پارت پانزده :

با رفتن صدرا به سرکارش، من هم که حالت تهوع خسته¬ام کرده بود بیخیال صبحانه شدم و با ویدا تماس گرفتم.

- ویدا بالاخره برگشتم تهران

- خوب کردی، من دارم میرم مطب بیا ببینمت

با اینکه توان جسمی چندانی نداشتم ولی باید می‌رفتم تا تکلیفم ر ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.