اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت دویست و پنجاه و ششم :
یک بچه از او...خدای من.
گریه ام شدت می گیرد، نیما شانه هایم را می گیرد و سرآسیمه و پریشان خیره چشم هایم تند تند می گوید:
- هیسسس گریه نکن..گریههه نکن سقطش میکنیییی...من کنارتم، من کنارتمممم.
وحشت زده بیشتر زاری می کنم.
سرم را تکان می دهم، سعی می کنم شانه هایم را از دستش بیرون بکشم.
- بسهههه گریههههه نکن لعنتیییی سقطش میکنیی فهمیدییییی.
من هنوز در شوک خ
لطفا صبر کنید...
