پارت پنجاه و دوم :
درو باز کردم و وارد اتاق شدم.
اولین چیزی که توجهمرو به خودش جلب کرد خنکی هوا بود.
رایحه عجیبی که ترکیبی از اسطوخودوس و رگههایی از عطر چوب سدر توی هوا پیچیده بود به مشام میرسید.
ترکیبی که بوی سلطه میداد.
تنها منبع نور، چند چراغ رومیزی با نور کهربایی بود که سایههای عجیب و دراز روی دیوارهای بلند مینداخت.
دیوارها از کف تا سقف با قفسههای چوب آبنوس سیاه، پوشیده شده بود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
تو هم عین بقیه وایب خون اشام گرفتی؟
۶ روز پیش🦢AVAZ GHO🦢
0نه وایب اینایی ک کارشون تموم شد ولت می کنن
۶ روز پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۵ روز پیشکیانا
0رادان یکی از دارک ترین سخصبت ها میتونه باشه خیلی دیالوگ هاش سنگین بود
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عزیزم😂
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عزیزم😂😍
۱ ماه پیشالمیرا
0خوشم اومد ازت رادان. وایب خفنی میدی
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۱ ماه پیشقاسمی
0خدایا این پسره انقدر کاراکتر خفن و رازآلود داره 😭🔥 ک حسابی جذبش شدمم
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋
۱ ماه پیشمینا
2وایب این بشر💀😭خیلی خفنه
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۱ ماه پیشمینا
2وای خدایا این پسر پیشتاز حتی بدون حرف زدن هم مغناطیس داره 😭✨ پارت بعدی هر حرکتی که بکنه منو میکشه!
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۱ ماه پیشطناز
1والا جز نگرانی و وایب خون اشام چیز دیگه ای از رادان حس نکردم😂❤️
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۲ ماه پیشطناز
0تو می تونی یه شرکت معمولی رو هم تبدیل کنی به یه صحنه پرهیجان. واقعاً قشنگه حرف نداشت این پارت
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋
۲ ماه پیشطناز
0دلی با اون اعتمادبه نفس لحظه آخریش کاری کرد منم انگیزه بگیرم 🤌😂
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عجب🤭
۲ ماه پیشسپیار
0پارت بعد کمی از اون «خطر پنهان» رو نشون بده.
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چه اتفاقی بیفته عزیزم😉🤍✨️
۳ ماه پیشتیام
0دلی: «پروار می کنم» من: دخترررر بتررررررررک 🦅🔥
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عجب😂💔
۳ ماه پیشتیام
0حس می کنم پسرش اونجاست تا لهش کنه نه راهنمایی 😭
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چه اتفاقی بیفته عزیزم😉🤍✨️
۳ ماه پیشلینا
0نورها و هوا و حس خنکی اتاقو انقدر خوب نوشتی، انگار خودم توش بودم
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍
۳ ماه پیشAban
0به نظرم همونی که اول داستان تو خونه اردوان از پشت پنجره زل میزنه به دلوین رادان بوده
۴ ماه پیشحنانه
0عه تو هم مثل من فکر کردی اونه😂
۴ ماه پیشAban
0اره اما فکر کنم یه ربطی به گذشته داره وقتی شهرستان بوده چون گفت دکو پزت این نبود
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید قشنگم که قراره چه اتفاقاتی بیوفته😉🤍✨️
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ممکنه
۳ ماه پیشدینا(زن رادان)
0حس میکنم دلوین بین رادان و اردوان میمونه و اخرش اردوان رو انتخاب میکنه بعدش هم رادان میگیرتش و قضیه جزیره اینا شروع میشه
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
سر و ته کل رمان رو با یه خط بهم اوردی🤭🤭
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
به به زن رادان هم پیدا شد😂
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

🦢AVAZ GHO🦢
0حس بدی دارم نسبت به رادان 🙁