رمان داستان نون خ بابا گیان من به قلم زهره پورصباغ
آوا دختریست که عاشق سریال نون خ و شخصیت نورالدین خانزاده هست پس از تماشای یکی از قسمتهای مورد علاقهاش با خیال شخصیتها و داستان در ذهنش به خواب میرود. صبح روز بعد درمییابد که دیگر در اتاق خود نیست بلکه در دل روستا و در خانه نور الدین خانزاده هست و میان شخصیتهای محبوبش قرار گرفته است او بهتدریج با فضای ساده و طنزآمیز روستا خو میگیردو در موقعیتهای خندهدار و عجیب گرفتار میشود و از نزدیک با شخصیت نورالدین خانزاده آشنا میشود.......
ژانر : فانتزی، داستان کوتاه
تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۶ دقیقه ۵۱ ثانیه
ژانر : #فانتزی
خلاصه :
آوا دختریست که عاشق سریال نون خ و شخصیت نورالدین خانزاده هست پس از تماشای یکی از قسمتهای مورد علاقهاش با خیال شخصیتها و داستان در ذهنش به خواب میرود
صبح روز بعد درمییابد که دیگر در اتاق خود نیست بلکه در دل روستا و در خانه نور الدین خانزاده هست و میان شخصیتهای محبوبش قرار گرفته است
او بهتدریج با فضای ساده و طنزآمیز روستا خو میگیردو در موقعیتهای خندهدار و عجیب گرفتار میشود
و از نزدیک با شخصیت نورالدین خانزاده آشنا میشود.......
تقدیم به
خداوند نوری در دل تاریکیها
و آقاجون غریبم
و تقدیم به همه کسانیکه علاقمند به شخصیت نورالدین خانزاده هستند
اگرچه شخصیت بابا نوری خیالی و ساخته ذهن است اما همه ما دوست داریم جهان اطراف ما پر از انسانهایی چون "کاک نوری گیان" باشد ❤
نفس عمیقی کشیدم و سینی چای را کنار خودم گذاشتم عجیب چای هل دار باخوردن نقل گل محمدی میچسبید
تلویزیون کوچیکم را روشن کردم تصویرش کیفیت خوبی نداشت اما خداروشکر کردم حداقل مامان بزرگ بعد از فوت مامان و بابا خونه اش رابرایم به یادگار گذاشته بود
پاهایم راجمع کردم و به صفحه کوچیک تلویزیون چشم دوختم دنیای روستایی سریال نون خ را نشان میداد بادیدن نورالدین خانزاده ذوق کردم چقدر این کاراکتر برایم شیرین بود
عاشق سادگی بیغل و غش او بودم حرف زدن نورالدین با آن لحن خاص و گفتن دخترای بابا بهم انرژی میداد انگار بابا گیان خودم بود
گاهی اوقات توی دنیای قصه اش غرق میشدم از بچگی تخیلات بالایی داشتم اما دوست داشتم یکی اینجوری صدام بزنه دختر بابا
آرزوی من بود آرزویی که گاهی قبل از خواب بهش فکر میکردم
چی میشد اگر فقط تماشاچی نبودم یا میتوانستم یک ساعت هم که شده نفس کشیدن در هوای پاک آن روستا را تجربه کنم کاش برای فیلمبرداری لوکشین را پیدا کرده بودم و بهش سری زده بودم شاید اجازه ورودبهم میدادن.
