لیست کلیه پارتهای رمان اقیانوس چشمهایت : پارت های 241 تا 260
تعداد کل پارت های منتشر شده : 284
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 241
- ولی خدا رو شکر امروز هوا خوبه، سبزیم تموم شده گفتم امروز خودم برم بخرم. از میان باریکه چشم هایم نگاهم به آسمان دلگیر و خاکستری رنگ می افتد. با خود می گویم، اگر هوای خوب این است پس هوای بد دیگر چیست؟ اتوبوس از دور دیده می شود. صدای مردی می آید که می گوید شما هم می رید بازار و مرد کناریش تایید ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 242
اسپری را به دهانش می گیرم و زن با هر نفس های عمیق کمی آرام می گیرد. دست های خشکش را روی دستم می گذارد و با پلک زدن تشکر می کند. حالا کم کم مردم متفرق می شوند و من آه ام درونم را می سوزاند. نگاه سنگین آن پسر بچه مرا وادار می کند نگاهش کنم، لبخند می زند و چشمکی حواله ام می کند. گاهی یک بچه چ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 243
سرم را به صندلی تکیه می دهم و دستم را بالا می آورم و خیره نگین درخشان انگشترم می شوم. دستم را روی قلبم می گذارم و دستم بی تابی قلبم را خوب حس می کند. راننده می آید، رسید و کارتم را می دهد و من بدون نگاه کردن به مبلغ آن را داخل کیسه پرت می کنم...راننده کلافه بالاخره کوچه را پیدا می کند. - کوچه ه...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 244
صدایش رفته رفته بالا می رود و من هنوز هم در شوک آن دستی هستم که روی دستم قرار گرفته بود. - بس کن هاله به خودتت بیا...تموم شد، نجات پیدا کردی خوشحال باش...تو فکر چی هستی؟ چرا ماتم گرفتی؟... نکنه فکر میکنی اون شوهر واقعیته؟ ازدواج به زور باطله...پیش خودتت فکر کردی که داری بهش خیانت میکنی؟ طل...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 245
مردی لاغر اندام با ظاهری عجیب و یک کلاه بافتی کوچک، یک شانه اش بالاتر از آن یکی است، کفش های پاره و دست های پر از کبودی و رگ. - داشششش نمی شنوییی؟..میگم تازه واردییی؟ تا حالا اینجا ندیده بودمت. بعد سر می چرخاند با خنده کریهه می گوید: - اکبررر یک مهمون جدید داریم، یک مفنگی جدید. خند...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 246
روی پایش می کوبد از خنده و با آب و تاب تعریف می کند. - واییی هاله ندیدی یارو رو..با کت شلوار سفید و یه پیرهن آبی، با کفش های اسپرت جوری راه می رفت آدم فکر می کرد صاحب کدوم کشوره، بعد دیدن ماشینش نتونستم خندم رو کنترل کنم..حدس بزن چی بود؟ با لبخند سرم را تکان می دهم. - نمی دونم خودت بگو. -...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 247
چهره فاطیما درست مقابلم بود. - بریم پیش ننه؟ از پنجره به هوای گرگ و میش نگاهی می اندازم و با صدای رگه دار و خشک می گویم: - هنوز خورشید نیومده عزیزم، کمی بخواب خودم بیدارت میکنم بریم. و بعد پلک هایم از فرط بی خوابی دوباره روی هم افتاد. با صدای بغض دار می گوید: - دروغ گفته بودی که منو می بری پی...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 248
پدر بزرگش از او می پرسد که دوست دارد پیش من بماند یا نه و او با تکان سر تایید می کند. آن حجم از بی تفاوتیشان به این بچه مرا شگفت زده کرده بود، همه در حال خودشان بودند و این بچه در بغل یک غریبه خوابیده بود. خیلی عجیب بود که عمه بزرگ فاطیما که سر خودش می کوبید و با گریه میگفت: - مادر من از همو...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 249
تند صورتم را بر می گردانم و لقمه را دستش می دهم و با تشکر دوباره سمت حال می دود. به خودم که می آیم، کتلت ها پخته، خانه را جارو زده، همه جا را دستمال کشیده، چای دم کرده ام و اسپند دود می کنم. گل ها را آب می دهم و دوش می گیرم و موهایم را خشک می کنم. فاطیما را نگاه می کنم که همچنان در حال تماشا...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 250
تا خود صبح خیره نوشته ها می شوم و در خون خود غرق، خونی که حالا روی زمین هم ریخته شده بود. اکنون درد رفتنش از یک طرف و دست نوشته های اعترافش یک طرف دیگر. من میمیرم، من دیگر میمیرم. حالا هوا روشن شده است ولی هنوز هم دنیا برایم تاریک و تاریک است. در باز می شود و سینی بزرگی وارونه زمین می شود و ه...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 251
- این قز سر منو گرم کرده بود ندیدم. - خب حالا که بدون شام موندید متوجه می شید. با خنده می گوید: - یه جوری میگه انگار آشپز باشیه، بابا اولین بارت بود داشتی قرمه سبزی درست می کردی..خوب شد سوخت و ما رو به کشتن ندادی خودم غذا سفارش میدم. قاشق چوبی را روی بازویش می کوبم و با حرص می گویم: - خیلییی....
