من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت سوم :
به آشپزخانه رفتم که مادرم داشت سالاد درست می کرد. به محض دیدنم پرسید:
- چه خبر از پیمان؟... حالش خوبه؟
با شنیدن اسم پیمان ناخواسته تمام تنم یخ کرد. پیمان پسرعمو من بود. عمویی که توی بیست و یک سالگی من پشت بند اولین خواستگاری که برایم پیدا شد دست پسرش را گرفت و به خواستگاریم آمد. معنی دوست داشتن را نمیفهمیدم ولی همین که پیمان پسر خوشتیپ فامیل که چشم خیلی از دخترها دنبالش بود آمده بود خواستگاریم کافی بود تا جواب مثبت بدهم. پیمان هم بهم علاقه مند بود و زندگی خوبی باهم شروع کردیم.
با صدای مادرم از فکر بیرون آمدم.
- کجایی دختر؟ دو ساعته دارم باهات حرف میزنم
- ببخشید مامان دیشب نخوابیدم یکم گیج میزنم... پیمانم خوبه... هرشب باهم تصویری حرف میزنیم ...اتفاقاً دیشب خیلی سلام رسوند بهتون تا فهمید دارم میام اینجا
پیمان یکسال و نیمه پیش برای گذراندن یک دوره به سوئد رفت و بعد از این دوره یا اون باید به ایران برگردد یا من باید به پیش او بروم.
بعد از کمی گپ زدن با مادرم از خستگی روی مبل خوابم برد. وقتی مادرم پتویی رویم انداخت ،دلم خواست برگردم به روزهایی که خسته از مدرسه میآمدم و روی مبل خوابم میبرد و مادرم دقیقاً همین کار را انجام میداد.
بعد از خواب چند دقیقهای سراغ آوا رفتم که با قرص خواب آوری که خورده بود هنوز خواب بود.
- آوا خانمی... پا شدم تنبل
آوا به زور از خواب بیدار شد و با دیدنم جیغی کشید و پرید بغلم
- وای نغمه کی اومدی
- یکی دو ساعتی هست که رسیدم... دیشب که گفتم میام
- خیلی خوشحالم که اومدی، بابا نامرد زود به زود بیا، باید حتماً واست دعوتنامه بفرستیم تا بیای
- چشم آوا خانم، حالا شما بگو ببینم باز چی شده که مامان از دستت شاکیه
- هیچی بابا، میشناسیش که الکی گیر میده
- میدونی که گیر بیخود نمیده، باز رفته بودی مهمونی تا آخر شب؟
- خیلی وقت بود جایی نرفته بودم... بابا پوسیدم تو خونه
صدا زدن مادرم باعث شد حرف هایم با آوا همانجا تمام بشود.
سر میز ناهار مادرم اخم هایش توی هم بود. آوا هم خجالتی و سر به زیر شده بود.
سعی کردم یکم این جو سنگین را عوض کنم ولی چندان هم موفق نبودم چون خودم شدیداً تحت فشار روحی بودم.
به صندلی خالی پدرم نگاهی انداختم، چقدر دلتنگش بودم. نمیدانم بودنش شرایط حرف زدن را برایم سختتر میکرد یا آسان تر؟ ولی خیلی بد موقع تنهایم گذاشت، اگر توی اون شرایط ترکمان نکرده بود مطمئناً اوضاع اینطوری نمیشد.
این خانه اشتهایم را عجیب باز کرده بود، برای بار دوم کمی برنج برای خودم کشیدم و رو به مادرم پرسیدم:
- از محمد چه خبر؟
- والا کم زنگ میزنه، همش هم میگه درگیر کارم...چند ماه هم هست که نیومده اینجا
- چه بی وفا
آوا در حالی که نگاهش به بشقاب غذایش بود گفت:
- نکه خودت خیلی زود به زود میای
حق با آوا بود یه مدتی بود خیلی دیر به دیر به خانوادم سر میزدم. بعد از ازدواج بخاطر کار پیمان به تهران رفته بودیم.