فردای آن روز سکوت همیشگی در خانه مامان بزرگ با صدای بوق ماشینها از پنجره کوچیک اتاقم شکسته نشد
بلکه صدای مرغ و جوجه میآمد بوی دود هیزم
و نان تازه که از تنور بیرون میامد و مشامم را پر کرده بود
چشمانم را که باز کردم دیوار اتاقم را ندیدم به جایش دیوارهای کاهگلی و پنجرههای چوبی دیدم خیلی شوکه شدم ترسیدم نیمخیز شدم که دیدم لحافی پشمی و سنگین روی بدنمه و زیر پایم فرشی با طرحهای محلی پهن شده
باوحشت از جا پریدم نگاهی به خودم کردم لباس های دیشب تنم بود همان لباس و شلوار سفید اما اتاق اتاق من نبود در کجا بودم یعنی هنوز خواب بودم یا در دنیایی موازی؟
با قدم هایی لرزان از اتاق بیرون رفتم و حیاط کوچیک نون خ را دیدم که در قاب تلویزیون دیده بودم و من درست وسط حیاط خانه نورالدین خانزاده ایستاده بودم
یقینا خواب بودم جلوتر رفتم آنچه که میدیدم قابل باور نبود شیرین با لباس محلی و موهایی بافته شده که صورتش زیر نور آفتاب سرخ شده بودبا تعجب بهم خیره شده بود
شیرین دست از ظرف شستن برداشت وبا چشمان گرد شده بهم گفت تو دیگه کی هستی؟
خیلی ترسیده بودم دهانم خشک شده بود به سختی گفتم
من آوا هستم من اینجا... یعنی من اینجا نبودم
اصلا نمیدانستم چه میگویم
شیرین ناگهان با خنده ی کوتاهی گفت آهان از مهمانهای عمه ها هستی کهِ قرار بود هفته بعد بیایند اما لباست فرق دارد نکند از فامیل های دورکرمانشاه هستی؟
حیران مانده بودم به او چی بگم
باید میگفتم که از دنیایی آمده ام که
بابا نوری در آن فقط یک شخصیت تلویزیونی است؟
آخه آنجا لوکیشن هم نبود که بگم فیلمبرداری هست انگار واقعا بابا نوری و دخترانش بودن و من در دل داستان
بریده گفتم نه... من از تهران آمدم من فکر میکنم تو خوابم هستم و...
شیرین متعجب
شانه هایش را بالا انداخت و میانه حرفم پرید و گفت تهران؟ خیلی راه است تا اینجا حتماً در راه خوابیدی و
جایت عوض شده بیا بشین حالت خوب نیست
در همان لحظه ناگهان صدای آشنایی از ایوان خانه شنیده شد که من را میخکوب کرد
نورالدین خانزاده بود بابا گیان دایی رونه کلمن با همان لبخند شیرین همیشگی و ریشی سفید و لباس محلی کردی اما ناگهان با نگرانی به من که پریشان هاج و واج نگاهش میکردم نگاه کرد
_یا ایزد منان! دخترم، چی شده؟ چرا رنگ به رو نداری؟
بابا نوری بیدرنگ جلو آمد ومن احساس کردم که اگر خودم را کنترل نکنم ممکن هست همانجا ازهوش برم و خواب شیرینم و دیدن بابا نوری تمام شود
بابانوری دست گرم و زمختش را روی پیشانیم گذاشت
_ تب نداری خوب است و با مهربانی
ادامه داد عروسک کوکی بابا حرف هایت باشیرین راشنیدم نگران نباش بیا بشین یه چایی بخور حتماً از راه دور اومدی خسته شدی غریبگی نکن
متعجب تر از پیش به بابا نوری خیره شدم
حتی یک لحظه هم به گفته ام مبنی بر آمدن از دنیای دیگر فکر هم نکرده بود برای او هر
کسی که به خانه اش پناه آورده بود سزاوار احترام بود
جهان بابا نوری چقدر ساده وقشنگ بود مهمان
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهمان است
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر کرسی چوبی نشسته بودم در حالیکه عمه های نورالدین با کنجکاوی از آشپزخانه من را زیر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنظر داشتند من میدانستم که داستان اصلی چیه میتوانستم تاریخها و وقایع را به ترتیب سریال
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیش بینی کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامروز بابا ناچار میشد با نازنین خانم در بقالی عقد کند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحال آنکه میدانستم تهش بانک عقد نامه را قبول نمیکند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو چقدر بابا نوری ممکنه ناراحت بشه از این اتفاق بنابراین میدانستم که کلید موتور بابا نوری دقیقاً کجاست روی طاقچه کنار قاب عکس که با چابکی که از یک دانشجوی انصرافی شهری انتظار نمیرفت به سمت طاقچه خیز برداشتم و کلید را برداشتم بابا نوری متوجه رفت و آمد من شد اما فکر کرد شاید به دنبال چیزی میگردم که توجهی نکرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلید را با دستپاچگی پشت پشتی پنهان کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا نوری آماده رفتن شد و رفت تا کلید را بردارد اما دید نیست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اوه، یس! کلید موتورم نیست دختران بابا شماها مگر نگفتید آدم نباید چیزهای مهم را جابه جا کند؟ دختران بابا دوست دارید پدر شما همین جا سکته کند بمیرد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمه ها با شیطنت خندیدند که شیرین با اخم گفت عه بابا جان خدا نکنه این حرف ها چیه و بعد مشکوک بهم نگاهی کرد و گفت ما این دختر را تازه دیدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابانوری به من نگاه کرد ومن یخ کردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ دخترم تو ندیدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کردم بی تفاوت باشم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه بابا گیان من تازه از خواب بیدار شدم و اصلا تازه به اینجا آمده ام
