لیست کلیه پارتهای رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 167
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 61
لبخند پت و پهنی نثارش کردم که نیاز، کنجکاو یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: چه خبره؟ برای منم تعریف کنید ببینم. نفس عمیقی کشیدم و با غذام بازی کردم که نریمان تک خنده کوتاهی کرد و گفت: داداش حس میکنم میترسی بگی. با خنده سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم که نیاز حرصی چشم غرهای به جفتمون رفت ...
بروزرسانی در : ۱۹۱۵ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 62
همین طور خیره خیره و عاشقانه به هم دیگه زل زده بودیم که نریمان با سرفههای مصلحتیاش، بینمون پارازیت انداخت و گفت: یه لحظه یه لحظه صبر کنید! من نفهمیدم چی شد داداش؛ تو دختره رو دیدی، بعد دوباره عاشقش شدی، بعد چی شد که اومدی آجی من رو گرفتی؟ پس نیاز چی؟ عاقل اندر سفیه نگاهش کردم که متعجب چند با...
بروزرسانی در : ۱۹۱۴ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 63
هیچ صدایی ازش نیومد که ترسیده به نیاز زل زدم و شونه بالا انداختم که چشم غرهای بهم رفت و گفت: به خاطر همین چیزها میگفتم نیاد دیگه؛ آخه تو یه روز و این همه سوتی؟ خواست از کنارم رد بشه که محکم بازوش رو توی دستم گرفتم و توی بغلم پرت کردم. - تو کجا؟ تنفس مصنوعی نمیخوای؟ چپ چپ نگاهم کرد و دستش ر...
بروزرسانی در : ۱۹۱۳ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 64
بهت زده از حرفهاش، صحبتهای بی سر و ته ثمر توی سرم اکو شد. ( کی فرستادتت؟ چرا فکر کردن حرف تو رو گوش میدم؟ برو بهشون بگو ثمر هیچیاش نیست؛ از تک تکتون سالم تره! ) - ها... هامین، ثمر چشه؟ چشمهاش رو با درد روی هم گذاشت و سرش رو محکم توی دستهاش گرفت که عصبی، اخمی رو پیشونیام نشوندم و با تن صد...
بروزرسانی در : ۱۹۱۲ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 65
#نیاز با صدای زنگ گوشیام، خوابالو چشمهام رو باز کردم و با نیم نگاهی به ساعت، از جام بلند شدم. از گوشهی چشم هم نگاهی به معراج انداختم که برعکس روی تخت ولو شده بود و خواب هفت پادشاه رو میدید. گوشه لبم رو کش دادم و درحالی که موهاش رو از صورتش کنار میزدم و کنار شقیقهاش رو میبوسیدم زیر لب ...
بروزرسانی در : ۱۹۱۱ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 66
گیج از این شیطنتهاش دنبالش راه افتادم که فورا تاپ دو بندهی مشکیاش رو با یه تیشرت طوسی عوض کرد و درحالی که میخواست شلوارشم عوض کنه گفت: تو هم یه چیزی بپوش زود بریم! تا دستش به کش شلوارکش رفت، سریع روم رو برگردوندم و به گلهای روی کاغذ دیواری نگاه کردم که با نوچ نوچی "اسکولی" نثارم کرد و شلو...
بروزرسانی در : ۱۹۱۰ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 67
نیشم رو بستم و چپ چپ نگاهش کردم که حرصی چشمهاش رو ریز کرد و زیر لب غرید: تا عمر دارم دیگه نمیذارم دستت به دهنم برسه عقدهای خانم... بیهوا و حرصی دستم رو محکم روی لبهاش فشار دادم که چشمهاش عین وزق زد بیرون حرصی گفت: یکی طلبت! شیطون گوشهی لبم رو گاز گرفتم و بیحرف به جاده چشم دوختم؛ انقدر ذ...
بروزرسانی در : ۱۹۰۹ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 68
سری به نشونه باشه براش تکون دادم و گیج به دور و بر زل زدم که معراج فورا از ماشین پیاده شد و همونطور که در صندق رو میزد گفت: نیاز وایستا یه چیزی بیارم تا روش نماز بخونی! منتظر نگاهش کردم که از پشت ماشین، پادری خونهمون رو بیرون کشید و با نیش باز، درحالی که جلوی چشمهام میگرفت گفت: میدونستم ک...
بروزرسانی در : ۱۹۰۸ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 69
فکر و خیالهای توی سرم رو پس زدم و با یه نفس عمیق همراهش رفتم. وارد ساختمون شد و بدون اینکه به من توجهای کنه، از پلهها بالا رفت؛ منم کار دیگهای جز اینکه دنبالش برم نداشتم. طبقه بالا برعکس حیاط که بیشتریا دختر بودن، پر بودن از پسر بچههای کوچولو و بامزه که آدم دلش میخواست ساعتها کنارشون بشی...
بروزرسانی در : ۱۹۰۷ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 70
متاثر از حرفهام جلو اومد و دستم رو توی دستهاش کشید و درحالی که آه عمیقی سر میداد گفت: عمو؟ تو هم توی پرورشگاه بزرگ شدی؟ لبخندی بهش زدم و دستش رو محکم فشردم. - نه عمو! من پیش مامان بزرگ و بابا بزرگم میموندم؛ اونا خیلی خوب و مهربون بودن، اما... ادامه حرفم رو خوردم که مثل آدم بزرگها، سرش رو ...