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 252
- برای اعصاب خوبه آقا جان. و او با خشم نگاهش می کند و بعد آن مرد با همان لبخند ریلکس بیرون می رود. با کنار رفتن مرد قامت من نمایان می شود و مدیر دفتر یا همان فرد خشمگین می گوید: - بفرمائید خانم. با نفس عمیق وارد می شوم. به صندلی اشاره می کند و من می نشینم. - می خواستم ببینم به نیرو نیاز دارید؟...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 253
با خشم نگاهش می کنم. - بگو نگران نباشه چون من دیر یا زود برادرشو پیدا می کنم، ازدواج کنید هرچه زودتر چون بعد پیدا شدن اونا برادرشو می کشم عزادار میشه و نمی تونید ازدواج کنید. با اخم نگاه می اندازد. - من میرم بیرون تو زود لباس بپوش این مصاحبه خیلی مهمه دیر نکنیم. و بعد خارج می شود. کلافه و با خش...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 254
- وای خدایش خیلی جذابه...کت شلوارشو، معلومه که خیلی گرونه نه...خوش به حال زنش همیشه کنارشه. - طراح لباسه نه؟ - آره دیگه مگه نمیدونی کل دنیا میدونه. نیما دستم را می گیرد. نگاهش می کنم و او رد نگاهم را می گیرد. با خشم چشم می بندد، با حرص دست می برد به جیبش و با دستمال کاغذی اشک هایم را پاک ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 255
امروز تحویل سال بود باید امروزم فرق می کرد با دیروزم. به همراه فاطیما همه جا را برق می اندازیم، ماهی پلو درست می کنیم و من خوشحالم که توانستم برای اولین بار همچین غذایی بپزم. لباس های نو فاطیما را تنش می کنم و موهای خیسش را شانه می زنم، خودم هم بعد از دوش آب گرم لباس می پوشم و لباس های نیما را ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 256
یک بچه از او...خدای من. گریه ام شدت می گیرد، نیما شانه هایم را می گیرد و سرآسیمه و پریشان خیره چشم هایم تند تند می گوید: - هیسسس گریه نکن..گریههه نکن سقطش میکنیییی...من کنارتم، من کنارتمممم. وحشت زده بیشتر زاری می کنم. سرم را تکان می دهم، سعی می کنم شانه هایم را از دستش بیرون بکشم. - بسه...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 257
متوجه شلوغی و گریه زاری های طبقه پایین می شوم، چند قدم که جلو می روم متوجه می شوم که بچه های پری خانم جلوی درشان جمع شده اند و جیغ می زنند و بر سرشان می کوبند. با ترس زیر لب اسم فاطیما را زمزمه می کنم. با دیدن فاطیما گوشه دیوار راهرو به سمتش می دوم و محکم بغلش می کنم، با گریه زیر لب می گوید: -...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 258
کاش می توانستم برگردم و بگویم تو حالا یک بچه داری ولی آن موقع باید یک عمر خفت و خاری را به دوش می کشیدم، آن موقع من تمامی خودم را می بازم و من این را نمی خواهم. درست بعد از دو ساعت همان موقع ای که فاطیما بهانه می گرفت و تند تند چیز های مختلفی تقاضا می کرد منشی با صدای مهربانش اسم قلابی ام را ص...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 259
گاهی شب ها فاطیما با گریه از خواب بیدار می شود، خوب می دانیم که چقدر به مادربزرگش وابسته بود و بعد نبود او چقدر اذیت می شود. پدر بزرگش از غم مریض شده و در گوشه خانه افتاده است، فاطیما را به نیما سپرده است، می گوید بعد من دیگر فاطیما کسی را ندارد. دختر های نوجوان کلاس مرا غرق لبخند و شادی می کنند...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان اقیانوس چشمهایت - پارت 260
نیما از دور کاملا حواسش به من است و فاطیما با هیجان و ترس جیغ می زند. حضور کسی را کنارم حس می کنم. مردی کمی دور از من می نشند، رو بر می گردانم ولی سنگینی نگاهش را حس می کنم ولی سعی می کنم بی مورد قضاوت نکنم و خیره نیما می شوم. از دور نگاهم می کرد، در این بین لمسی آرام روی ران پایم حس می کنم. ب...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