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه بابا نوری سرش را تکان داد_ عیب نداره من با خلیل میرم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را تکان دادم نمیتوانستم بازهم سریال را از روندش خارج کنم قصدم هم این نبود پس بیخیال شدم و کلید را یواشکی از زیر پشتی درآوردم و وانمود کردم حالا آن را دیدم و گذاشتم کنار پشتی وروبه بابا نوری گفتم یه کلید کنار پشتیه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا وشیرین نگاهم کردند بابا گفت خب خداروشکر کلید هم پیدا شد من برم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو من گوشه ای نشستم که عمو خلیل وارد خانه شد و او رادیدم و ماتم برد او باخنده وارد خانه شد و گفت مژده بده نورالدین که قراره با یک سرمایه گذار جدید برای فروش انارم وارد معامله بزرگی بشم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن که صحنه شکست خوردن عمو خلیل در آن معامله را یادم بود ناخودآگاه گفتم عمو خلیل انارهایت را نفروش آن مردی که آن هارو میخواد کلاهبرداره
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمو خلیل ابتدا شوکه شد بعدش خندید _این کیه؟ دختر تازه از راه رسیده چه میداند از معامله های ما؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمه ها مشکوک نگاهم کردند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما بابا نوری خندید وگفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir– بیا بشین چایی تازه دم شده بخور حرفمون رو سر فرصت میزنیم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irومن نفس راحتی کشیدم که توجه ها روی من برداشته شده ولی درونم غوغایی بود هنوز باورم نمیشد در دلِ سریالم آدمهایی که تا دیروز فقط از پشت تلویزیون میشناختم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا نوری با همان شوخی و صفای همیشگی روبهرویم نشسته بود عمو خلیل با صدای بلند حرف میزد و شیرین استکان های چایی را جمع میکرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاش روژان گیان و آقا مهیار رو میدیدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید تو ادامه رویام امکان پذیر بود اماهنوز ذهنم درگیر بود که چطور باید رفتار کنم تا داستان از مسیر خودش خارج نشود اگر من چیزی را تغییر میدادم شاید همه اتفاقات سریال عوض میشد اما من که خواب بودم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمگر توی خواب هم چیزی تغییر میکرد درهرصورت نمیدانستم چی درسته یاغلط
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز فشار افکار زیاد سرم را تکان دادم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا نوری به آرامی گفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین حرفی که زدی درباره معامله خلیل دلِ منو لرزوند اصلا حالی به حالی شدم خلیل بذار یهبارم حرف دختر بابا رو گوش کنیم ببینیم چی میشه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمو خلیل پوزخندی زد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir–نورالدین تو هم با هر حرف تازه ای دلت میلرزه من از این معامله نمیگذرم این بهترین فرصتِ عمرمه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا نوری چایی اش را آرام نوشید بعد چشمانش را تنگ کرد و گفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir–خب اگه خدا خواست معلوم میشه بین عقل و طمع کدوم برندهست ما دیگه واقعا بریم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه همراه بابا نوری از جا بلند شدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو پرسیدم میتونم منم امروز باهاتون بیام