برای عوض شدن فضا رو به مادرم گفتم:
- اوضاع آموزشگاه خوبه؟ هنوزم ملت از غول کنکور میترسن؟
- هی نه مثل قبل ولی خوب هنوزم از اهمیت بالایی برخورداره
مامان مدیر یک آموزشگاه کنکور بود که سابقه بالایی توی رتبه برتر کنکور شدن داشت.
بعد از تمام شدن غذایمان همراه آوا مشغول شستن ظرفها شدیم.
- مامان ازت شاکیه، باهاش حرف بزن
- منم ازش شاکیم، واسه اون دختر خوب فقط تویی، راست میره چپ میاد میگه نغمه خانم بود، عاقل بود، هیچ کاری به من نداشت ولی تو پدر من رو در اوردی... همش تو رو میزنه تو سرم، بهترین دخترم باشم بازم چشمش فقط تو رو میبینه
همیشه برای پدر و مادرم دختر حرف گوش کن و سر به راهی بودم که البته این مورد برای خودم حسابی دردسر ساز شده بود. تا چند وقت دیگر با فهمیدن کارهایی که پنهانی انجام داده بودم حسابی قرار بود از چشم مادرم بیفتم. از این افکار لبخند تلخی گوشه لبم نشست که از چشم آوا پنهان نماند.
- چیه نغمه؟
- هیچی
- بگو دیگه، مشکوک میزنی
- داشتم به این فکر میکردم که تا چند وقت دیگه مامان دیگه منو توی سرت نمیزنه
- چطور؟
- میفهمی... چند روزی صبر کن
- بگو دیگه من خواهرتم باید زودتر بقیه بدونم
آخرین لیوان را آب کشیدم و سر جایش قرار دادم. آوا همچنان منتظر بود که حرف بزنم. خودمم بدم نمیآمد این موضوع را به کسی بگویم تا کمی از باری که روی دوشم بود کم بشود.
توی ذهنم داشتم افکارم را برای به زبان آوردم که مادرم وارد آشپزخانه شد
- شستین؟ دستتون درد نکنه
- خواهش مامانم کاری نبود
- با محمد حرف میزدم سلام رسوند
محمدرسا برادر بزرگم بود که برای کار چند سالی میشد به کیش رفته بود، از وقتی دور شده بود از ما، خیلی بی وفا شده بود.
- اینبار که برگشت باید واسش آستین بالا بزنم، تنهایی آدم رو از پا در میاره
خوب میدانستم انتخاب مادرم و خود محمد، پونه خواهر پیمان است. بعید میدانستم خانواده عمو هم مخالفتی داشته باشند. البته تا موقعی که من سکوت کنم و حرفی از جدایی نزنم.
مادرم برایم چایی ریخت. برای من و خودش، نادیده گرفتن آوا نوعی تنبیه بود.
نگاهی به صفحه گوشیام انداختم، چند تماس بی پاسخ و چند پیام از سمت صدرا نشان میداد که اگر همین الان باهاش تماس نگیرم باید بد اخلاقیاش را تا مدتها تحمل کنم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو شریفی | نویسنده رمان
نمیدونم که خدا عالمه🫣🫣🫣🫣🫣🫣🫣🙈🙈🙈🙈🙈
۶ ماه پیشفاطمه
0چرامین خوب بود
۲ سال پیشخوب
0خوب
۲ سال پیشسکینه
0کوتاه
۳ سال پیشدلوین سادات
0خوب
۳ سال پیشمرتضی گلستانی
0تازه اول داستان من هنوز آن را نخواندم که نظری بدهم.؟
۳ سال پیشپارمیس
0قشنگ
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
ممنونم
۳ سال پیشفهیمه
0عالی
۳ سال پیشم
0این صدرا کیه 😐
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
کیه به نظرت؟🙈😅
۳ سال پیشمهدخت
0صدرا کیه این وسط
۳ سال پیشندا
0سلام خوبه ولی یجامیگه صدرایجاپیمان گیچ شدم البته تشکر همروزگار میزارین به اهمیت میدین منتظرنمیزازین مرسی موفق باشی
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0صدرا دوست پسرشه🧐؟