پارت شصت و هشتم :
سری به نشونه باشه براش تکون دادم و گیج به دور و بر زل زدم که معراج فورا از ماشین پیاده شد و همونطور که در صندق رو میزد گفت: نیاز وایستا یه چیزی بیارم تا روش نماز بخونی!
منتظر نگاهش کردم که از پشت ماشین، پادری خونهمون رو بیرون کشید و با نیش باز، درحالی که جلوی چشمهام میگرفت گفت: میدونستم که یه جا به درد میخوره.
با چشمهای برزخی و دستهایی که داشتن جون میدادن تا بر
لطفا صبر کنید...
