پارت شصت و یک :



لبخند پت و پهنی نثارش کردم که نیاز، کنجکاو یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: چه خبره؟ برای منم تعریف کنید ببینم.
نفس عمیقی کشیدم و با غذام بازی کردم که نریمان تک خنده کوتاهی کرد و گفت: داداش حس می‌کنم می‌ترسی بگی.
با خنده سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم که نیاز حرصی چشم غره‌ای به جفتمون رفت و گفت: بگید ببینم چه خبره! چی می‌خواید بگید که می‌ترسید؟
آب دهنم رو سخت قورت د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️