پارت بیست و هشتم :

دستان بی‌حس‌ام در کنارم جای گرفته بودند. دستانی که دوست داشتم او را در برگرفته باشند. اویی که سهم ارشا شده‌بود. ارشا درست به مانند پروانه‌ای به دور گل‌‌اش می‌چرخید و گونه‌های خیس‌اش را مدام با پشت دست پاک می‌کرد. مستأصل و درمانده با تنی لرزان به گوشه‌ای رفت و روی زمین نشست. دستانش را دور زانوانش گرفت و هق‌هق خفه و مردانه‌اش را میان بازوان گره شده‌اش خالی کرد. من از این گوشه‌ی اتا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    خیلی خوبه ک این فصل وتااخر میزارین🤩هرلحظه منتظرم حقیقت اشکاربشه خیلی پیچیده شده دیونه شده یاشار

    ۳ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    چون خودم خیلی ادم عجولیم و دوس ندارم تو خماری بمونم 🤭🤭🤭کل فصل رو میذارم البته چند فصل آخر یکم حجمشون بیشتره مجبورم که هر هفته نصفش رو بذارم.... یاشار رو‌دیوونه کردم، ارشا رو دیوونه کردم🤭

    ۳ سال پیش
کپی شد!