اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت دویست و چهل و هفتم :
چهره فاطیما درست مقابلم بود.
- بریم پیش ننه؟
از پنجره به هوای گرگ و میش نگاهی می اندازم و با صدای رگه دار و خشک می گویم:
- هنوز خورشید نیومده عزیزم، کمی بخواب خودم بیدارت میکنم بریم.
و بعد پلک هایم از فرط بی خوابی دوباره روی هم افتاد.
با صدای بغض دار می گوید:
- دروغ گفته بودی که منو می بری پیش ننه ام؟
با این حرفش پلک می گشایم و خیره چشم های اشکیش می گویم:
-
لطفا صبر کنید...
