مهجوری به قلم معصومه علیایی
پارت دوم :
گفت و گفتهاش طرح اخمی شد و ابروان کشیده و قهوهای رنگ میشکا را به همآغوشی دعوت کرد.دستانش کنار بدنش مشت شدند و قدمی سمت مهدخت برداشت و فاصلهاش را به تک قدمی او رساند. خیره به او که هنوز با تب و تاب قلبش درگیر بود، با عصبانیتی آشکار در صدایش گفت:
-بریم.
بالای دامنش را گرفت و قدری که بالا کشیدش و مچ پای پوشیده شده با شلوارِ مشکی رنگش نمایان شد، به پهلو شد و از کنار مهدخت گذر کرد تا با قدومی بلند و شبیه به دویدن، همراه با اویی که پشت سرش میآمد، برود.
عصبی بود، عصبی از آنانی که باز هم به قصد آزار مردم آمده بودند، آنانی که زبانی جز زبان زور نمیشناختند ولی او میشکا بود، میشکایی که تمام روستا میشناختندش و شده بود مترجم آن مردم در برابر انگلیسیهایی که خودشان را صاحب روستا و مردمش میدانستند.
جنگل را با قدمهای سریعش طی کرد تا به انباری که مردم دورش جمع شده بودند و نگاههایشان خیره به کیسههایی که خالی شده و بار کامیونی با پارچهی سبز رنگ پررنگ کشیده شده دورش،مانده بود رسیدند.مردمی که زبان مشترکی با آنان نداشتند و منتظر آمدن میشکا بودند تا زبان اعتراضشان شود و او هم رسیده بود.
میشکا که رسید، دختر بچهای او را دید و با صدایی بلند گفت:
-میشکا.
صدایش باعث چرخیدنِ مردم به عقب و سپس کنار کشیدنشان شد تا میشکا با ابروانی درهم و خشمی که قهوهای روشن چشمانش را رنگ زده بود از باریکهای که بین مردم افتاده بود گذر کرده و جلوتر از بقیه بایستد، همراه با مهدختی که قهوهای تیره چشمانش به آن سربازان سبز پوش با اسلحههایی روی شانهشان دوخته بود.
میشکا دمی از هوای مه آلود و خنک اطرافش گرفت و نوک ناخنهای کوتاهش را به پوستش فشرد و با صدایی بلند و به انگلیسی گفت:
-چیکار میکنین؟
فریادش که دوید و به گوششان رسید، هر چهار سربازی که مشغول خارج کردن کیسههای برنج از انبار و بار کردنشان در کامیون بودند، نگاه سمتش کشیده و کارشان را رها کردند تا این میان، مردی با ریشهایی تک و توک سفید شده و درجههایی که روی شانهاش خودنمایی میکردند و مدالهای آیزوان از بالای جیب لباسِ سبز رنگش، سیگار را از لبهایش فاصله دهد. چینی به پیشانیش انداخت و سبز تیرهی دیدهگانش را به اخم چهرهی او و خشمی که زبانه کشیده و به سمتشان روانه میشد، دوخت.سیگار را بین دو انگشت شصت و اشارهاش به پایین کشید و قدمی روی زمین خیس و گل آلود با آن چکمههای چرم و مشکی رنگ برداشت و تار ابرویی بالا انداخت و گفت:
-منتظرت بودم.
مکث کوتاهی کرد و حینی که دستش را برای آخرین پک از آن سیگار که تا نصف سوخته بود سمت دهانش میبرد ادامه داد:
-میشکا بانو!
نام او را با واژهی بانو ادا کرد تا سربازی که با کیسهایی که به سینهاش چسبانده و با دو دستش محکم نگهش داشته بود و بیخبر بود از اتفاق در حال رخ دادن، حین خروج از انبار، نام میشکا را شنیده و میان درگاه چوبی که گل چسبیده به آن باعث نم شدنش شده بود بایستد. نگاه آبی رنگش را چرخاند تا به اویی که با خشم فرماندهشان را نظاره میکرد رسید.به دختری قدکوتاه، با جثهای ریز و لباسهای محلی که جلوتر از بقیه ایستاده و شده بود زبان آنان!
این دختر،این دختری که حسی جز تنفر و خشم نسبت به آنان نداشت، همانی بود که دیدنش قلب آن سرباز را به تپیدنی پرسرعت وا میداشت.این سرباز انگلیسی با آن چشمانِ آبی رنگ و موهای بوری که زیر کلاهِ سبز رنگ و کوچک پارچهایاش پنهان شده بودند، مدتها میشد که قلبش را باخته بود به میشکا!
گره دستش دور کیسه شل شد، بیآنکه خبردار شود از آن و خیره ماند به چهرهی خشمگین او.شکستن سد تنفر او ممکن بود؟ ممکن بود بتواند عشقی که در دلش ریشه دوانده و بندبند وجودش را به آتش کشیده بود، به سرانجام برساند؟ آن هم وقتی که تمام مردم روستا جز تنفر چیزی برایشان نداشتند و حق هم داشتند.حق داشتند از آنانی که به یکباره آمده و روستایشان را غصب کرده بودند خشمگین باشند و این میان عشق بود که ساز میزد، بیتوجه به هر دشمنی که بینشان بود.دشمنی؟ تنفر؟ خشم؟ هیچیک برای عشق معنایی نداشت، به او چه که بینشان چه بود، به او چه که دشمن یکدیگر بودند، به او چه که خشم جای عشق،قهوهای درشت چشمان آن دختر را طرح زده بود، او به تاخت میرفت تا آن سرباز را هر روز بیشتر از روز قبل به بند بکشد، تا دلیلی شود برای روزشماری او برای خروجش از آن اردوگاه و رفتنشان به روستا و دیدن میشکا! آمدنشان برای هر که تلخ بود و مخل آسایش، برای او شیرینترین چیزی بود که حسش میکرد.