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا نوری سرش راتکان داد و گفت دخترم ایندفعه رو نه تو برو پیش شیرین تا من برگردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانه ای بالا انداختم درک میکردم که بابا نوری بااین خواسته ام معذب شده پس استکان های چایی را برداشتم و گفتم چشم پس من میرم این هارو بشورم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا خندید گفت ایی باریکلا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندیدم تیکه کلام بابا زیادی قشنگ بود باهمان لحجه قشنگ ترش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمه ها تخمه هارو داخل پاکت میریختند و من هم برای پاکت کردن تخمه ها خودم را جلو کشیدم و مشغول شدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمشغول بودم و در افکارم غوطه میخوردم که در بازشد و بابا سرکی کشید و شیرین را صدا زد به عمد خودم را مشغول نشان دادم مطمئن بودم راجع به نازنین خانم و آن خانم وکیل بود که توی حیاط روی تخت نشسته بودند و چایی میخوردند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبحث هم حتما در ادامه ماجرا داشتند که همینطور هم شد و بابا میخواست به دنبالشان برود و گیج شده بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسریع میان بحث ها بیرون دويدم و به بابا گفتم از در پشتی برید بهشون میرسید خیلی دور نشدن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا در حالیکه میدوید گفت یس افکورس
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما ناگهان میانه راه ایستاد ومتعجب گفت تو از کجا میدانی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب گزیدم و گفتم فعلا برید تانرفتن بابا نوری دوباره یادش افتاد و سمت حیاط دوید وگفت اوه من رفتم اما برگشتم باید بهم بگی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان دادم و به بابا که تقریبا دور شده بود گفتم حتما
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو برگشتم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما دیگر داخل خانه نرفتم فقط به یکی از عمه ها گفتم برای چرخیدن و قدمزدن میرم به شیرین خانم بگید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه شیرین رسید و وبانگاهی به ظاهرم گفت این شکلی میخواهی بری بیا تو لباس محلی بهت بدم بپوشی و لحظاتی بعد بالباس بلند شیرین که تقریبا میانشان گم شده بودم میان اتاق ایستاده بودم که جمعیت حاضر دوره ام کردند و ریز میخندیدند کلافه گفتم اندازه ام نیست درش بیارم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه شیرین فورا گفت نه بذار درستش میکنیم و لحظاتی بعد با یه کمربند پارچه ای زنانه برگشت و دور لباس پیچید اوضاعش بهتر شده بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفت آهان حالا درست شد میتانی بری فقط زود برگرد یه وقت گم نشی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را تکان دادم خیالتان راحت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباید به دنبال بابا نوری تا بقالی محل عقد میرفتم بعد از کلی جست و جو بالاخره بقالی را ازدور دیدم پاهایم زوق زوق میکرداز بس راه رفته بودم که دیدم بابا نوری از بقالی بیرون آمد به گمانم دنبال خجسته خانم بود سرم را تکان دادم و خوشحال شدم که بالاخره بهشون رسیدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنازنین خانم را دیدم که به بابا میگفت سوار ماشین شود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودم را سریع پشت دیوار خانه ای در همان نزدیکی پنهان کردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماشین حرکت کرد طبق سریال میدانستم دوباره برمیگردند کنار دیوار چمباته زدم و منتظر نشستم هرکسی رد میشد نگاه عجیبی بهم میانداخت به طوریکه ناچار شدم دوباره بایستم زیر نور آفتاب کلافه شده بودم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپولی هم همراهم نبود برم از بقالی خوراکی بگیرم تا برگردند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو اما بالاخره آمدند در یک چشم به هم زدنی که بقال خواست در را ببندد تا بابا نوری دوباره فرار نکند رسیدم و خودم را داخل بقالی انداختم بابا با تعجب از سرجایش بلندشد من هم وانمود کردم تازه بابا رو دیدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو مثلا برای خرید آمدم که گفت فعلا بسته هست دختر جون مغازه برو نیم ساعت دیگه بیا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه سریع گفتم بابا نوری بهشون بگید منم میتونم بیام تو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنازنین خانم با خانم وکیل باتعجب بهم نگاه میکردند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه بقال گفت دوباره یه خانم دیگه الان دوباره نظر آقا عوض میشه لب گزیدم و خواستم بهش بتوپم که بابا نوری گفت این الان بامن بود مردحسابی من اون خانوم رو با یکی دیگه اشتباه گرفته بودم زشته این حرف ها وبعد رو به نازنین خانم گفت آوا مهمان خانه ی ماست تو اینجا چه میکنی بابا جان
