پارت هفتاد و چهارم :



- چه عجب افتخار دادید. فقط میثم میگم دارید میاید توی راه عجله نکنید باشه؟ همین جوری توی راه برید بگردید گشت گذار کنید؛ خلاصه که یه جوری بیاید به شب بخورید خب؟
مشکوک یه تای ابروم رو بالا انداختم و درحالی که با احتیاط از تخت پایین می‌اومدم تا شیشه توی پام نره گفتم: گفتی کیا قراره بیان؟ 
ذوق زده شد و پر شور و هیجان گفت: همه بچه‌ها میان، می‌خوایم بترکونیم!
گوشه‌ی لبم رو خیلÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️