لیست کلیه پارتهای رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 167
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 21
ناچار از پشت میز بیرون اومد و به سمتم راهی شد که دستی به علامت ادب برای داداشش تکون دادم و زودتر از اونها حرکت کردم. مهرسا و نیازم خیلی زود به خودشون تکونی دادن و دنبالم راه افتادن که به همون زودی به میز باباینا رسیدیم و همون اتفاقها ایندفعه اینجا و از زبون نیاز رخ داد. - عه سلام آقا و خانم...
بروزرسانی در : ۱۹۵۶ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 22
متعجب به قیافهی شیطونش نگاه کردم و حرصی همونطور که بالش کنارم رو طرفش پرت میکردم غریدم: نخیرم! اگه همچین چیزی هم باشه مال بعد محرمیته! خندهی بدجنسی سر داد و همونطور که بالش رو میگرفت و روی پاهاش میذاشت بی فکر گفت: آره خب بالاخره تو با تجربهتری! خودشم از حرفی که زد شوکه شد و اخم کرده رگ...
بروزرسانی در : ۱۹۵۵ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 23
متعجب از حرفش چشمهام رو گرد کردم و ترسیده لب زدم: نه تو رو خدا شیما؛ این دیوونه میوونه است میذاره میره ها! گوشهی لبش رو آروم کج کرد و همونطور که شیرینیاش رو گاز میزد گفت: نگران نباش! این آقا معراجی که من امشب دیدم آتیشش تنده؛ مرحله اول بیتوجهای. گیج فقط نگاهش کردم که تکیهاش رو از مبل گ...
بروزرسانی در : ۱۹۵۴ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 24
دلگیر دهنم رو باز کردم تا چیزی بگم اما زودتر از من دست به کار شد و همونطور که دستش رو به نشونهی سکوت بالا میآورد زمزمه کرد: بذار حرفم تموم بشه، بعد هر چی خواستی بگو! به تایید حرفش بیحرکت فقط نگاهش کردم که نفس عمیقی کشید و گفت: میدونم ازدواج شوخی نیست، اما من رو نگاه! من معراجم؛ تو از همه...
بروزرسانی در : ۱۹۵۳ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 25
#ثمر - کوچه تنگه بله، عروس قشنگه بله! دست به زلفهاش نزنید مرواری بنده بله! بادا بادا مبارک بادا؛ ایشالله مبارک... با خنده میون حرفم پرید و کلافه لب زد: وای بسه ثمر، به خدا حالم داره از این آهنگ به هم میخوره! هر جا میرم، تا من رو میبینن شروع میکنن به خوندن. حالا تو بگو ببینم؛ جواب قطعی ند...
بروزرسانی در : ۱۹۵۲ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 26
متعجب از حرفش، سری به نشونهی سلام تکون دادم و خجالت زده داخل رفتم که با موجی از دختر و پسرهای جوون روبهرو شدم. یا حضرت عباس؛ چه خبره اینجا؟ ترسیده نگاهم رو به نیاز دوختم که تک سرفه کوتاهی سر داد و همونطور که به اونها اشاره میکرد گفت: خیلی خب، شروع میکنم با نام و یاد خدا از بچههای داداش ...
بروزرسانی در : ۱۹۵۱ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 27
با دیدن سیاوش دقیق روبهروی صورتش حرف تو دهنش ماسید و همونطور که به ماشینش اشاره میکرد حرصی رو به نیاز گفت: عروس راضی شدی؟ پنجر کردم. با زور جلوی خندهام رو گرفتم و نگاهم رو به سیاوش دوختم که چپ چپ نگاه بدی به معراج انداخت و همونطور که از در بیرون میرفت گفت: علیک سلام آقا معراج، بکش اونور ...
بروزرسانی در : ۱۹۵۰ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 28
کیف نیاز رو عقب انداخت و درست سر جاش نشست که نیاز با حرص و بغض طرفم خم شد و آروم لب زد: میبینی چطوری خودم رو بدبخت کردم؟ این آخر سر من رو میکشه، حالا ببین. گوشهی لبم رو خیلی کم کش دادم و همونطور که مثل خودش طرفش خم میشدم گفتم: ببین هنوزم دیر نشده ها، میخوای بگم سیاوش وایسته. دهنش رو باز ک...
بروزرسانی در : ۱۹۴۹ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 29
بیحرف فقط نگاهش کردیم که خودش زودتر از ما راه افتاد و همونطور که از پلهها بالا میرفت گفت: فقط بیاید ببینید اینجا چه خبره، به به! به همراه بقیه بالا رفتم و دهن کجی به میز تزیین شده با شمع و گل کردم و زیر لب واسه خودم گفتم: آره به به ببین آقا معراج چه کرد و نیاز خانم چطوری زد تو ذوقش. حرصی د...
بروزرسانی در : ۱۹۴۸ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 30
چیزی نگفت و با لبخند ضایعهای ازم فاصله گرفت و بعد از چک کردن میز، خیلی زود پایین رفت. ما هم حرکت خاص دیگهای نزدیم و بیصدا مشغول غذا خوردن شدیم، اما من خیلی نتونستم خودم رو کنترل کنم و بیخیال غذا همونطور که به نیاز نگاه میکردم، دستم رو به چونهام تکیه دادم. خیلی خانومانه، قاشق رو توی ظرف غذ...
