پارت سی و ششم :
نفسی عمیق گرفته و اشک دوم هم چکید.
ـ مامان شما چیا به من گفتین اون روزا؟ سر همین چیزا اون همه بلا رو سر من و نازگل آوردین؟ آره مامان؟ اونهمه زجری رو که به جون نازگل انداختین بخاطر همین چیزا بود؟ مگه من پسرتون نبودم؟ مگه من... .
میان کلامم پرید و با پوزخند روی مبل نشست.
ـ من زجر به جونش انداختم؟ اما این تو بودی که کمکم با حرفام موافقت کردی. تو بودی که کمکم به سمت مهسا کشیده شدی. ی
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

رها
0عالیه اما چقدر غم