دوست داشتی؟
رمان ماهور جلد دوم اثر فهیمه شهمیرزادی

رمان ماهور جلد دوم

  • زبان فارسی
  • 46.8K 👁
  • 347 ❤️
  • 164 💬

خلاصه رمان عاشقانه ماهور جلد دوم

داستان عشقی یه دختر جوونه که به خاطر راحتی عشقش مجبور میشه با بدنام کردن خودش ازش فاصله بگیره ...

قسمتی از متن رمان ماهور جلد دوم

از اینه نگاش کردم و توی دلم نالیدم هزار سالم بگذره ، دیدنش اذیتم میکنه. ....
_ به کاوه گفتم که دعوتش نکنه...ولی بعد پیش خودم گفتم اخرش که چی، در هر صورت باید باهاش مواجه میشدی... .
بی حرف با چشمای اشکیم نگاش میکردم
_اینقدر ضعیف نباش ابجی..... الان میریم بیرون ، سعی کن نادیده اش بگیری و مثل قبل رفتار کن.. .
نالیدم
_نه....من...نمی...تونم.. .
سرم داد زد _باید بتونی
اشکام ناخوداگاه روی صورتم راه گرفت... .
کلافه مشتشو توی دست دیگه اش فرود اورد.. .
_الان به نسترن میگم بیاد کمکت....خودتو جمع جور کن
رفت بیرون..... .
حالم از ضعف خودم بهم میخورد.....تنها نقطه ضعفم بود.....توی این یه سال خودمو با کلاسای روانشناسی اروم کرده بودم....ولی نمیدونستم که دیدنش اینقدر منو بیتاب میکنه.... .
نسترن با تعجب نگام میکرد
_چیشده ماهور؟
_سرش درد میکنه.... کمکش کن صورتشو قشنگ بشوره این سیاهیای زیر چشمش پاک بشه بعد هم مرتبش کن.....من میرم بیرون
به نسترن نگاه کردم
_تو برو خودم صورتمو میشورم
_اخه... .
_ممنون نیازی به کمک ندارم....فقط اگه زحمتی نیست کیفمو از روی صندلی بیار... .
_باشه عزیزم
صورتمو کامل شستم و خشک کردم..... کیف لوازم ارایشمو برداشتم کمی به صورتم کرمپودر زدم دستام هنوز لرزش داشت.... به یه ریمل و رژ اکتفا کردم.....
و رفتم بیرون... .
میز شامو چیده بودن.....دورش شلوغ بود ....
صدای کیارش رو از کنار گوشم شنیدم
_بریم غذا بخوریم....
_تو برو...من میل ندارم
اخم وحشتناکی روی صورتش پیدا شد.... .
_مگه نگفتم قوی باش و عادی رفتار کن...
به سمت میز رفت و همزمان استین لباسمو کشید ....همراش رفتم
چشمام بی اختیار دور سالن میگشت.... .
دستی تکونم داد.... به سمتش برگشتم
_حواست کجاست....میگم چی میخوری
_فرقی نداره.. .
حرصی پوفی کشید و مشغول غذا ریختن شد.... .
_مجبوریم همینجا ایستاده غذا بخوریم ، همه ی میزها پرشدن... .
سرمو تکون دادم.... بشقاب غذا رو مقابلم گذاشت....
_شروع کن.. .
قاشقمو برداشتم....اشتها نداشتم....داشتم غذامو زیر و رو میکردم که یه نفر بهم تنه زد ....
_ببخشید خانو... .
سرمو بالا گرفتم..... حرفش نیمه تموم موند....فکر نمیکردم منو بشناسه....نگام روی صورت ارایش شده اش میچرخید......هول زده دوباره گفت.. .
_ببخشید
و سریع رد شد..... با چشمام دنبالش کردم ... رفت روی میز کنار مردی نشست که خم شده بود و معده شو فشار میداد.... ضربان قلبم بالا گرفت.
...
خیره نگاشون میکردم..... هستی تند تند براش غذا میکشید.... یه چیز قرمز رنگی مثل سماغ رو هم روی غذاش پاشید..... و بعد هم دوباره از جاش بلند شد و رفت... .
_ماهور غذاتو بخور... .
هول زده قاشقمو برداشتم و از غذا پر کردم ، قاشق رو تا جلوی دهنم بالا اوردم ، یهو یه خاطره ی دور توی ذهنم جرقه زد
" قوربونت برم من به سماق حساسیت دارم ، اگه بخورم کارم به بیمارستان میرسه البته اگه قبلش از نفس تنگی نمیرم "
قاشق از دستم افتاد..... کپ کرده به روبروم خیره شدم.... .
فک کردم شاید درمان شده .... بی خیال دستمو دراز کردم و لیوان دوغمو برداشتم
" به سماغ حساسیت داره "
لیوان رو بالا اوردم
"اگه بخوره نفسش میگیره "
لیوان رو به لبم نزدیک کردم
«من نفسم به نفسش بنده »
لیوان رو روی میز گذاشتم ظرف غذامو برداشتم و بی توجه به صدا زدن های کیارش به سمت میزش قدم برداشتم... .
ضربان قلبم هر لحظه بیشتر میشد طوریکه دست و پاهام میلرزید..... کنار میزش رسیدم... .
سرش توی گوشیش بود..... بیقرار نگاش کردم چن خال موی سفید کنار شقیقه اش اذیتم
میکرد...... اشک جمع شده توی چشممو کنار زدم .....
دست لرزونم رو پیش بردم و غذای روبروش رو که پر از سماق بود با غذای خودم عوض کردم...... .


