اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت دویست و پنجاه و سوم :
با خشم نگاهش می کنم.
- بگو نگران نباشه چون من دیر یا زود برادرشو پیدا می کنم، ازدواج کنید هرچه زودتر چون بعد پیدا شدن اونا برادرشو می کشم عزادار میشه و نمی تونید ازدواج کنید.
با اخم نگاه می اندازد.
- من میرم بیرون تو زود لباس بپوش این مصاحبه خیلی مهمه دیر نکنیم.
و بعد خارج می شود.
کلافه و با خشم دوباره خیره کت شلوارها می شوم.
لعنتی الان چه وقت مصاحبه بود، من باید پیدای
لطفا صبر کنید...
