقه زد که پیتر با اخم خود را به سختی از آب بیرون کشید. همان‌طور که همچون ببر آب کشیده به طرف کارول می‌آمد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره بخند. دنیا دو روزه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول روی چمن ها دراز کشیده و بی‌وقفه می‌خندید، هیچ‌جوره نمی‌توانست خودش را کنترل کند. زیرا افتادن پیتر توی آب برایش واقعا عجبب و باحال بود. پیتر کنارش نشست و مشغول چلوندن لباس‌هایش شد تا آبشان تخلیه شود. همان‌طور که آب شلوار پهنش را می‌گرفت، پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میون خنده‌های زیبات، به جواب سوال بابابزرگ فکر کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول ناگهان خنده‌هایش آرام گرفت و کمتر و کمتر شد. خیره به آب پشت سد که بخاطر پیتر آرامشش بهم ریخته بود، جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره. می‌خوام هویت‌های قبلیم رو فراموش کنم. دیگه نمی‌خوام کارول یا... آدریانا باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر سرش را چرخاند و بیخیال چلوندن آب شلوارش شد. کنجکاو به چشم‌های رنگین کمانی کارول خیره شد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارول شانه‌ای بالا انداخت، با خوشحالی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هرچند که نمی‌تونم اون هویت‌ها رو از زندگیم پاک کنم. بالاخره گذشته‌ی همه براشون لحظات خوبی هم داشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر راضی سرش را تکان داد و سکوت کرد تا او ادامه بدهد. کارول به چمن زیر دستش توجه کرد، در حالی که با آن بازی می‌کرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خوام هرگز فراموش نکنم که از کجا به اینجا رسیدم. می‌خوام از این به بعد کارولینا باشم. شاید این‌طوری بتونم هم هویت جدیدی پیدا کنم و هم هرگز گذشتم رو فراموش نکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر لبخند پهنی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کارولینا... زیباست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی زمین بلند شد و جلوی کارولینا خم شد. با خنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- افتخار می‌دید بانوی من؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا خندید و سرش را تکان داد. دستش را توی دست پیتر نهاد و از روی زمین بلند شد. چشم‌های پیتر یک چیز را فریاد میزد، پس هر دو سریع بشکنی زده و به دو ببر زیبا تبدیل شدند. هیکل پیتر در جسم ببر واقعا زیبا و شکوهمند بود. به خصوص آن عضله‌های تنومندش، اما به حتم چشم‌هایش به پای آن رنگین‌کمان ببرینه‌ی دورگه نمی‌رسید! پیتر با مهربانی پشت گوش کارولینا را لیس زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زودباش، باید قبل از بقیه به صخره‌ی مرکزی برسیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا با چشم‌های خروشان خندید و با سرعت زیادی شروع به دویدن کرد. او از مسابقه دادن با پیتر نهایت لذت را می‌برد. اکنون می‌فهمید یار و همیار داشتن از نژاد خود، چه احساس شیرینی دارد. راضی به رفتن‌شان نگاه کردم. کارولینا، او انگار تازه متولد شده بود. امیدوارم در این زندگی، واقعا به چیزی که لایق اوست، برسد. شاید قسمت آن بود که همه‌چیز اینجا تمام شود. شاید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای رسیدن به صخره‌ی مرکزی، باید از آبشارهای طلایی که شامل مجمع چندین آبشار بزرگ میشد، بگذرند. این آبشارها خاصیت درمانی داشتند و از آن‌جایی که پس از رسیدن کارولینا او زخمی بود، پیتر او را برای درمان به اینجا آورد، هنگامی که او این خاصیت را دید به طور حیرت‌انگیزی شوکه شد. باورش نمیشد آب بتواند خاصیت درمانی داشته باشد! خب شاید دیگر بیش از حد داشت نسبت به همه‌چیز متعجب میشد. اینطور نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در هر حال، با عبور از آبشارهای طلایی باید از دشت مرجانی رد می‌شدند تا به صخره‌ی مرکزی برسند. صخره‌ی مرکزی در واقع در مرکز قدمرا نیست، یک جورهایی در مرکز غرب واقع شده است. اما آن‌که چرا به آن صخر‌ی مرکزی می‌گویند، خب لابد خلاقیتی برای تعیین اسم بهتری نداشتند. چه می‌توان گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا با ذوق و اشتیاق از روی یک سنگ بزرگ بالا رفت، نگاهش به جلوی پایش بود تا مبادا باز پا روی یک خارپشت بذارد. زیرا دفعات زیادی پایش را ناخواسته روی خارپشت‌های ریز گذاشته بود و پنجه‌هایش داغون شده بودند. پیتر که پشت سرش حرکت می‌کرد، با خستگی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خوام وقتی رسیدیم دل سیر توی دشت مرجان غلت بزنم. امروز هوا خیلی خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا سرش را تکان داد، با نگرانی قدم بعدی‌اش را درون علف‌های بلند نهاد، هر لحظه منتظر بود پایش درون یک بوته خار یا بر روی یک خارپشت فرو برود ولی خوشبختانه چیزی نبود. با آهی از سر آسودگی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستش خیلی وقته بچه‌ها رو ندیدم. دلم می‌خواد باهاشون از کار هایی که کردیم حرف بزنم. وای می‌خوام بگم اسمم رو عوض کردم. به نظرم این بهترین خبریه که می‌تونم بهشون بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر خود را به کنار کارولینا رساند، همان‌طور که هم پای او راه می‌رفت، مضطرب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب، راستش خبر بهتری هم می‌تونی بهشون بدی. مثلا اگر که...