پارت شصت و یک :
لبخند پت و پهنی نثارش کردم که نیاز، کنجکاو یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: چه خبره؟ برای منم تعریف کنید ببینم.
نفس عمیقی کشیدم و با غذام بازی کردم که نریمان تک خنده کوتاهی کرد و گفت: داداش حس میکنم میترسی بگی.
با خنده سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم که نیاز حرصی چشم غرهای به جفتمون رفت و گفت: بگید ببینم چه خبره! چی میخواید بگید که میترسید؟
آب دهنم رو سخت قورت د
لطفا صبر کنید...
