پارت شصت و دوم :
همین طور خیره خیره و عاشقانه به هم دیگه زل زده بودیم که نریمان با سرفههای مصلحتیاش، بینمون پارازیت انداخت و گفت: یه لحظه یه لحظه صبر کنید! من نفهمیدم چی شد داداش؛ تو دختره رو دیدی، بعد دوباره عاشقش شدی، بعد چی شد که اومدی آجی من رو گرفتی؟ پس نیاز چی؟
عاقل اندر سفیه نگاهش کردم که متعجب چند بار پلک زد و بعد با نیم نگاهی به من و نیاز، با ابروهای بالا رفته لب زد: اوه! یعنی چیزه... Ø
لطفا صبر کنید...