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ماهور جلد دوم
  • رها

    0

    بین قسمت اولش باید ادامه اون جلد اول رو مینوشتی نه اینکه بیای بدون اینکه ما بدونیم ماهور چطور زنده موند بیای بنویسی که عروسک کاوه هس باید حداقل مینوشتی که چیشد همینجوری همه چیز و همه *** رو بهم رسوندی کاش حداقل می فهمیدیم چیشد بعد جلد اول

    ۲ هفته پیش
  • رها

    0

    خیلی آبکی بود .انگار یه بچه رمان نوشته ،ماهور نباید خودش تصمیم می گرفت. بعد هم کسی به خاطر سرطان نمیاد از یه نفر دیگه جدا بشه .حیف وقت گذاشتن .

    ۳ هفته پیش
  • سمیه حسینی

    1

    عالی بود عزیزم قلمت مانا پیشنهاد میدم حتما بخونید

    ۱ ماه پیش
  • نیایش

    1

    سلاااام باید بگم از بین همه ی رمان هایی که خوندم فقط ماهور پایان خوبی داشت و عاااالیییی بود و اگه بازم رمان اینطوری بود حتما به منم بگین! ممنون میشم ♡

    ۱ ماه پیش
  • مطهره

    1

    واقعا رمان عالی بود بعد مدت ها یه رمان انقدر خوب پیدا کردم و خیلی ممنون از نویسنده اش بابت این رمان زیبا و محشر انشاالله همیشه موفق باشید❤️❤️❤️

    ۱ ماه پیش
  • نازی

    0

    رمان خوبی بود؛ ولی میتونست بهتر هم باشه سرسری نباشه؛ اتفاق ها یهویی افتاد؛ ولی شیرینی رمان زیادبود و خواننده رو جذب میکرد دمت گرم نویسنده امید وارم پیشرفت کنی

    ۲ ماه پیش
  • نیلی

    1

    عالی و جذاب بود

    ۲ ماه پیش
  • eli

    1

    آبکی فقط همین

    ۲ ماه پیش
  • هانی

    4

    اگه دلت میخواد یه رمان از دهه ۸۰ بخونی که تهشم سر هیچکی بی کلاه نمیمونه و همه به یکی میرسن این رمان مخصوص تواِ وگرنه وقتت رو حروم نکن دیگه گذشت اون دوران که به خاطر سرطان جدامیشدن

    ۴ ماه پیش
  • Kiana

    0

    حق👌🤣

    ۴ ماه پیش
  • Eli

    0

    تا ابد حق افتضاح

    ۲ ماه پیش
  • Kiana

    0

    خیلیی خیلییی رمان قشنگی بوددد اصلا فکرشو نمیکردم مهیار بره لیلا رو بگیره 😍😍

    ۴ ماه پیش
  • واقعا منم همین فکرو.

    0

    راستی منم اسمم ماهوره 🌼

    ۲ ماه پیش
  • دلسا

    0

    قشنگ بود ممنون از نویسنده 💐❤️

    ۲ ماه پیش
  • زینب

    1

    عالی بود واقعا لذت بردم

    ۲ ماه پیش
  • ستایش

    1

    🥹🥹 چقدر زیبا اشکمون و در آورد

    ۳ ماه پیش
  • لیدا

    1

    رمان قشنگی بود لذت بردم🙃❤️

    ۳ ماه پیش
  • 😍😍😍

    1

    دستتون درد نکنه جالب بود

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!