خلاصه رمان عاشقانه پهلوان
محمدامین یه معمار جوونه با آرزوهای بزرگ، از اون آدمایی که هیچوقت به همون چیزی که داره راضی نیست. یه تصمیم بزرگ میگیره؛ میخواد یهشبه به همهچی که آرزوشو داشته برسه. برای همین یه پروژهی عظیم رو شروع میکنه، حتی اگه بخواد یه روستا رو از بین ببره تا اسمش تو تاریخ بمونه. اولش همهچی داره طبق نقشه پیش میره. ولی یه شب همهچی به هم میریزه و زندگیش کاملاً عوض میشه. درست همون موقع یه آدم غیرمنتظره وارد زندگیش میشه؛ کسی که حواسشو پرت میکنه و باعث میشه محمدامین شک کنه به همهچیزی که تا الان براش مهم بوده. عشقه یا فقط یه حس زودگذر؟ خودشم مطمئن نیست. اما مشکل اصلی یه نفر دیگهست؛ کسی که سر راهش قرار میگیره و همهچیزو بههم میریزه. آدم بدیه یا داره کمکش میکنه؟ اصلاً قابل پیشبینی نیست. زندگی محمدامین قراره چند بار زیر و رو بشه، و هر بار که فکر میکنه سختترین بخشش تموم شده، یه اتفاق جدید منتظرشه.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان پهلوان - پارت 12
آهی کشید و پکر گفت: - نه بابا. از همون اول هم طرف لقمهی بزرگتر از دهن من بود. خودکارش را باز و بسته کرد. - خوبه! میبینم که سر عقل اومدی. آرش پوفی کشید و باد لپ چپش را به حالت نمایشی رها کرد. روی میز نشست و یک پایش را روی پای دیگرش انداخت. - نشد یه بار ضد حال نشی؟ بابا یه پروژه برات جور کردم که ع...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان پهلوان - پارت 11
*** ۱۳۹۶ * صدای زنگ تلفن اتاقش بلند شد. باز هم خانوم صادقی! دیگر باید این منشی دست و پا چلفتی را عوض میکرد. حتما باید بیست بار در ذهنش دیکته میکرد که امروز نمیخواهد به هیچ تماسی پاسخ دهد و آن ابله نباید هیچ تماسی را به اتاقش وصل کند! دلش میخواست از جایش بلند شود، تلفن را از سیم بکشد و با خودش...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان پهلوان - پارت 10
حالا منظور پهلوان را از مرد شدن فهمیده بود. لبهایش به پهنای صورتش لبخند زدند و با شوق سر تکان داد: - چشم پهلوون. اوستا محمد را دیگر بیخیال شد. حال الگوی جدیدش پهلوان مردی بود. وقتی بزرگ شد، دیگر میخواست فقط و فقط شبیه به او شود. یک مرد واقعی. پهلوان رشید هم لبخندی دلگرم کننده زد که سرمای زیر با...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان پهلوان - پارت 9
با سری به زیر افکنده به سمت پهلوان رفت. جز زمین گلی زیر پایش و کفشهای حصیری که بافت حصیرش خراب شده بود، چیز دیگری نمیدید؛ اما درست مقابل پای پهلوان ایستاد. سعی داشت شهامت داشته باشد؛ اما خب نمیتوانست! من و من کنان گفت: - س... سلام... پ... پهلوون! - سلام به روی ماهت جوون. همیشه ابرهای خیالش این ...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 1 پارت از رمان شنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!

...
در پارت 10موفق باشید.. شروع خوبی داشت و قلم خوب