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنزدیک تر رفتم و روبه بابا نوری که ناراحت بود گفتم نگران نباشید من چیزی به هیچکس نمیگم چون در جریان همه چی هستم الان هم اومده بودم خوراکی بگیرم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا نوری گفت همه چی رو میدونی از کجا چطور
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه یواش گفتم بعدا براتون مفصل توضیح میدم بابا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو روبه نازنین خانم سرم را تکان دادم و بالبخندی سلام کردم که لبخندی زد و گفت سلام پشت صندلی بابا ایستادم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد بقال روی صندلی نشست و گفت خب به میمنت و مبارکی این دختر هم که آشنا دراومد خب به کارمون برسیم و گفت حلقه ها
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه نازنین خانم گفت حلقه هارو گفتیم پس انداز کنیم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخنده ام گرفت اما جلوی خنده ام را گرفتم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه دوباره بقال گفت مهریه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه خانم وکیل گفت ای آقا مهریه رو کی داده کی گرفته که بقال بانگاهی به صورت همه مان خودکار را انداخت و دفترش رابست و گفت این که نشد اصلا کار من نیست بفرمایید جای دیگه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه بابانوری بلند شد و گفت قسمت نمیشه راست میگه مزاحمتان شدیم و روبه من گفت بریم بابا جان
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواستم جلو برم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه خانم وکیل گفت یه دقیقه صبر کنید بفرمایید بنشینید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا دوباره نشست و من هم کنارش ایستادم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخونسرد به صحنه مقابلم نگاه میکردم چقدر بقالی و سکانس هایش برایم همیشه جذاب بود و حالا کاملا حسش میکردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز فکر بیرون آمدم که دیدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم وکیل مشغول برداشتن خوراکیه احتمالا برای در نظر گرفتن مهریه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه بقال بعد از نشستن روبه بابا نوری گفت شما نمیخوای چیزی اضافه کنی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه نازنین خانم پوفی کشید و بابا هم عههههه ای طولانی گفت و مشغول فکر کردن و بعد بلند شد و قند ونبات و روغن و چند بسته پاستیل و لواشک برداشت و روی میز مقابل بقال گذاشت و هنگام نشستن بسته ای از لواشک راهم جلوی من گرفت و گفت بیا باباجان خوراکی بخور
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندیدم خیلی هوس لواشک کرده بودم ممنونی گفتم و لواشک را گرفتم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه بقال شروع به خواندن خطبه عقد کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم نازنین خداپرست آیا بنده وکیلم شمارو به زوجیت جناب آقای نورالدین خانزاده به صداق و مهریه ی یک پک کامل ویفر عسلی یک پاکت آبنبات جرقه ای یک تخته لواشک هندوانهای و دو بسته پاستیل نواری و یک شانه تخم مرغ و یک بطری روغن و مقداری دیگر تنقلات مندرج در عقدنامه در بیارم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنازنین خانم گفت بله بله بله و بعد بلند شد تا خوراکی هارو جمع کند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبقال باتعجب گفت بار اول بله و خانم وکیل هم گفت ای آقا بله دیگه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبقال گفت خب به میمنت و مبارکی که من هم دست کوتاهی زدم و به طرف بابا خم شدم _خب بابانوری مبارکه دیگه بریم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیتوانستم جلویشان را بگیرم اما این بخشی از زندگی بابانوری بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه منظره های بیرون نگاه میکردم خانم