پارت شصت و پنجم :
#نیاز
با صدای زنگ گوشیام، خوابالو چشمهام رو باز کردم و با نیم نگاهی به ساعت، از جام بلند شدم.
از گوشهی چشم هم نگاهی به معراج انداختم که برعکس روی تخت ولو شده بود و خواب هفت پادشاه رو میدید.
گوشه لبم رو کش دادم و درحالی که موهاش رو از صورتش کنار میزدم و کنار شقیقهاش رو میبوسیدم زیر لب زمزمه کردم: خیلی بهت حسودیام میشه؛ عقل نداری راحتی پسرکم!
یه کوچو
لطفا صبر کنید...

...
0عالی