من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت دوم :
با عصبانیت برگه آزمایش را توی دستم مچاله کردم. با این بلا تازه باید چه میکردم؟ هنوز اشتباهات قبلیام را جبران نکرده بودم که این هم اضافه شد. این برایم یه فاجعه و آبروریزی بود. با وجود این بچه نمیتوانستم موضوع جدایی را به مادرم بگویم. تنها دلخوشیم این بود که زود متوجه شدهام و نمیتوانستم راحت از شرش راحت بشوم. البته این راحتی که میگویم خیلی هم راحت نیست ولی از نگه داشتنش بهتر بود.
با صدای زنگ تلفنم مجبور شدم سرم را از روی فرمان بردارم. صدرا بود. به هیچ وجه نباید از ماجرا آزمایش بویی میبرد و گرنه همه چیز سختتر میشد.
- جونم
- سلام خانومم خوبی؟ کجایی؟
- منم بیرونم یکمی کار داشتم حالام کم کم دارم میرم سمت فرودگاه
- بلیطت واسه کیه؟
- دو ساعت دیگه تقریباً
- با ماشین میری فرودگاه؟ شرمنده نتونستم بیام دنبالت
- نه بابا چه حرفیه، آره با ماشین میرم
- باشه عزیزم مواظب خودت باش... نغمه
معنی این صدا زدن صدرا را خوب میدانستم
- جونم
- این سری با مامانت حرف میزنی دیگه؟
- آره
به همین قصد داشتم به اصفهان میرفتم و حالا هم با وجود این جواب آزمایش باید حتماً همین یکی دو روزه همه چیز را به مادرم میگفتم
- نگران نباش صدرا اینبار هرجور هست حلش میکنم
- صدات سرحال نیست، چیزی شده؟
- نه... نگران همین موضوع طلاقم
- میخوای بیام باهم بریم حرف بزنیم؟
حتی انرژی این را نداشتم که به حرف صدرا بخندم. بعد از قطع کردن تماس، ماشین را روشن کردم و سر صبر از پارک بیرون آمدم. همیشه وقتی که ذهنم درگیر بود سرعت حرکتم کم میشد حالا چه توی پیاده راه رفتن و چه توی رانندگی کردن.
از بین آهنگهای داخل فلش آهنگ ملایمی انتخاب کردم و در حالی که سرم را به دست چپم تکیه داده بودم به سمت فرودگاه حرکت کردم.
افکار توی مغزم سر جای خودشان نبودند و جواب کوفتی این آزمایش هم آن وسط برای خودش جولان میداد.
سعی کردم ذهن آشفتهام را با همخوانی کردن با آهنگ کمی آرام کنم. وقتی به فرودگاه رسیدم هنوز کمی زمان داشتم. احساس گرسنگی میکردم ولی از ذوق فسنجون دست پخت مادرم تصمیم گرفتم فعلاً فقط به خوردن دونات و آبمیوه بسنده کنم.
داخل هواپیما دوبار حالت تهوع بدی بهم دست داد. دلیلش را خوب میدانستم و بخاطر همین مجبور بودم داروی خاصی مصرف نکنم. کاش زودتر بتوانم با ویدا صحبت کنم تا از این وضعیت نجات پیدا کنم.
بعد از رفع شدن حالت تهوعم سر درد بدی بهم دست داد. خوشبختانه یا متاسفانه مسکنی همراهم نبود و گرنه بدون توجه ضررش برای جنین سریع مسکنی میخوردم تا سر دردم آرام بشود. وقتی به فرودگاه اصفهان رسیدم سر دردم هم بهتر شده بود. سریع تاکسی گرفتم و خودم را به خانه رساندم.
مادرم مثل همیشه با روی باز به استقبالم آمد. مادرم را محکم بغل کردم، عطر تنش برای آرامش یافتنم کافی بود.
- نمیدونی از دیشب که گفتی میای چقدر خوشحال شدم... امروزم نرفتم آموزشگاه تا همون غذایی رو که دوست داری برات درست کنم
- دور مامان خودم بگردم... این سری اومدم که چند روزی پیشت بمونم
- چه بهتر، تو هر چقدرم بمونی بازم برای من کمه
- آوا کجاست؟
- خوابه... شبا تا دیر وقت سرش تو گوشیه روزشم که از دو بعد از ظهر شروع میشه
مادرم برایم چایی ریخت و شروع به گلگی کردن از آوا کرد.
- خیلی تازگی داره دروغ میگه و به قول خودش میپیچونتم... هر چقدرم باهاش حرف میزنم بی فایده
اینکه آوا خیلی دروغگو شده بود قابل توجیه نبود ولی خب مادرم اخلاقی داشت که باعث میشد آدم سخت بتواند حرفش را بگوید.
- شاید بخاطر سنشه... شایدم شما بهش سختگیری میکنی اونم مجبور میشه دروغ بگه
مادرم از این حرفم دلخور شد و با اخم گفت:
- دستت درد نکنه
دستم را روی دستانش گذاشتم و گفتم:
- الهی دورت بگردم بخدا منظور بدی نداشتم... شما نگران نباش من باهاش حرف میزنم، انشا الله که حل می شه.
- آره شاید به حرف تو حداقل گوش بده، حرف زدن من که فایدهای نداشت
سری به آوا زدم ولی خواب عمیقش باعث شد نتوانم بیدارش کنم.
لباسهایم را از داخل چمدان در آوردم و بلوز صورتی رنگی همراه شلوار مشکی دم پا گشادم پوشیدم. موهایم را شانه کردم و از بوی موهایم سرمست شدم. شاید تنها آدمی بودم که عاشق عطر موهای خودش بود، شاید از بس صدرا از این عطر برایم تعریف کرده بود عاشقش شده بودم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
زکیه
0عالی
۳ سال پیشفریبا
0خوبه
۳ سال پیشدلوین سادات
0عالییی
۳ سال پیشالهه
0رمان خوبیه
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
خوشحالم دوست داشتین
۳ سال پیشاسرا
1خوب
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
😍
۳ سال پیشمعصومه
0زیباست
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
🌹
۳ سال پیشزهرا
0تا الاان خوب بوده
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
امیدوارم بقیشم دوست داشته باشی
۳ سال پیشعالی
0قشنگه
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
ممنونم
۳ سال پیشفهیمه
0عالی
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم لطف داری
۳ سال پیشم
0عالی عزیزم
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
نظر لطفته
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0چرامین خوب بود