پارت بیست و هشتم :
دستان بیحسام در کنارم جای گرفته بودند. دستانی که دوست داشتم او را در برگرفته باشند. اویی که سهم ارشا شدهبود. ارشا درست به مانند پروانهای به دور گلاش میچرخید و گونههای خیساش را مدام با پشت دست پاک میکرد. مستأصل و درمانده با تنی لرزان به گوشهای رفت و روی زمین نشست. دستانش را دور زانوانش گرفت و هقهق خفه و مردانهاش را میان بازوان گره شدهاش خالی کرد. من از این گوشهی اتا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ایلما
0خیلی خوبه ک این فصل وتااخر میزارین🤩هرلحظه منتظرم حقیقت اشکاربشه خیلی پیچیده شده دیونه شده یاشار