پارت هشتاد :
از ترس یه قدم عقب رفتم و داد بلندی کشیدم که بیشتر خودش رو بهم چسبوند و صورتش رو به سینهام مالید.
- هوی هوی چی کار میکنی ولم کن، من شوهرت نیستم اشتباه گرفتی.
دستهاش رو از دور کمرم باز کردم و خواستم پسش بزنم که عین کنه بهم چسبید و با صدای بغض داری زمزمه کرد: منم معراج چته بابا.
متعجب چند لحظهای سکوت کردم و بعد توی بغلم گرفتمش و گفتم: مهرسا؟ تو چقدر ریزه میزه شدی، قبلا Ø
لطفا صبر کنید...
