پارت صد و دوازده :

نگاهش میان ردیف اعداد جدول ترخیص واردات گم شده بود... ستون هزینه‌های گمرکی را یک به یک می‌خواند و بعد نقاطی را با خودکار علامت‌گذاری می‌کرد.
نور صبحگاهی از پنجره‌های قدی پشت سرش به داخل می‌تابید و تا میز کارش کشیده شده بود. قهوه‌ی نیمه‌خورده‌اش روی میز مانده و حالا سرد بود و او با فکری متمرکز سرگرم کارش بود... کار قانونی‌اش!
همان‌جایی نشسته بود که می‌گفتند ویترین همایونفرهØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

رمان مافیایی مهمیزهای سیاه از آزاده دریکوندی در دنیای رمان https://novelonline.ir سورن همایونفر
رمان دانلود رمان عاشقانه مهمیزهای سیاه از آزاده دریکوتدی در دنیای رمان میکائیل
رمان دانلود رمان عاشقانه مهمیزهای سیاه از آزاده دریکوتدی در دنیای رمان اشکان
رمان دانلود رمان عاشقانه مهمیزهای سیاه از آزاده دریکوتدی در دنیای رمان مریم
رمان دانلود رمان عاشقانه مهمیزهای سیاه از آزاده دریکوتدی در دنیای رمان نیلی
رمان دانلود رمان عاشقانه مهمیزهای سیاه از آزاده دریکوتدی در دنیای رمان سهند
رمان مافیایی مهمیزهای سیاه از آزاده دریکوندی در دنیای رمان https://novelonline.ir ستایش
رمان عاشقانه, رمان مافیایی کاور دیگری از رمان
تصویر شخصیت سورن در رمان مهمیزهای سیاه تصویر دیگری از سورن
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nina

    0

    منم باهات ریختم سورن..برگام واقعا

    ۲ ماه پیش
  • Helia

    0

    بلاخره فهمید و قلبش آتیش گرفت

    ۲ ماه پیش
  • بنفش علی

    0

    خواستم بگم به برادر چطور میتونه برادرشو بکشه ولی بنظرم نوید نمرده هویتش رو تغییر داده

    ۴ ماه پیش
  • نازنین

    3

    الهیی بگردم پسرم بلاخره فهمیدالان راز نیلی و اون بچه داغونش می کنه

    ۶ ماه پیش
  • مسیح

    0

    خدایی فکر نمی کردم نوید اینجوری.... فکر می کردم قراره چیز دیگه ای بشه تمام حدسیاتم بهم ریخت

    ۶ ماه پیش
  • مسیح

    0

    یا خدا🤯 از اول تا آخر این پارت شوکه شدم. البته این رمان واقعا برگ ریزونه یه لحظه هم نمیشه ولش کرد خداروشکر بعد تموم شدنش دارم میخونمش هی دارم میگه اون موقع که در حال تایپ بود چطور صبر می کردن دیگران🤣🤣 یعنی محشر واسه یه پارتشه🔥🔥🔥🔥

    ۶ ماه پیش
  • محدثه

    1

    چرا یه حسی میگه نوید زنده س و همون هومانه😭😂

    ۹ ماه پیش
  • Asal

    3

    و سورنی که بالاخره فهمید ولی دیر فهمید

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    شاید می‌شد این عشق یه طور دیگه رقم بخوره....😔💔

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    0

    پس یعنی بی هدف دنبال نوید بودن اون خیلی وقته کشته شده

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    1

    واای بیچاره سورن اخه سرگرد این چه طرز گفتن بود بچم حسابی شوکه شد😫

    ۱ سال پیش
  • Roghayyeh

    2

    وااای این احمقا چرا بهش گفتن خدا به داد قربانی بعدی برسه

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    تو نگران سورن نشدی نگران قربانی بعدی شدی🤣👌🏻

    ۱ سال پیش
  • لونا

    0

    واییییییییی بلاخره فهمیدددددد ای وای

    ۱ سال پیش
  • شاپرک

    0

    طفلی سورن🥲بالاخره فهمید😞

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    😔

    ۱ سال پیش
  • هدی

    0

    بلاخره سورن فهمید🫣

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    که من باید بگم آخیییییش

    ۱ سال پیش
  • Prya

    0

    وای خدااا فک نمیکردم به این زودی بفهمهههه

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نه دیگه اصلا زود نبود... بذار همه همه چیو بفهمن تموم شه این رمان... خسته شدم انقدر نوشتم🥱

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️