پارت بیست و چهارم :

چیزی چون نوک تیز خنجر بر دلم نشسته و درد عجیبی به سراسر تنم می‌ریخت که طاقتم را طاق می‌کرد. با حالی خراب سوار ماشینم شدم. به همه‌چیز و همه‌کس فکر می‌کردم. تمام حرصم را سر پدال گاز خالی می‌کردم که خودم را جلوی بهشت زهرا دیدم. ابرهای تیره و نم‌نم باران شروع شده به سکوت وهم‌انگیز ظهر قبرستان پایان داده بود. صدای قطرات باران بر روی سنگ‌ها و رعد و برق‌های گاه و بی‌گاه ابرهای سیاه، فضای غم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    یاشار تازه میفهمه چی ب سرش اومده

    ۳ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    دقیقا همینیه که شما میگین☺️😔

    ۳ سال پیش
  • Aa

    0

    🙄🙄🙄🙏⚘

    ۳ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۳ سال پیش
کپی شد!