پارت صد و پنجم :


سکوت توی ماشین موج می‌زد...
مریم مشتش را زیر استخوان صورتش ستون کرده بود... با اخم‌هایی در هم و نگاهی به رو به رو!
خیلی بیخودی توی یک مخمصه افتاده بود. یک موضوع غیر قابل پیش‌بینی و عجیب.
سورن را دوست داشت... حتی حالا!
حالا که با چشم‌های خودش دیده بود که او چطور یک جنازه را سر به نیست کرد.
چه کارش کرده بود؟
خاکش کرد؟ آتشش زد؟
اشک پشت پلک‌های مریم را نیش زد. سورن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • بنفش علی

    0

    به لطف سورن خان همایونفر فوش های جدید یاد گرفتم:سگ زرد،اشغال مرغ:))

    ۲ ماه پیش
  • بنفش علی

    0

    یعنی سهند به بیگناه افتاد زندان زندگیش خراب شد :)))

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    نه بابا کار سهند ک نمیتونه باشه سورن جان چیکار به سهند بیچاره داری میزاشتی با ستایش درست رفع دلتنگی کنه خب😂

    ۱۲ ماه پیش
  • Roghayyeh

    1

    یعنی به غیراز سهند یه نفر دیگه هم پشت پنجره بوده

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    احتمالا شاهد دیگه‌ای هم بوده

    ۱۲ ماه پیش
  • آتنا

    3

    خدایی مریم گناه داره هم بچه ها توی کامنتا قضاوتش میکنن هم ستایش که فکر کرد اون لوش داده به سورن🥺🤣

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    شانس نداره... اگه شانس داشت عشقش جنایتکار از آب در نمی‌اومد

    ۱ سال پیش
  • آتنا

    2

    تلفات این پارت: انگشت های پای مریم

    ۱ سال پیش
  • م.م

    0

    مریم جان منتظر تلفات بعدی و بیشتر باش😂😂

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    😄کاش تلفات همیشه اینجوری لطیف باشه

    ۱ سال پیش
  • آیناز

    1

    عاااااشق دعواهای سورن و سهندم😂

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی خوبن🤪

    ۱ سال پیش
  • Fatemeh

    0

    تولدتون هم مبارک باشه بانو ♥️

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم 😘

    ۱ سال پیش
  • Fatemeh

    1

    عالی بود دستتون درد نکنه 🙏🏿 خوشبختانه یا متاسفانه تو دو روز کل پارت ها رو خوندم و الان ناراحتم ک چرا پارتا تموم شدن و خوشحالم ک رسیدم به تایپ آنلاین 😫💔😂 متن آخر رمان خیلی به دل نشست 🤍🥲🌱

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خوشحالم دوست داشتی رمانو🤩

    ۱ سال پیش
  • Nana

    0

    ممنون که تو این اوضاع به فکر حال مردم هستید پارت جذابی بود

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم جانم😘

    ۱ سال پیش
  • لونا

    1

    تولدتون هم مبارکککک باشهههههه🍰🫠

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم😘

    ۱ سال پیش
  • لونا

    0

    خسته نباشی آزاده جان ممنون بابت این پارت...مثل همیشه عالی.. مشتاقانه منتظر پارت های جدیدم🫠🤝

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۱ سال پیش
  • ترانه

    1

    تویی که از آخرین نظرات داری اینو میخونی فقط بدون خوش به حالت که هنوز این رمانو نخوندی و کلی پارت در انتظارته که بخونی🥲

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم😘

    ۱ سال پیش
  • ترانه

    0

    خدایااااا سورن چقدر جواباش تو آستینشه😁این رمان فراتر از یه رمانه... یه زندگیه واقعا

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خوشحالم دوسش داری🤩

    ۱ سال پیش
  • مهشید

    0

    وای اون زانتیا ماشین فرهاد بوووووددددددد🤩این صحنه رو قشنگ توی دژاوو یادمه که یه ماشین سیاه یهویی از کنار ماشین فرهاد رد میشه😄اونم نزدیک بهار بود اینجا هم این پارتا نزدیک بهاره چون پارت ۱۰۳ نوشته بود مردم تو فکر اومدن سال نو هستن.... فرهادی ها لایکم کنید که انقدر حواسم جمع هستم🥰

    ۱ سال پیش
  • مهشید

    0

    از این بابت توی ذهنم مونده که اون موقع گفتی اون ماشینه که از کنار فرهاد رد شد خودشم یه رمان داره😭خیلی عالی زمان بندی میکنی و همه چیو بهم ربط میدی🔥

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره انگار همین دیروز بود...😄

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    کاملا درست یادته... به به!🤩

    ۱ سال پیش
کپی شد!