پارت هفتاد و نهم :
با خنده لباسش رو از روی صورتم برداشتم و درحالی که لباس خودمم در میآوردم گفتم: من و نیاز قبلا در این باره حرف زدیم؛ نتیجه هم بر این شده، چشم چشمه و کارش دیدنه دیگه.
بعد با یادآوری اون روز بلندتر خندیدم که میثم حرکاتم رو به پای عقب موندگی نوشت و بی حرف لباسش رو تنش کرد.
یکم براش گشاد بود اما خیلی هیکلامون با هم فرق نمیکرد؛ منم لباسم رو تنم کردم و بعد از اینکه دست و صورتمون Ø
لطفا صبر کنید...
