خلاصه رمان :
محمدامین یه معمار جوونه با آرزوهای بزرگ، از اون آدمایی که هیچوقت به همون چیزی که داره راضی نیست. یه تصمیم بزرگ میگیره؛ میخواد یهشبه به همهچی که آرزوشو داشته برسه. برای همین یه پروژهی عظیم رو شروع میکنه، حتی اگه بخواد یه روستا رو از بین ببره تا اسمش تو تاریخ بمونه. اولش همهچی داره طبق نقشه پیش میره. ولی یه شب همهچی به هم میریزه و زندگیش کاملاً عوض میشه. درست همون موقع یه آدم غیرمنتظره وارد زندگیش میشه؛ کسی که حواسشو پرت میکنه و باعث میشه محمدامین شک کنه به همهچیزی که تا الان براش مهم بوده. عشقه یا فقط یه حس زودگذر؟ خودشم مطمئن نیست. اما مشکل اصلی یه نفر دیگهست؛ کسی که سر راهش قرار میگیره و همهچیزو بههم میریزه. آدم بدیه یا داره کمکش میکنه؟ اصلاً قابل پیشبینی نیست. زندگی محمدامین قراره چند بار زیر و رو بشه، و هر بار که فکر میکنه سختترین بخشش تموم شده، یه اتفاق جدید منتظرشه.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان پهلوان - پارت 29
. از جلوی کوچهای رد میشد که صدای دعوا شنید. حواسش پرت شد و با سر میان گلهای پر از آب فرود آمد. تمام لباسهایش گِلی شده بودند. ترسیده، سریع بلند شد و لباسهایش را تکاند. با این سر و وضعش، این بار به جای شلنگ، باید در سیاهچال زیر خانه که چراغ هم نداشت، زندانی میشد! صدای داد بلند کسی را شنید ک...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان پهلوان - پارت 28
. همین که پهلوان «یا علی» آخر کار را گفت، همانجا روی زمین ولو شد و به سقف کندهکاریشده چشم دوخت. پهلوان با صدایی که رگههای خنده در آن موج میزد، رو به علی گفت: ـ پاشو، پسر! خودت رو جمعوجور کن. اما حرفش تمام نشده، خودش هم کنار علی روی زمین نشست. ـ علی! نمیخوام نصیحتت کنم؛ ولی بدون بچگی دورها...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان پهلوان - پارت 27
. علی سر به زیر سلام کرد. سعی داشت نگاهش را بدزدد؛ اما اولین بار بود که به زورخانه میرفت، برای همین زیرچشمی و با کنجکاوی همهجا را از نظر میگذراند. پهلوان هم جوابش را گرم و مهربان داد. دستی به شانهاش زد. ـ غریبی نکن، پسرم. بیا نزدیکتر. روی زانو کنارش نشست و چالهی بزرگ کاشیکاریشدهای را نشا...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان پهلوان - پارت 26
علی با عجزی آشکار در نگاهش چرخید و به چشمهای مرضیه که از شیطنت برق میزدند، نگاه کرد. ـ دارم میرم مکتب! مرضیه روسری گلگلیاش را خاراند و گفت: ـ ولی خودم از بابا شنیدم آقا شمسعلی با دوچرخه افتاده تو چاه، پاهاش شکسته. مکتب تعطیله! علی با حرص ادای مرضیه را درآورد و گفت: ـ نخیرم. اصلاً میخوا...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 1 پارت از رمان شنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
آخرین اطلاعیهی رمان پهلوان
سلام و خدا قوت به خواننده های بزرگوار. **ایام به کام و دل هاتون به گرمای افتاب این روزها باشه. سیر رمانمون هرچقدر نظرات و حمایت های شما بیشتر باشه، تند تر پیش میره. ۴ پارت رایگان دیگه هم قراره داده شد و حدود ۸ پارت هم توی لیست ارسال قرار گرفته. **حمایت های شما بی شک باعث انرژی و دلگرمیه. تشکر از وقتی که صدف پهلوان میکنید.


علی فلاح
در پارت 50عالی است و من از آن لذت میبرم لطفا داستان های ادبی رو هم اضافه کنید