بروزرسانی در : ۱۹۴۷ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 31
چند تا نفس عمیق کشیدم تا به اعصابم مسلط بشم و خیره به لبخند بدجنسش، خواستم چیزی بارش کنم که منصرف شدم و از جام پاشدم. نیاز هم با بلند شدن من همزمان بلند شد و ترسیده نگاهم کرد که کلافه دستی به موهام کشیدم و با لبخند کم رنگی گفتم: بریم خریدها رو زودتر انجام بدیم؛ کلی کار دیگه مونده که نکردیم. فقط...
بروزرسانی در : ۱۹۴۶ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 32
#نیاز - مهمونها دارن میرن؟ دست از سر موهای بدبختم برداشتم و گیج به معراج کلافه نگاه کردم که نفس عمیقی کشید و دوباره گفت: مهمونها کی میرن نیاز؟ گوشهی لبم رو آروم کش دادم و با خمیازهی کوتاهی لب زدم: یکم دیگه صبر کن معراج؛ یه نیم ساعت یک ساعت دیگه شام رو که بخورن میرن. خسته دستی به چشمهاش ...
بروزرسانی در : ۱۹۴۵ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 33
متعجب از پیشنهادش چشمهام رو گرد کردم و با خنده لب زدم: میشه بپرسم اینا چه فرقی باهم دارن؟ خوشحال بشکنی جلوی صورتم زد و همونطور که کامل رو به من مینشست زمزمه کرد: سوال خوبی بود؛ ببین اگه تو بیای خونه من، اینطور میشه که ما داریم زندگیمون رو شروع میکنم اما نه اگه من بیام خونه شما... ذوق زده...
بروزرسانی در : ۱۹۴۴ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 34
به جز چشم غره حرکت دیگهای نکردم و به اونها چشم دوختم که مامان آرمان هم متقابلا لبخند زوری زد و همونطور که دست مامان معراج رو توی دستش میگرفت زمزمه کرد: نیاز جان انقدر برای من عزیزه که حد نداره؛ شما خیلی خوش شانسید که همچین عروسی نصیبتون شده مریم خانم. خوشحال از این حرف، با غرور به مامان معر...
بروزرسانی در : ۱۹۴۳ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 35
فقط چپ چپ نگاهش کردم که ثمر حرصی گوشهی لباس میثم رو گرفت و همونطور که به طرف خونهاش میکشید لب زد: نیوفت! خواهشا راه نیوفت، بیا برو خونتون از وقت خوابت گذشته. میثم بازور خودش رو از دست ثمر نجات داد و با خنده خواست حرفی بزنه که با صدای بابای میثم کپ کرده توی جاش ایستاد و نگاهمون کرد. - پس رفی...
بروزرسانی در : ۱۹۴۲ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 36
با حس سنگینی چیزی روی گردنم، خیلی آروم چشمهام رو از هم باز کردم و به دور و بر خیره شدم؛ همهی اتاق رو تاریکی پوشونده بود و هیچ صدایی جز صدای نفس کشیدن نمیاومد. نمیدونستم دقیق کجام و کی پیشمه، به خاطر همین توی همون خواب و بیداری با دیدن دست بزرگ و مردونهای که دور گردنم حلقه شده بود، عقل از...
بروزرسانی در : ۱۹۴۱ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 37
فقط نگاهش کردم که تو جاش دراز کشید و همونطور که دستهاش رو باز میکرد با خنده گفت: بیا اینجا؛ صبح بلند شی همه چی یادت میاد. بیحرف به سمتش رفتم که فورا تو جاش نیم خیز شد و حرصی گفت: لامپ رو خاموش کن نیاز! دوباره بدون اینکه چیزی بگم برگشتم و بعد از خاموش کردن لامپ خودم رو کنارش انداختم که نفس ...
بروزرسانی در : ۱۹۴۰ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 38
خسته از این قایم موشک بازیها سرم رو آروم تکون دادم و گفتم: باشه، ولی فردا باید دایی رو ببینم؛ نمیخوام کاری کنم که معراج توی دردسر بیافته. اونم تایید کرد و درحالی که سعی داشت بلند شه لب زد: پس بگیر بخواب؛ چشمهات شده دو تا کاسه خون. بیحرف روی مبل دراز کشیدم و چشمهام و روی هم گذاشتم که صدای ...
بروزرسانی در : ۱۹۳۹ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 39
متفکر پاهام رو توی هم گره کردم و درحالی که گیج تاب میدادم لب زدم: نمیدونم، من حقیقت رو بهش میگم؛ فکر نکنم در برابر مسئلهای به این بزرگی ساکت بمونه. نگاهم رو به فریاد دوختم تا اونم تایید کنه که شونه بالا انداخت و گفت: معراج آدم مزخرفیه، اومدیم دیدیم ساکت موند؛ هر چیزی احتمال داره. چپ چپ نگا...
بروزرسانی در : ۱۹۳۸ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - VIP - پارت 40
#ثمر - پووف به خدا حالم به هم خورد هامین؛ تو خیلی سخت میگیری، یه ذره با این بدبختا راه بیا! بیتوجه به حرفم به پشتی صندلی چرخ دارش تکیه زد و همونطور که تلفنش رو به منشی وصل میکرد گفت: چی میخوری؟ بدون اینکه جوابی بهش بدم، نگاهم رو از پنجرهی بزرگ توی اتاقش به خیابون دوختم که اونم اهمیتی...
بروزرسانی در : ۱۹۳۷ روز پیش
