خلاصه رمان عاشقانه پهلوان
محمدامین یه معمار جوونه با آرزوهای بزرگ، از اون آدمایی که هیچوقت به همون چیزی که داره راضی نیست. یه تصمیم بزرگ میگیره؛ میخواد یهشبه به همهچی که آرزوشو داشته برسه. برای همین یه پروژهی عظیم رو شروع میکنه، حتی اگه بخواد یه روستا رو از بین ببره تا اسمش تو تاریخ بمونه. اولش همهچی داره طبق نقشه پیش میره. ولی یه شب همهچی به هم میریزه و زندگیش کاملاً عوض میشه. درست همون موقع یه آدم غیرمنتظره وارد زندگیش میشه؛ کسی که حواسشو پرت میکنه و باعث میشه محمدامین شک کنه به همهچیزی که تا الان براش مهم بوده. عشقه یا فقط یه حس زودگذر؟ خودشم مطمئن نیست. اما مشکل اصلی یه نفر دیگهست؛ کسی که سر راهش قرار میگیره و همهچیزو بههم میریزه. آدم بدیه یا داره کمکش میکنه؟ اصلاً قابل پیشبینی نیست. زندگی محمدامین قراره چند بار زیر و رو بشه، و هر بار که فکر میکنه سختترین بخشش تموم شده، یه اتفاق جدید منتظرشه.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان پهلوان - پارت 10
حالا منظور پهلوان را از مرد شدن فهمیده بود. لبهایش به پهنای صورتش لبخند زدند و با شوق سر تکان داد: - چشم پهلوون. اوستا محمد را دیگر بیخیال شد. حال الگوی جدیدش پهلوان مردی بود. وقتی بزرگ شد، دیگر میخواست فقط و فقط شبیه به او شود. یک مرد واقعی. پهلوان رشید هم لبخندی دلگرم کننده زد که سرمای زیر با...
بروزرسانی در : ۴۸ دقیقه پیش
-
رمان پهلوان - پارت 9
با سری به زیر افکنده به سمت پهلوان رفت. جز زمین گلی زیر پایش و کفشهای حصیری که بافت حصیرش خراب شده بود، چیز دیگری نمیدید؛ اما درست مقابل پای پهلوان ایستاد. سعی داشت شهامت داشته باشد؛ اما خب نمیتوانست! من و من کنان گفت: - س... سلام... پ... پهلوون! - سلام به روی ماهت جوون. همیشه ابرهای خیالش این ...
بروزرسانی در : ۴۸ دقیقه پیش
-
رمان پهلوان - پارت 8
چهرهی پر از چین و چروک مرد، مثل درختی مهربان بود که اجازه داده بود تا رویش کنده کاری کنند. لبخند گرمی هم داشت! اصلا هم ترسناک نبود. فقط میخواست دزدهای باغش را بگیرد و ادب کند، نه دو بچهی هشت سالهی بی دفاع را! بالأخره مرد هم سوار شد. دوچرخه حسابی سنگین شده بود. علی وزن چندانی نداشت؛ اما مجید ...
بروزرسانی در : ۴۸ دقیقه پیش
-
رمان پهلوان - پارت 7
مجید پای چپش که لنگ میزد را بالا گرفته بود و روی یک پا میپرید تا به جلو برود. علی در یک لحظه تمام کدورتها را فراموش کرد و مثل یک دوست واقعی به او کمک میکرد! بالأخره به آلونک رسیدند. قبل از آن که داخل بروند، علی با بغض به کبادهای که مثل پیرمردی فرتوت، یک گوشه افتاده و انگار غمزده نگاهش میکر...
بروزرسانی در : ۴۸ دقیقه پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 1 پارت از رمان شنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!