پارت دوم :

اصلاً به خاطر او بود که من به این سفر آمدم. او برای من همان خانواده‌ای بود که هیچ‌وقت نداشتم. در بهزیستی جایی که من در آن بزرگ شده بودم، شاید به ما توجه می‌کردند اما برای هر یک نفرمربی، تعداد زیادی بچه وجود داشت. کاملا حق داشتند نتوانند چشم ما را از محبت سیر کنند اما خب ما هم حق داشتیم تشنه‌ی محبت باشیم. برای همین هم داشتن یک برادر آن هم در سنین کم، یک موهبت بزرگ بود .
سعی کردم کمی خودم را تکان دهم. درد تا اعماق وجودم پیچید. قطره اشکی از گوشه‌ی چشمم پایین غلتید و از درد چنان لبم را گاز گرفتم که طعم گس خون در دهانم پیچید. دلم می‌خواست فریاد بکشم اما این تقلا جز نفس‌های دردآلود حاصلی نداشت. زمان به کندی می‌گذشت و هوشیاریام لحظه به لحظه بیشترمی‌شد. آن‌قدر که تازه بتوانم بفهمم چه شده است. کجا هستم و فکر کنم چرا آن‌قدر یونس برای آمدن طولش می‌دهد!
سایه سیاه رنگ، دوباره در بالای چاه نمایان شد و بعد از آن یونس را دیدم که بالای چاه نشست و مرا نگریست. شبیه کسی نبود که برای کمک آوردن رفته است. شبیه کسی به نظر می‌رسید که انتظار می‌کشد. نمی‌دانم چرا وحشتی عمیق سرتاپای وجودم را فرا گرفت. آیا واقعاً این وحشت منطقی بود. وحشت از کسی که نزدیک‌ترین دوست و همراه زندگیم بود. مگوترین رازهای زندگی‌ام را می‌دانست و در حساس‌ترین روزهای زندگی همیشه در کنارم بود.
لحظه‌ها کش می‌آمدند. دلم می‌خواست می‌توانستم صدایش کنم. بگویم من هستم، امیر! آیا واقعا این یادآوری لازم بود‌! آیا ممکن بود مرا از خاطر برده باشد! اصلا در فاصله‌ی هبوط من به این انتهای مطلق، در سطح زمین چه اتفاقی افتاده بود! آیا ویروس جنون هم، به ویروس کرونا افزوده شده بود!
باید صدایش می‌زدم اما انگار واژه‌ها از ذهنم می‌گریختند و نوا در گلویم خفه شده بود. دوباره سعی کردم صدایش کنم اما ماحصل آن ناله‌های خفیف بود. دستانش را دوطرفه چاه گذاشت و سرش را به داخل متمایل کرد. از روشنی روز فاصله گرفت و در تاریکی فرو رفت. دیگر صورتش را نمی‌دیدم اما می‌دانستم که نگاهم می‌کند. داشت چه چیزی را می‌سنجید؟! مغزم یاری نمی‌کرد. احساس می‌کردم مبادا کابوس است. سعی کردم دوباره دستم را تکان دهم، این بار هم نشد.
چند دقیقه در همان حال ماندم. سرانجام دست از رفتار عجیب و غریب برداشت. سرش را کمی عقب کشید و دوباره روشنایی روز باعث شد بتوانم واضح او را ببینم. هنوز مستقیم مرا نگاه می‌کرد و در چشمانش انتظاری زبانه میکشید که سخت ترسناک به نظر می‌رسید. واقعاً منتظر بود مطمئن شود که من مرده ام یا نه؟!
چشمانم داشت از حدقه در می‌آمد. ما با هم به این سفر آمده بودیم. پیشنهاد خودش بود. تمام روز قبل را روی اعصابم راه رفته بود که می‌خواهد بیابان‌گردی کند و تمام روز قبل را مقاومت کرده بودم که این وقت سال، جنوب فصل بیابان‌گردی نیست، هوا به شدت گرم است و احتمالاً گرما هلاک‌مان خواهد کرد. هزار و یک بهانه برایش آورده بودم مهم‌ترینش هم مهسا بود.
قرار بود هفته‌ی دیگر به خواستگاری‌اش بروم. هزار و یک کار داشتم و احتمالاً این سفر احمقانه‌ترین کاری بود که می‌توانستم انجام دهم. طبق معمول نتوانستم متقاعدش کنم. دلم نیامد. به خودم گفتم عیبی ندارد. کلا سه روز بیش‌تر طول نمی‌کشد و یونس بیش از این‌ها برای من رفاقت به خرج داده است.
مسئله فقط رفاقت‌مان نبود. یونس از یک خانواده مرفه بود، برخلاف من که از بهزیستی مستقیم به دبیرستان آمده بودم. در بهزیستی هر کارمند مجبور بود ازتعداد زیادی کودک مراقبت کند. مراقبت آری، اما احتمالاً نمی‌توانست محبتش را میان این همه کودک تقسیم کند؛ این بود که همیشه دلم خانواده می‌خواست. من همیشه یونس را همان خانواده‌ای دیدم که هیچ وقت نداشتم. هر چند یونس هم برایم کم نگذاشته بود. بعد از دبیرستان او راهی دانشگاه شد تا مهندسی مکانیک بخواند و من راهی یک مغازه، تا مکانیکی را تجربی یاد بگیرم.
تنها حسن زندگی در بهزیستی این بود که بدانم چیزی که سهم من نیست را، نباید طلب کنم. پیشرفت تحصیلی‌ام چنگی به دل نمی‌زد؛ در نتیجه وقتم را برای دانشگاه رفتن تلف نکردم. یک راست وارد بازار کار شدم و خیلی زود به تبحر رسیدم. اولین دست دوستی در کار را، یونس به سمتم دراز کرد. می‌خواستم وام بگیرم. گفت برایم وامی جور شده است و بعدها فهمیدم خودش پول وام را داده است.
هر چند قسطی پول را به او پس دادم اما هیچ وقت محبتش را فراموش نکردم. مغازه کوچک و خانه‌ام را همگی مدیون همان لطف اوبودم. از به خاطر آوردن محبت‌هایش کمی دل‌گرم شدم و یقین کردم ضربه‌ای که به سرم خورده، موجب شده است که توهم ببینم. ضربه و یا شاید هم سراب؛ شنیده بودم گرما و بیابان آدم را به خیال می‌اندازد. آیا واقعا این یونسی که بالای چاه نشسته بود و جوری منتظر نگاهم می‌کرد که انگار بی‌صبرانه انتظار می‌کشد تا ببیند مرده‌ام یا نه، سرابی بیش نبود!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زیباترین رمانی

    1

    دوستش دارم

    ۱ سال پیش
  • موهانا همت

    1

    تااینجا جذاب بوده بایددید درادامه چطورپیش میره مچکرم

    ۱ سال پیش
  • صدف

    1

    خوشم اومد

    ۲ سال پیش
  • رقیه

    2

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ۰

    2

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مریم

    2

    خوب

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    2

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ویدا

    2

    خیلی عالی احساسات منتقل میشه

    ۲ سال پیش
  • ویدا

    1

    خیلی عالی احساسات منتقل میشه

    ۲ سال پیش
  • یاسمن

    1

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • یاسمن

    1

    کمتر نظر بپرس دیگه گفتم خو عالیه

    ۲ سال پیش
  • آسمان

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • رویا

    1

    خوب

    ۲ سال پیش
  • مریم

    1

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • E

    0

    A

    ۲ سال پیش
کپی شد!