پارت سی و چهارم :
فصل دهم
چشم دوخته بودم بر خاکستری که تا چند ساعت پیش دفتری بود با جگری تکهتکه از دست من و دختری که سال-هایی دور جزئی جدانشدنی از زندگی یکدیگر بودیم. دستانم را درون جیبهای کت زمستانیام کرده و چشم دوختم بر شعلههایی که مرز خیلی باریکی تا خاموشی داشتند. با صدای گوشیام آن را از جیبم درآورده و مقابل چشمانم گرفتم. مهسا بود.
"ـ سلام صبحت بخیر عزیزم. نیومدی خونه فک کنم هنوز بیمارست
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