وکیل چنان با ولع لواشک مهریه نازنین خانم رو میخورد که دهانم آب افتاده بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا نوری گفت نزدیک روستا پیاده مان کنند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه خانم وکیل گفت نازنین یه میس کال بنداز آقا نوری شماره ات رو داشته باشند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه بابا نوری مخالفت کرد اما نازنین خانم گفت نمیخواد سر اندک چیزی مزاحم دخترها شود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا گفت میس کال کوچولو باشه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه چی اینجوری شروع میشه اول میس کال بعد هم لابد ویس کال بعد هم زبانم لال خدای ناکرده ویدئو کال که خانم وکیل که دید زیادی نگاهش کردم تکه ی بزرگی از لواشک را کند و به دستم داد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بخور از بس نگاهم کردی نفهمیدم چی خوردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخجالت کشیدم و لب گزیدم و گفتم آخه خیلی جالب میخورید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو خنده خجلی کردم که اوهم خندید و بعد رو به بابا نوری گفت آقا نوری میخواهید تا روستا برسانیمتان
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه بابا گفت نه هرچی مارو باهم در انظار نبینند بهتره
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه نازنین خانم گفت خداروشکر اینقدر اختلاف سنیمان بالا هست که کسی خیال نکند ما باهم زن و شوهریم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز تیکه اش به خنده افتادم که بابا با نگاهی به من و خانم وکیل روبه نازنین خانم گفت این تیکه ها تو روانشناسی اسم خاصی نداره
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنازنین خانم گفت تا اونجایی که من خوندم نه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی نصفه و نیمه زدم و روبه نازنین خانم گفتم بابا نوری من رو اذیت نکنید نازنین خانم بابا هنوز هم جوانه و روبه خانم وکیل گفتم بازم بابت لواشک ممنون و خداحافظی کردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمراه بابا در مسیر روستا بودم که قسمتی از لواشک که دست نخورده بود را به طرفش گرفتم و لب زدم لواشک مهریست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا صورتش را درهم کشید و لب زد نمیخورم بابا جان بعد هم اینقدر این جمله رو تکرار نکن یکی زبونم لال زبونم لال میشنوه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد انگار چیزی یادش افتاده باشد رو بهم گفت راستی از کجا میدانستی همه چی را
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب گزیدم و لحظه ای حیران ماندم این پا و آن پا کردم وگفتم از شیرین گیان پرسیدم او هم همه چیز رو برایم گفت میدانستم با قلب مهربان شما به خاطر اون بچه ها هم که شده میرید دنبالشان برای عقد هم که من دیدم زودتر اومدید بیرون من هم برای گشتن حوالی روستا اونجا بودم اتفاقی از بقال شنیدم میخواهید اینجا عقد کنید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبم را لحظه ایی به دندان گرفتم چه دروغ هاو بهانه های آشکاری
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا نوری که باور نکرده بود نگاهی بهم انداخت و فهمید نمیخواهم بگویم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفی نزد و فقط به رو به رو نگاه کرد و لب زد اوه یس
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را به زیر انداختم و با پایم تکه سنگ کوچکی را کناری انداختم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطبق سریال اینجا بابا با خجسته خانم همسر مرحومش دیدار میکرد نمیخواستم مزاحمشان شوم روبه بابا گفتم میخواهم کمی تنها قدم بزنم و بابا هم مخالفتی نکرد گویا اوهم به تنهایی نیاز داشت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن شب قابلمه پارتی بود باید دم روستا تاشب منتظر میماندم تا بابا نترسد و برایش توصیح بدهم فعلا جریان عقد را نمیدانند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما باید خودم را به خانه میرساندم تا شیرین گیان خیال نکند واقعا گم شده ام