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا با رسیدن به مجمع آبشارهای طلایی که آبشان بخاطر سنگ طلا، زرد بود ایستاد و خیره به آن‌ها گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این منظره هرگز تکراری نمیشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس سرش را به سمت پیتر برگرداند، پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی گفتی؟ اگر گه چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر آه کشید، فایده‌ای نداشت. کارولینا انگار از این مرحله خیلی عقب‌تر بود. دمش را تکان داد و به راه افتاد. کارولینا نیز با نگاه مشتاقش به آبشارها او را دنبال کرد. دقایقی بعد، به آخرین آبشار رسیدند. زیبایی آبشارها بخاطر آن بود که کنار هم قرار داشتند و در پشت جریان سقوطی آب خود، یک راه سنگی از طلا وجود داشت. کارولینا هربار که می‌خواستند از دهکده دور شوند، اصرار داشت که از مسیر آبشارهای طلایی عبور کنند. به نظرش این زیباترین منظره‌ی قدمرا تا به این لحظه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر همان‌طور که به جلو می‌رفت و بی‌احساس به رنگ طلایی آبشار نگاه می‌کرد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کارولینا به عنوان یه ببرینه‌ی دورگه قدرت خاصی نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا کنجکاو نگاه از آبشار گرفت و به پیتر داد، خود را به شانه‌ی چپش کوبید و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورت چیه؟ چرا باید قدرت خاصی داشته باشم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر خندید و سریع برای آن‌که او ناراحت نشود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب اصولا میگن دورگه‌ها بیشترین برتری رو به خالص‌ها دارن. چمی‌دونم از این حرف‌ها، قبلا از بچه‌های سرزمین‌های دیگه شنیدم که می‌گفتن توی رمان‌های سرزمین اون‌ها دورگه‌ها قوی‌تر از اصیل‌ها شناخته شدن. ام... فکر کنم این‌طوری بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را دزدکی به کارولینا داد، انگار اعصباش بهم ریخته بود. با زبانش سیبیلش را لیس زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شایدم من اشتباه کردم. بالاخره داستان‌ها از تفکر مردم میاد و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا به میان حرفش پرید، خیره به جلویش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیپنوتیزم، تغییر شکل به حیوون‌های مختلف، مرور گذشته، تله‌پورت و پیشگویی، جز اینا قدرت دیگه‌ای ندارم. به نظرم داستان‌ها بی‌خودن. در واقع...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ایستادن ناگهانی پیتر، کارولینا حرفش را نیمه رها کرد و او نیز ایستاد. به سمت پیتر نگاه کرد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر بهت‌زده به رنگین‌کمان چشم‌هایش خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو می‌تونی تله‌پورت کنی؟ تو... داری میگی می‌تونی آینده رو ببینی؟ پیشگویی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا نگران به طرف پیتر چرخید، جلویش ایستاد. خیره در نگاه نارنجی پیتر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورت چیه پیتر؟ مگه شماها نمی‌تونین؟ من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش لحظه به لحظه بیشتر تحلیل رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر می‌کردم این‌ها ویژگی همست....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه دختر نه! ما هرگز همچین قدرت‌هایی نداشتیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر با ذوق به دور کارولینا چرخید و با صدای بلند فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باورم نمیشه دختر! تو می‌تونی تله‌پورت کنی، وای تو می‌تونی آینده رو ببینی! این محشره! این بهترین خبریه که می‌تونی به بچه‌ها بدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر ناگهان از حرکت ایستاد، با ذوق گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه نه اول باید به بابابزرگ بگم. اول...