اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت دویست و چهل و سوم :
سرم را به صندلی تکیه می دهم و دستم را بالا می آورم و خیره نگین درخشان انگشترم می شوم.
دستم را روی قلبم می گذارم و دستم بی تابی قلبم را خوب حس می کند.
راننده می آید، رسید و کارتم را می دهد و من بدون نگاه کردن به مبلغ آن را داخل کیسه پرت می کنم...راننده کلافه بالاخره کوچه را پیدا می کند.
- کوچه همینجاست خواهر ولی باید پلاکتونم بگید.
از دور آن درخت تنومند را می بینم، با دستم به درخ
لطفا صبر کنید...