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنار خانه مدام راه میرفتم و دستم را بهم میفشردم بابا دیر کرده بود و خانه اش غلغله بود که ناگهان از دور بابا را دیدم که دستش را یکی از مردهای روستاگرفته بود و به سمت خانه میآورد دانستم همان مردیست که راجع به قانون بز و بزغاله حرف میزنه به طرف بابا دويدم که پایم در آن لباس کردی بند شد و به جلو پرتاپ شدم و خوردم به آن سه پسری که مشغول بازی وسط کوچه بودند و با دست خوردم زمین که بابا نوری دستش را از دست آن مرد رها کرد و به طرفم دوید وگفت چیشدی بابا جان
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز درد لبم را گاز گرفتم و به سختی گفتم چیزی نیست حواسم یه لحظه پرت شد بابا نوری من باید راجع به این جمعیت یه چیزی بگم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا مضطرب لب زد بابا را بیچاره کرده ای همه چیز را گفتی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفوری گفتم معلومه که نه من کلمه ای در این مورد صحبت نکردم اصلا قضیه قابلمه پارتی.....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه صدای بلند جمعیت آمد که یکصدا گفتند مهلقا خانم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن و بابانوری نگاهی به جمعیت کردیم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه ناگهان به سمت بابا آمدند و اورا روی کولشان گرفتند و به داخل خانه بردند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا ناراحت و حيران به من نگاه میکرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سختی بلند شدم و خاک لباسم را تکاندم میان بحبوحه جمعیت کسی حواسش به من نبود بنابراین یه سختی خودم را به داخل خانه رساندم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبین روژان گیان و روناک نشسته بودم توی قابلمه پارتی همه بودند روژان مرجان شیرین مهیار و حتی سلمان
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا چشم های باز به سلمان نگاه میکنم شیرین اگر میفهمید با سلمان در آخر ازدواج میکند چیکار میکرد مطمئنم واویلا بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا مضطرب در صدر سفره نشسته بود که مردی که اسمش را نمیدانستم رو به بابا گفت بسم الله آقا نوری این میهمانی به خاطر شماست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا خجالت زده و سر به زیر گفت بله
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکی دیگه با امتناع بابا گفت چیه آقا نوری غذای معمولی به مزاج پولدارها نمیسازه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم غره من و روژان و روناک حوالی سلمان شد که با این حرف شروع کرد به خندیدن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمو کاووس گفت راستش نوری جان این میهمانی به پیشنهاد من بود همانطور که در شادی هم شادیم برای زندگی جدید شماهم آرزوی موفقیت میکنیم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا نوری مردد مانده بود در نهایت گفت والا عمو کاووس جان ااا.. زندگی جدید که نمیشه گفت نمیدانم چطور اصلا تن به این اشتباه دادم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباید بابا را زودتر متوجه میکردم تا لو نداده بود خودش را
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه فریده خانم گفت به فرض محال که اشتباه کرده باشی کی از مال مفت بدش میاد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم میخواست فریده خانم را با گفتن این جمله خفه کنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه بابا پیش دستی کرد وگفت اینجوری نگید فریده خانم من خواهش میکنم لطفا لطفا لطفا آبروی طرف مقابلم حفط بشه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه عمو کیوان گفت نه فریده منظور بدی نداشت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه آقا وحیدگفت این اتفاق به نفع همه ی ماست الان آینده روستا در دستان شماست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا که گیج شده بود گفت کدام آینده چی داری میگی وحید جان این ماجرا نهایتا تا هفتاد دو ساعت دیگه تموم میشه میره پی کارش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروژان گیان که راجع به چهارونیم میلیارد گفت دیگر صبر را جایز ندانستم و روبه بابا جوری که جمعیت بشنوند بلند گفتم بابا نوری میشه نوشابه مشکی برام بریزید و خودم را به کنار بابا رساندم و آهسته گفتم بابا قضیه عقد رو نمیدونند منظورشون اون چهار و نیم میلیارد پول تو حسابتونه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا نگاهی خیره بهم کرد و گفت مطمئنی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را تکان دادم که بابا روبه همه گفت یعنی شما منظورتون از اون حرف ها یعنی الان دارید راجع به اون چهار ونیم میلیارد صحبت میکنید؟؟؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه گفتند آره خب
