اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت دویست و چهل و هشتم :
پدر بزرگش از او می پرسد که دوست دارد پیش من بماند یا نه و او با تکان سر تایید می کند.
آن حجم از بی تفاوتیشان به این بچه مرا شگفت زده کرده بود، همه در حال خودشان بودند و این بچه در بغل یک غریبه خوابیده بود. خیلی عجیب بود که عمه بزرگ فاطیما که سر خودش می کوبید و با گریه میگفت:
- مادر من از همون اولشم روز خوش ندیده، چرا باید مادر پیر من بوفه رو تمیز کنه که روی چار پایه قلبش بگیره و
لطفا صبر کنید...