نگاهش هنور قفل میشکا بود و بیخبر از سُر خوردن بیشتر کیسه از آغوشش، بیخبر از اویی که نیمخیز نگاهش را به خیرهگی چشمان او داده بود.آنتونی، نگاه سبز روشنش را بین دست او و کیسهی در حال افتادن و سپس رد دیدهگانش چرخاند و کمر صاف کرد. نیم قدمی سمتش برداشت و دست پیش برد و کیسه را پیش از سقوط گرفت. ابرو درهم کشیده از بیحواسی او که هنوز هم متوجه افتادن کیسه و گرفته شدنش توسط آنتونی نشده بود، لحظهای نگاهش را به میشکا که روی قدمهای فرماندهشان که سمت او حرکت میکرد قفل شده بود، سپرد و سپس سمت سرباز چرخید. سرش را سمت او برد و آرام ولی قابل شنیدن برای خودشان، گفت:
-هی استیون، حواست کجاست؟
استیون که با جملهی او متوجه حضورش شده بود، چشم از میشکا گرفت و گیج نگاهی به آنتونی انداخت تا اویی که سنگینی نگاه استیون از رویش برداشته شده بود، سرش را بابت اختلاف قدی محسوسش با فرماندهای که حالا درست مقابلش میایستاد قدری بالاتر بگیرد و گره ابروانش را کورتر کند.فرمانده سیگار را از لبهای باریکش فاصله داد و خیره به میشکا، سیگار را روی زمین انداخت و سپس دود حبس شده در سینهاش را درست سمت صورت او فوت کرد.میشکا که چهرهاش قدری درهم شد و مشتش محکمتر کنار بدنش، پسری که سمت راست او و ردیف اول مردم ایستاده بود، اخم غلیظی کرد و مشکی ابروانش را سمت یکدیگر کشید.عصبی از حرکت فرمانده و آزاری که به میشکا داده بود، نیم قدمی رو به جلو برداشت که دستش توسط مردی که کنارش ایستاده بود گرفته شد. سرش را که سمتش کشید، مرد آرام گفت:
-همینجا بمون سهراب.
به اجبارِ آن مرد عقب کشید ولی تیزی نگاهش وصل شد به فرمانده و دستش کنار بدنش مشت!دمی بیشتر خشمش را متصل به او نگه داشت و سپس نگاه از او جدا کرد و به میشکا و تنفر چشمانش رسید.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره
۴ هفته پیشنسترن
0دو تا عاشق همزمان وارد رمان شدن به به چه شود
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
🥰🥰
۲ ماه پیشآدولفا
0استیون کوچک ملوس🥹🤌🏻 اونا دارن شاخ و شونه میکشن آقا داره دید میزنه. گمونم سهراب و استیون رقیب عشقی های سرسختی باشن برای همدیگه.
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بچم وقتو غنیمت شمرده واسه دیدن دلبرش🥺حدست درسته
۲ ماه پیشمحیا
0من اومدم این رمانتون بخونم هم تاریخیه هم عاشقانه که من دوستش دارم ❤️❤️
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی خوش اومدی عزیزم، امیدوارم رمان باب میلت باشه🥰
۲ ماه پیشنگار
0اول کاری دو تا عاشق کشف شد استیون و سهراب بنظرم استیون جذاب تره(با احترام به ایرانی هایی عزیز )خو چیه نظر خودمه دیگه البته ایرانی ها از همه جذاب ترن ولی خب این استیون یکمی جذاب تره حالا باید دید کدوم عاشق تره مرسی معصومه جانم خیلی باحال جذاب بود🥰💙💙
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
راحت باش هر کدومو بیشتر دوست داری انتخاب کن😁
۳ ماه پیشReyhane
0ولی خدایی هیچی پسرای خودمون نمیشن از لحاظ ظاهر بخوام همین اول نظر بدم بنظرم سهراب جذاب تره ببینیم😁 در ادامه چی میشه
۴ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اونکه آره ولی خب بچم استیونم جذابه🥺آخرش میشکاست که انتخاب میکنه با کی باشه، سهراب یا استیون😁
۴ ماه پیشدینا
0این رمان تا آخرش رایگان میمونه؟ من میخوام بخونم ولی تا آخر مرداد امتحان دارم
۴ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
راحت باش رمان رایگانه، پارتگذاریشم چند ماه طول میکشه با خیال راحت درستو بخون
۴ ماه پیشدینا
0وای چقدر خوشحال شدم 🥹♥️
۴ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عزیزم🥰
۴ ماه پیشفخری
0سپاس بانو قلم زیبات مانا🙏😍
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم
۵ ماه پیشاکرم بانو
0استیون و سهراب جفتشون به میشکا دل دادن؟
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره
۵ ماه پیشالی
1استیون چقدر عاشقه 🥺 ولی با نفرتی که میشکا ازشون داره بعید بدونم توجه ای به این بچه کنه😭😂
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی دوستش داره، آره ولی خب شاید دل میشکا نرم شد😁🙄
۵ ماه پیشحدیث بلیار
1واییییی ورود سهراب و استیون همزمان؟؟ به به
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بله پسرام با هم وارد رمان شدن😌
۵ ماه پیشفاطی
0و عشقی که جوانه زده و چه آتشی به پا خواهد کرد خدا میداند.
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
چه عشقیم داره پسرم🥺
۵ ماه پیشفاطیما
0به به عالیی. من چقدر منتظر بودم منتشر بشههه🥹🥹🥹 خیلی خوشحالم ✨️
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم🥰
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
0چقدر باحال همین اولش مثلث عشقی شد 💚