پارت پانزده :

با رفتن صدرا به سرکارش، من هم که حالت تهوع خسته¬ام کرده بود بیخیال صبحانه شدم و با ویدا تماس گرفتم.
- ویدا بالاخره برگشتم تهران
- خوب کردی، من دارم میرم مطب بیا ببینمت
با اینکه توان جسمی چندانی نداشتم ولی باید می‌رفتم تا تکلیفم را روشن کنم.
باز هم آرزو سالم نبود جنین توی شکمم در ذهنم جرقه زد.
- خدایا منو ببخش، میدونم ناشکریه ولی‌‌...
مانتو پاییزیم را همراه شلوار جین

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • امنه

    1

    من ک اصلا فکر نمیکنم نغمه کار اشتباهی انجام داده.حس میکنم از پیمان جدا شده ولی کسی نمیدونه

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    والا چی بگم. ولی منم طرف نغمه هستم هر کاریم که کرده باشه بازم دخترمه دوستش دارم شما چطور؟😜🫣

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    دوستش دارم ولی دوست ندارم بچه اشو بندازه آرزو جون درگوشه نغمه بگو تو بچه گوگلیتو به دنیا بیار من سرپرستیشو قبول میکنم😜😜ولی جواب مامانشو باید خودش بده که بچه اش کجا رفته🤣🤣

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ای جون باشه حتما میگم فقط بعدش تو به خانوادت چی میگی؟ میگی بچه از کجا اومده؟ باید یه رمانم در مورد تو بنویسم

    ۳ سال پیش
  • سارا

    0

    سلام و خسته نباشید،خیلی دوست دارم ببینم این نغمه خانم چیکارکرده روش هم نمیشه بگه،اصلاارزو جون بیا به خودم یواشکی بگو😂😂😂🤭🤭

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    گوشتا بیار😜😜😜🫣😅😅

    ۳ سال پیش
  • سارا

    0

    اسم شماروکه میبینم آرزو جون،یاده یکی از دوستام میفتم که برام خیلی عزیزه،ازابتدایی باهم دوست هستیم الان ۲۸سال سن داریم مثل یه خواهر

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ای جونمی گلم باعث افتخاره واسم

    ۳ سال پیش
  • ملیکا

    0

    شاید وقتی داری رمان رو میخونی میگی خب چرا اینقدر بی عرضه بازی در میاره ولی تو میتونستی یک همچین چیزی رو به پدرو مادرت بگی

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    آره دقیقا وقتی جای بقیه نیستیم فکر میکنیم چقدر بیخود سخت میگیرن.

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    خیلی خیلی گناه داره چرا دست گذاشت رو کشتن بچه اش یعنی آنقدر سخت با خانواده اش صحبت کنه وقتی که ممکنه دیگه هیچ وقت حامله نشه😪😪عالی بود مثل همیشه منتظر پارت فردا🥰

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم از نگاه زیبات خب واسش نگه داشتنش سخته. چی بگه به خانوادش؟؟

    ۳ سال پیش
  • طهورا

    1

    هر لحظه بیشتر دارم از این دختره متنفر میشم :/ ، واقعاً حال بهم زنه قیضه ، اگه اونطور که من فکر می کنم باشه .

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    قیضه یعنی چی؟ اگر اونطوری که فکر میکنی نباشه چی؟؟

    ۳ سال پیش
  • طهورا

    1

    امیدوارم نباشه :_۱

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️