پارت صد و سوم :


زندگی از تب و تاب افتاده بود و روزهایش کسل کننده و بیخودی شده بودند.
مردم شهر خودشان را توی هیجانات آمدن سال نو غرق کرده بودند و او...
پشت پنجره قدی شرکت به جوش و خروش شهر نگاه می‌کرد.
تاریخ انقضای زندگی، برای سورن سر آمده بود...
شاید بعد از آن جنازه زیبای به دار آویخته...
شاید پس از آن یک جفت چشم سبز، پشت درهای فرانسوی...
شایدم خیلی قبل تر از این‌ها...
از پانزده س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • بنفش علی

    0

    عذاب وجدانی که سورن برای نیلی داره💔🙃

    ۲ ماه پیش
  • تیارام

    1

    باور کن حالا شبدر همون منوچهر خان از آب در میاددد ، و تهش به همون راز نیلی هم مربوط میشه

    ۶ ماه پیش
  • ترنم

    0

    اصلا من به هر کی شک میکنم شاید خود نیلی هم شبدر بود

    ۱۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    اوه اوه سورن با مریم شام میره بیرون ببینیم چی میشه😉

    ۱۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    اصلا دیگ هنگ کردم رئیس شبدر کیه واقعا نوید ک نمیتونه باشه..واای منوچهر آخه سورن پسرته چرا انقد شکنجه میدیش تو چطور پدری هستی💔

    ۱۲ ماه پیش
  • لونا

    0

    مثل همیشه عالی بود آزاده جان

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم💚

    ۱ سال پیش
  • لونا

    0

    تشکررر بابت این پارتتت

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم😘

    ۱ سال پیش
  • آیناز

    0

    به نظرم نوید یه ربطی به شبدر داره چون توی رمان گفته شد کسی رییس شبدرها رو نمی شناسه و نوید هم که پنج ساله مفقوده

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نوید واسه شبدر بودن خیلی کوچولو نیست؟🤔

    ۱ سال پیش
  • آتنا

    2

    ❌❌❌❌❌ . . . بهترین و خفن ترین رمان آنلاین؟؟؟؟ قطعا و بدون شک مهمیز های سیاه 🔥💀🤝🏻 . . . . ❌❌❌❌❌

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    مررررسی💚

    ۱ سال پیش
  • ثنا

    2

    میکائیل دوست دارم و اشکان هم خیلی خوبه چه می شد این سه تا با هم دست به یکی می کردن رفاقت خوبی در میومد😂البته آزاده جون من که نمیدونم چی تو ذهنت می گذره یا می خوای چیکار کنی ولی به پیشنهاد منم فکر کن 🥹😂 سه تفنگداااار😎😍😂

    ۱ سال پیش
  • م.م

    1

    وای اگه میشد ، خیلی خوب بود 🥲🥺😭💔

    ۱ سال پیش
  • ثنا

    0

    😂نیگاش کن طوری وانمود نکن که انگار دست تو نیست من قربونت برم اصلا خودم میرم به سورن میگم😂البته با اون نمیشه که حرف زد ولی اشکان پیدا کنم حتما باهاش صحبت میکنم

    ۱ سال پیش
  • Setareh

    3

    من همیشه از قسمت گفت و گو های میکائیل و سورن لذت میبرم😃😂

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚رفاقتشون قشنگه

    ۱ سال پیش
  • Narges.g

    1

    انشالله که منوچهر باشه و منوچهر رو سنگسار کنن

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نه سنگسارش که نمی‌کنن😅

    ۱ سال پیش
  • Nana

    0

    داستانو خیلی دوست دارم همه چیش خوبه جز منوچهر خان

    ۱ سال پیش
  • ثنا

    0

    عالی بود آزاده جون خسته نباشی

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    4

    میکائیل هم چقد کینه ای بوده و رو نکرده بود 😂😂😂جناب ولیعهد خودشم خندش گرفته بود

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    فکر کرده جناب ولیعهد رفاقت داره....😏 (که البته داره واقعا🥺)

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    1

    میترسه اینم از دست بده ...🥺🥺🥺

    ۱ سال پیش
کپی شد!