بروزرسانی در : ۱۹۰۳ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 71
#معراج با صدای ماشینی که با سرعت از جاده خیس و پر آب روبه روم رد میشد، دست از کار کشیدم و درحالی که هیزمهای خورد شده رو بلند میکردم به نیاز زل زدم. توی بالکن کلبهی چوبی خانم جون نشسته بود و درحالی که پتوی نازک دورش رو بیشتر به خودش فشار میداد، با لذت به دور و بر نگاه میکرد. میدونستم خو...
بروزرسانی در : ۱۹۰۲ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 72
به سمت پلهها راه افتادم که با قیافهی آویزون شده، پشت سرم اومد و باهم داخل کافه رفتیم. هیزمها تقریبا دیگه داشتن به زغال تبدیل میشد و تو همین حین که این کامل درست میشد، من و نیاز هم دست به کار شدیم و با کلی وسواس یه املت درست کردیم. خیر سرمون مثلا دو تا آدم عاقل و بالغ و کار کشتهایم؛ یه جور...
بروزرسانی در : ۱۹۰۱ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 73
فقط نگاهم کرد که یه دفتر و خودکار از سوراخ سمبههای کافه پیدا کردم و درحالی که دوباره روی صندلی مینشستم گفتم: بذار ببینم اول کیا رو باید دعوت کنیم. بعد متفکر به نیاز که متقابلا دوباره روی صندلی نشسته بود زل زدم و گفتم: اول مهرسا! سرم رو پایین انداختم و خواستم بنویسمش که بیهوا خودکار رو از دست...
بروزرسانی در : ۱۹۰۰ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 74
- چه عجب افتخار دادید. فقط میثم میگم دارید میاید توی راه عجله نکنید باشه؟ همین جوری توی راه برید بگردید گشت گذار کنید؛ خلاصه که یه جوری بیاید به شب بخورید خب؟ مشکوک یه تای ابروم رو بالا انداختم و درحالی که با احتیاط از تخت پایین میاومدم تا شیشه توی پام نره گفتم: گفتی کیا قراره بیان؟ ذوق زده ش...
بروزرسانی در : ۱۸۹۹ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 75
گیج اخمهام رو توی هم کشیدم و منتظر نگاهش کردم که جعبه موسیقیاش رو طرفم گرفت و گفت: این مال تو عمو میثم. متعجب جعبه رو ازش گرفتم و همون طور که بهش نگاه میکردم گفتم: این جعبه مال تو پارسا؛ مکه نگفتی بهت کادو دادن؟ آدم کادوش رو که کادو نمیده! سرش رو محکم به چپ و راست تکون داد و همونطور بالا و ...
بروزرسانی در : ۱۸۹۸ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 76
برید به خودتون اون طوری نگاه کنید بی تربیتها؛ چطور از هواپیما ترسیدن کلاس هم داره، اون وقت از اتوبوس ترسیدن عیبه؟ نفس حبس شدهام رو بیرون فرستادم و لای چشمهام رو باز کردم؛ واقعا برای چی از مردن میترسیدم؟ من که چه اتوبوس چپ کنه، چه نکنه رفتنیام. پس این ترس واقعا تعجب و خنده داشت نه؟ بغضی ک...
بروزرسانی در : ۱۸۹۷ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 77
لبخند مهربونی نثارم کرد و فورا پشت سرم از اتوبوس پیاده شد و درحالی که از چادرم میگرفت و تند به سمت خروجی ترمینال میبرد زمزمه کرد: پس بدو بریم اول ناهار بخوریم! چیزی نگفتم و فقط همراهیاش کردم که برعکس دفعه قبلی که تو پارک بهم ساندویچ داد، این سری داخل یه رستوران شد و ذوق زده گفت: بفرمایید ثم...
بروزرسانی در : ۱۸۹۶ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 78
با دیدن ناگهانی دو تا موجود زشت و وحشتناک، از ته دل دادی کشیدم و به سمت خونه فرار کردم. نمیدونم تو اون تاریکی دقیقا کی رو زیر دست و پام له کردم اما بیتوجه به هرج و مرجی که به وجود اومده بود، فقط داد میزدم و و اینور و اونور میرفتم که با کوبیده شدن کیک میثم توی صورتم، خود به خود دهن بازم ب...
بروزرسانی در : ۱۸۹۵ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 79
با خنده لباسش رو از روی صورتم برداشتم و درحالی که لباس خودمم در میآوردم گفتم: من و نیاز قبلا در این باره حرف زدیم؛ نتیجه هم بر این شده، چشم چشمه و کارش دیدنه دیگه. بعد با یادآوری اون روز بلندتر خندیدم که میثم حرکاتم رو به پای عقب موندگی نوشت و بی حرف لباسش رو تنش کرد. یکم براش گشاد بود اما خ...
بروزرسانی در : ۱۸۹۴ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 80
از ترس یه قدم عقب رفتم و داد بلندی کشیدم که بیشتر خودش رو بهم چسبوند و صورتش رو به سینهام مالید. - هوی هوی چی کار میکنی ولم کن، من شوهرت نیستم اشتباه گرفتی. دستهاش رو از دور کمرم باز کردم و خواستم پسش بزنم که عین کنه بهم چسبید و با صدای بغض داری زمزمه کرد: منم معراج چته بابا. متعجب چند لحظ...
بروزرسانی در : ۱۸۹۳ روز پیش