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بابا نفس راحتی کشید منم باهاش نفس راحتی کشیدم و سرجایم برگشتم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا که بافهمیدن این موضوع خوشحال شده بود خندید و گفت همگی خوش آمدید و از دختری که حتی کیک هم برای گشایش مالی بابا درست کرده بود تشکر کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبشقاب را برداشتم و بیرون رفتم شیرین داشت بیرون روی حیاط غذایش را میخورد میدانستم سلمان بالاخره صدای جیغش را درمیآورد مزاحمش نشدم و خودم را به حیاط پشتی رساندم کنار درختی نشستم و شروع به غذاخوردن کردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم چنددقیقه گذشته بود که صدای جیغ شیرین بلند شد وبعد صدای یاایزد منان بابا نوری
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد همه به سمت حیاط پشتی دویدن صدای سلمان گفتن روناک بلندتر از همه بود بعد عمو کیوان که میگفت باید زنده بگیریمش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبشقاب را کنار گذاشتم و بلندشدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلوتر که رفتم مهیار منصرف شده بود ار رفتن به پشت بام چون میخواست پدر شود و نمیخواست ته پشت بام پوسیده برود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوبعد کتکی که از عمو کیوان خورد بابت تف انداختن خنده ام را کنترل کردم میدانستم دقیقا سلمان آنجاست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابانوری بعد از اینکه تهدید اش را خطاب به سلمان برای دیگران و گفت میخواهد زانوی عمو کیوان را در حلق سلمان کند برگشت برود کنارش ایستادم که با دیدنم گفت ااا راستی امروز یه مرد شهری آمد معامله خلیل عقب تر افتاده و با نگاهی معنیدار سمت من برگشت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir–دیدی دختر بابا؟ گاهی خدا، حرفِ آدم رو تأیید میکنه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما در عمق چشمان بابا نوری رگهای از دانایی بود انگار خودش فهمیده بود که من از جایی غیر از اینجا آمده ام
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبم را به دندان گرفتم حس میکردم خداحافظی آخره و روبه بابا با لحن با نمکی گفتم بابا نوری اگه یه موقع رفتم بدونید خیلی دوستتون دارم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا نوری نگاهی طولانی بهم کرد و گفت بامزه گفتی خیلی بامزه گفتی اگه یه روز رفتی یادت نره که نورالدینِ خانزاده همیشه پنج تا دختر بابا داشت که اسم یکیشون آوا بود بابا جان حالاهم بیا بریم ادامه شاممان رو بخوریم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زدم بابا فکر میکرد من شوخی میکنم اما من کاملا جدی بودم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از شام مطمئن بودم سلمان از پشت بام بیرون میآید باید جلویش را میگرفتم تا قبل از اینکه روژان گیان چوب را توی سرش بزند یه چوب که دیگه چیزی نبود گناه داشت و دلم میسوخت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسلمان با روناک مشغول حرف زدن و التماس کردن بود که جلوتر از آن ها رفتم و چوب روژان محکم به سرم خورد آخ کوتاهی گفتم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو آخرین صدا صدای روناک بود که گفت چه کردی روژان
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار زمان لغزید و همه چیز تاریک شد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلکهای سنگینم را گشودم و خودم را روی تختم دیدم نگاهی به اطراف اتاقم انداختم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتاحالا خواب دیده بودم چه خوابی بود لذتش به جانم نشسته بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموبایل روی میزم ویبره رفت که دست کردم و نگاهی به صفحه اش کردم یکربع تا شروع تکرار سریال نون خ مانده بود بلند شدم و نشستم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمین که لحظه هایی حتی روحم کنار بابا نوری ودر آن روستا بود خوشحال بودم و زندگی کرده بودم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسریع از تخت بیرون رفتم تا به تلویزیون خودم را برسانم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام پاییز 1404
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir