پارت صد و چهارم :


مریم مقابلش نشسته بود...
با آرایشی زیبا و کتی با نقش‌های طلاکوب برجسته!
پیشخدمتی آمد و خیلی محترمانه ظروف سفید رنگ را روی میز میانشان چید و رفت...
سورن نگاه دوخت به ماهی درسته‌ای که دورچین سبزیجات داشت...
- این مدت اومده سراغت؟
مریم دستانش را زیر چانه نگه داشته بود و نگاهش می‌کرد.
- حتی یه بارم پیداش نشده!
سورن خندید...
خسته و کلافه!
- مرتیکه قشنگ داره من

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Ferferishoonam

    0

    من حس میکنم یکی از همون روزای اول تو کافه سورن رو دیده بوده چون سهند از منوچ و سورن می ترسه این نمیتونه کار سهند باشه !

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    0

    شایدم مریم گزینه خوبی براش باشه انتخاب تهمینه و دوست ستایشه😂

    ۱۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    انقد اسم مریم تو ذهنمه اسم خودمو گذاشتم مریم😂

    ۱۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    من برای کلاس تیکه پرانی باید به سورن مراجعه کنم🤣

    ۱۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    ایش سهند چرا دور و بر سورنی اگ عصبیش کنی من میدونم و تو😅

    ۱۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    اوه اوه سورن خان غیرتی میشود😆

    ۱۲ ماه پیش
  • Roghayyeh

    0

    سورن جان ننه تهمینه ات دیگه این یکی رو دو دستی بچسب بابات نرقصونتش

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم😶

    ۱۲ ماه پیش
  • سوینا

    1

    حس میکنم جمله حواست به پنجره ها باشه رو سورن به سهند گفته بود نمی دونم واقعا سهند می تونه با سورن خودشو دربندازه

    ۱ سال پیش
  • ترانه

    2

    واقعا این سهند احمقه اگه باز خودشو با سورن در بندازه من سهند رو دوست دارم ولی خدایی باید بفهمه اصلا زورش به سورن نمی رسه هرگز پس بهتره انقدر پا رو دمش نزاره

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    واقعا سهند یه آدم کاملا معمولیه و زورش به مافیا نمی‌رسه

    ۱ سال پیش
  • م.م

    2

    آره اون اوایل گفته بود ولی سورن که انداختش زندان دیگه از سورن حساب میبرد و میترسید ، به ستایش هم می گفت من نمیتونم جلوی سورن بایستم. جملش شبیه جمله سهند ولی فک نکنم کار اون باشه

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    انقدر خوشم میاد دقیق یادتونه😍👌🏻

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    واقعا سهند توانایی در افتادن با سورن رو نداره کاش بفهمه اینو💔

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سهند واقعا در مقابل سورن خیلی کوچیکه... سورن این همه آدم و دم و دستگاه داره ولی سهند چی؟ کاش بفهمه اینو🤧

    ۱ سال پیش
  • لونا

    1

    بازم ممنون بابت این پارت اما من واقعا دلتنگ عاشقانه های سورنا و نیل شدم🫠

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    عاشقانه‌اش می‌کنیم دوباره....

    ۱ سال پیش
  • نرگس

    0

    الان اینو به عنوان خبر خوب در نظر بگیریم ؟ 🫠

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    بستگی داره به کی فکر کنی😂

    ۱ سال پیش
  • Fatemeh

    0

    مریم جون اصلا حس خوبی نمیدی نه تنها حس خوبی نمیدی بلکه چون تو اومدی تو داستان دیگ مکالمه بین میکائیل و سورنا کم شده کم می خندیم لطفاً زود تر برو ما کار داریم 😏😂 ولی جدای از اینا چقدرررررررر قلم قویی دارین من به شخصه استرس آشوب نگرانی و حس خوب رو باهم توی همه پارت ها حس میکنم و خیلی حس خوبیه

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که قلمم رو دوست داری عزیزم🤩امیدوارم تا پایان دوسش داشته باشی... مریم رو هم بیشتر بچه ها دوست ندارن🥺

    ۱ سال پیش
  • Setareh

    0

    یعنی هنوزم مریم دنبال اطلاعاته؟دستش با هامون تو یه کاسس؟

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سورن فقط تیکه انداخت حالا هر چند اعتماد کامل هم به مریم نداره

    ۱ سال پیش
  • اونا

    0

    خسته نباشی آزاده جان عزیز 🥰

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🌻

    ۱ سال پیش
  • ثنا

    1

    اول باید بگم که دمت گرم خسته نباشی دوم اینکه اره قبل تر ها کامنتا انقدر خوب بود که می شست می خوندم کمتر شده حالا به هر دلیلی ، سوم اینکه به قول یکی از کامنت ها که دیدم من هنوز به مریم عادت نکردم 😂🥹

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    واقعا کم شدن🥲💔امیدوارم انرژی ها برگرده... من که حتی توی این شرایط افتضاح هم سعی می‌کنم انرژیمو حفظ کنم که بچه ها وقتی میان اینجا واقعا همه چیز رو عادی و معمولی تصور کنن حتی اگه شده واسه چند دقیقه🥲

    ۱ سال پیش
  • ثنا

    0

    تو کانال تلگرامی هم گفتی واقعا تو این روزا ادم پناه می بره نوشتن و خوندن حتی شده چند دقیقه کمی پناه ببریم ؛ واقعا ازت ممنونم که ادامه میدی و با ما هستی

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    قربونت ثنا جانم😘

    ۱ سال پیش
  • مبینا

    0

    واااای هیجانی شددم.یعنی قراره چی بشه

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    اگه گفتی!😏

    ۱ سال پیش
  • هدی

    1

    سورن فقط حوصله ی نیلی رو داره

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۱ سال پیش
  • ثنا

    3

    انقدر رمان شخصیت هاش ساختارش و.... همه چیزاش خوبه که آدم دوست دارم تا صبح در موردش حرف بزنه ، بازم خسته نباشی آزاده جون❤️😍

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم ثنا عزیزم😍

    ۱ سال پیش
کپی شد!