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا وحشت‌زده همان‌جا خشکش زده بود. این خبر خوبی نبود. اصلا نمی‌توانست خبر خوبی باشد! او گمان می‌کرد توانایی تله‌پورت و پیشگویی برای همه‌ی ببرینه هاست، اما اکنون متوجه شده بود که فقط خودش به عنوان دورگه این قدرت‌ها را داشت. نتیجه چه میشد؟ او برتر بود و بازهم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر با ذوق خواست مسیر آمده را بازگردد تا خبر را به پدربزرگش بدهد، کارولینا اما سریع‌تر دندان به دمش گرفت و او را نگه داشت. درد زیادی در بدن پیتر پیچید اما چیزی نگفت. متعجب به کارولینا خیره ماند تا منظورش را از این رفتار بگوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا وحشت‌زده لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگر بگی، متوجه نمیشی بهشون چه امیدی میدی! من... پیتر من قرار بود هویت جدیدی داشته باشم. یادت رفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر متوجه‌ی منظور کارولینا نشد. به سمتش چرخید و نشست، با آرامش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورت چیه عزیزم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا اصلا متوجه‌ی کلمه عزیزم نبود، افکارش شدیدا بهم ریخته بودند. با وحشت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- متوجه نیستی، اگر بفهمن که می‌تونم تله‌پورت کنم، به نظرت چیزی تغییر نمی‌کنه؟ ازم می‌خوان برشون گردونم امگاورس، همه ازم می‌خوان به سرزمین‌های خودشون برن. من... من... وای پیتر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر سرش را پایین انداخت و نگاهش را به زمین زیر پایشان داد. او درست می‌گفت. گله‌هایی که زیاد شده بودند بار ها از تاون درخواست کرده بودند تا آن‌ها را بازگرداند. اما او قبول نکرده بود. می‌گفت جزء قوانین است که اگر آمدید، بمانید. اکنون اگر می‌فهمیدند کارولینا این قدرت را دارد به حتم می‌خواستند به سرزمین خودشان بازگردند. اگر کارولینا قبول نمی‌کرد مهم نبود اما اگر ببرینه ها می‌خواستند بازگردند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر بلند شد، پیشانی کارولینا را لیس زد و آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عزیزم، چیزی بهشون نمی‌گیم. هوم؟ این‌طوری هیچ‌کس متوجه‌ی قدرت‌هات نمیشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد و برای آن‌که حواس کارولینا را پرت کند، گوشش را به دندان گرفت و او را کشید، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زود باش، باید بریم. الان بچه‌ها می‌رسن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا نفس عمیقی کشید و همراه پیتر به راه افتاد، افکارش درهم بود، فکر های ناجوری به سرش میزد، نکند باز از او توقعات زیادی داشته باشند؟ اصلا فکرش را نمی‌کرد که تله‌پورت و پیشگویی جزو قدرت‌های همه نباشد. اکنون چه میشد... آه فکر کردن به چیز‌های بد برای او دیگر مثل نفس کشیدن شده بود. همین‌قدر عادی و حیاتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل شش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک ربع بعد به دشت مرجان رسیدند، اما آن ذوق و شوق دیگر در وجودشان دیده نمیشد. پیتر حوصله‌ی غلت زدن در مرجان‌های بنفش را نداشت، کارولینا نیز همان‌طوری خیره به جلو پیش می‌رفت و طبق مسیر دم پیتر او را دنبال می‌کرد. اصلا نمی‌دانست پیتر دارد کجا می‌رود، شاید اصلا برایش اهمیت هم نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر که سکوت زیاد کارولینا داشت آزارش می‌داد، نفسش را حبس کرد و پس از مدتی وقفه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کارولینا، از چی می‌ترسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا ایستاد، سرش را بالا نیاورد اما به وضوح احساس کرد که پیتر نگاهش را به او دوخته است. پیتر مجدد پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌خوای چیزی بگی؟ می‌تونی باهام حرف بزنی. البته، اگر بخوای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا با چشم‌های خیس سرش را بالا آورد، به دشت نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط می‌ترسم، می‌ترسم دوباره ازم بخوان برای انتقام برگردم. من از امگاورس می‌ترسم. از تمام دوست‌هایی که داشتم و بهم خیانت کردن می‌ترسم. حالا از قدرت هامم می‌ترسم. تمام مدت فکر می‌کردم همه‌ی ببرینه‌ها دارنش، اما الان که بهش فکر کردم دیدم اگر شما‌ها داشتین، کل گله‌ی ببرینه‌ها از بین نمی‌رفت. ببرینه‌ها به خطر انقراض دچار نمی‌شدند و اگر قدرت تله‌پورت داشتین، این‌قدر مجبور نبودین راه برین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر لبخند گرمی به او زد، کنارش روی زمین خوابید، با مهربانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا، بهتره