پارت هشتاد :



از ترس یه قدم عقب رفتم و داد بلندی کشیدم که بیشتر خودش رو بهم چسبوند و صورتش رو به سینه‌ام مالید.
- هوی هوی چی کار می‌کنی ولم کن، من شوهرت نیستم اشتباه گرفتی. 
دست‌هاش رو از دور کمرم باز کردم و خواستم پسش بزنم که عین کنه بهم چسبید و با صدای بغض داری زمزمه کرد: منم معراج چته بابا. 
متعجب چند لحظه‌ای سکوت کردم و بعد توی بغلم گرفتمش و گفتم: مهرسا؟ تو چقدر ریزه میزه شدی، قبلا Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️