من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت یازده :
آوا هم برای ناهار از دانشگاه برگشت. اشتهایم زیاد شده بود ولی با این وجود هر موقع میگفتم دیگر سیر شده¬ام مادرم به زور چندتا لقمه دیگر در گلویم می¬گنجاند و اعتقاد داشت خودم حجم شکمم را درست نمی¬دانم.
بعد از ناهار که حسابی سنگین شده بودم، میل شدیدی به خواب داشتم ولی ترجیح دادم تا رفتن خانواده عمو توی سالن دوام بیاورم.
بعد از رفتن خانواده عمو دیگر واقعاً چشمانم سنگین شده بود و باید حØ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو شریفی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. خوشحالم دوست داشتی
۳ سال پیشلیزا
0آخیش دیگه داشتم داشتم از نغمه ناامید میشدم
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
باز امیدوارت کرد؟🙈
۳ سال پیشZarnaz
0اوه اوه که بالاخره گفت💃😍عالی بود مثل همیشه ممنون😘😘
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
خیال همه رو راحت کرد بالاخره
۳ سال پیشرزا
0اینقدر دوست دارم آزاده جون این پارت گذاری هر روز عالیه 😘😘
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
نمیدونم آزاده کیه ولی خوشبحالش که دوستش دارین😅😅😅
۳ سال پیشنسترن
0خوشمان آمد💜
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
خدا رو شکر که خوشتان آمد❣️🙈
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هاناخانوم
0چه هیجان انگیز امیدوارم نغمه خطانکرده باشه،ممنون ازنویسنده همینجورواقعی مقابل باوربنویس❤