باهم حرف بزنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا بی‌حوصله کنار پیتر به پهلو دراز کشید، نگاه هر دو به دشت بود. بادی که در هنگام غروب می‌وزید صحنه‌ی خیره کننده‌ای را درست کرد بود. پیتر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو اون زمان کارول بودی، ملکه آدریانا بودی. الان کارولینایی، به نظرم نگرانی‌هات بی‌فایده هستن. اگر حتی کسی بهت گفت برای انتقام برگرد، تو قدرت تصمیم‌گیری و حق رای داری. می‌تونی بهشون بگی قبول نمی‌کنی و هرگز به امگاورس بر نمی‌گردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا سرش را تکان داد، پیتر همه‌چیز را آسان می‌گرفت. چقدر دلش می‌خواست او نیز ساده فکر کند. سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگر پدربزرگت بگه، اگر تمام قبیله بخوان برگردن و به سرزمین‌شون برن، اون‌وقت چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر خندید، سعی نکرد جلوی خنده‌اش را بگیرد. با اطمینان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اونا اینجا متولد شدن. جز پدربزرگ و چندی از افراد پیر گله، بقیه همین‌جا به دنبا اومدن. پس سرزمین‌شون میشه اینجا نه امگاورس، اونجا براشون آشنایی نداره. پس برای چی باید بخوان برگردن؟ مطمئنم که پدربزرگ و اون ریش سفیدها هم قدرت این رو ندارن که کل گله رو راضی کنن. درضمن، اصلا راضی هم بکنن، من کنارتم. تو می‌تونی مخالفت کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا بغض کرد، سرش را به سینه‌ی پیتر تکیه داد، لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوشحالم که بعد اون‌همه سختی، کسی مثل تو رو کنارم دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر سر او را لیس زد، با مهربانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان بهتری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا سرش را تکان داد، پیتر با افتخار سرش را بالا گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیدی؟ پس بچه‌ها درست می‌گفتن که با حرف زدن افکار و ذهت آروم‌تر میشن. فکر نمی‌کردم این‌قدر موثر باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا چشم‌هایش را بست، حالش واقعا بهتر بود؛ حرف‌های پیتر باعث شد آرام بگیرد و افکار بی‌خود دست از سرش بردارند. نفسش را حبس کرد، این باد، این هوای خوب و این دشت پر از مرجان، واقعا لذت‌بخش بود. صدای پیتر او را به خود آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهتره دیگه بریم. شب که بشه بچه‌ها خبر‌های دست اولشون رو سریع میگن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا خندید، بلند شد و هر دو به راه افتادند تا شب نشده به صخره‌ی مرکزی برسند. حضور پیتر در کنار ببرینه‌ی دورگه واقعا نعمت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم ساعت بعد در حالی که خرامان‌خرامان از دشت مرجانی گذشتند، بالاخره صخره‌ی مرکزی از دور مشخص شد. صخره‌ای به شدت بزرگ که بالای آن یک درخت عجیب قرار داشت. درختی با تنه‌های بزرگ و درهم پیچیده اما بدون ذره ای برگ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا همان‌طور که نزدیک‌تر می‌شدند و از دشت بی آب و علف اطراف صخره عبور می‌کردند، پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه درخت عجیبیه، خشکیده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر ناخواسته خندید، از آن‌که آن‌قدر همه‌چیز برای کارولینا عجیب بود یکجورهایی خوشش می‌آمد. با مهربانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه خشک نشده، درخت توهم همیشه زندست. افسانه‌ها میگن اون نامیراست. برای همین بود که بهت گفتم گیاه شناسی قدمرا رو بخون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا از روی یک گودال بزرگ پرید، با کنجکاوی به پیتر نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درخت توهم؟ چرا باید اسم یه درخت توهم باشه؟ بیخیال باز شروع نکن، همون بیست و هشت کتابی که خوندم بسه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتر شانه بالا انداخت، به سراشیبی منتهی به بالای صخره رسیده بودند. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو بیوفت جلو، مواظب باش پنجه‌هات لیز نخورن. خودت بعدا می‌فهمی چرا بهش میگن توهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارولینا مشتاق اولین قدم را روی مسیر شیب‌دار نهاد و با احتیاط بالا رفت. ارتفاع صخره واقعا زیاد بود، یعنی اگر به بالای آن می‌رسید می‌توانست کل قدمرا را ببیند؟ شاید. در میانه‌ی راه، خسته و در حالی که نفس‌نفس میزد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر نمی‌کردم این‌قدر بالا اومدن ازش سخت باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!