پارت بیست :

او بود که باید به این علاقه جواب می‌داد، اویی که پارچه‌ی مشکی رنگ دامنش را میان دست عرق کرده‌اش مچاله می‌کرد. هر دو عرق کرده بودند، یکی از اضطراب و دیگری... .
دیگری از چه این چنین آشفته شده بود؟ از چه قلبش را بی‌قرار می‌دید؟ باز هم از شرم بود یا از جوابی که باید می‌گفت؟
خواست لب باز کند، خواست همان لحظه که درخواست او را شنیده جواب دهد ولی سهراب بود که حالا که حرف دل به زبان آورده ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت میشکا در رمان مهجوری میشکا
تصویر شخصیت مهدخت در رمان مهجوری مهدخت
تصویر شخصیت استیون در رمان مهجوری استیون
تصویر شخصیت آنتونی در رمان مهجوری آنتونی
تصویر شخصیت سهراب در رمان مهجوری سهراب
تصویر شخصیت فرمانده در رمان مهجوری فرمانده
تصویر شخصیت جاوید در رمان مهجوری جاوید
تصویر شخصیت ترمه در رمان مهجوری ترمه
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    استوریتو دیدم اینقد خوشحال شدم هم و میبینن دیدن عادی هم نه نجات دهنده ای جونم💚

    ۳ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    این دو تا بچه دیدارها دارن هنوز😁

    ۳ هفته پیش
  • طناز

    0

    رمان خیلی جذابی هست ..نویسنده واقعا قلم بی نظیری داره ممنونم ..بی صبرانه منتظر پارت های بعدی هستم 💫❤️

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم ذوق کردم🥺

    ۲ ماه پیش
  • پری

    1

    ای کاش می ذاشت می میشکا جوابشو بده اینجوری بی خودی امیدوار میشه🥲

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آی گفتی

    ۲ ماه پیش
  • ماهورا

    0

    وایی که میشه میشکا با استیون روبه رو بشه وایی خدا خیلی منتظرم 😁😁🤔🤔

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    زیادی منتظر نمیمونی چون چیزی تا دیدارشون نمونده😁

    ۲ ماه پیش
  • فاطی

    0

    سهراب جان عجله کار شیطونه..ملت دوست دارن سریغ کارشون راه بیفته..تو میگی منتظر می مونم..بگیر جواب و هم ما رو راحت میکنی هم خودت و..ماهم میریم در خیال خود با استیون.ه والا

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    والا، نذاشت میشکا همونجا جوابشو بگه که الکی منتظر نمونه

    ۳ ماه پیش
  • دختر صحرا

    0

    مثل همیشه عاالی

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربون شما

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار

    0

    بیچاره سهراب🤦🏻دلم براش سوخید بنده خدا

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    انصافا بچم طفلیه🥲

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار

    0

    کاش همونجا می ذاشت میشکا جوابش رو بده، اینطوری با زمان دادن بیخودی امیدوار می شه و جواب نه رو بشنوه بدتر عذاب می کشه

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره حیف نذاشت🫠

    ۳ ماه پیش
  • Nargess

    0

    اصن خیالم راحت شد که میشکا حسی به سهراب نداره کار استیون یکم راحت شد این سهرابم باید بیاد با همین مهدخت ازدواج کنه مهدخت که خواهان ازدواج سهراب بدبختم که میشکا نمیخواد 😂🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حیف که سهراب مهدخت رو نمیخواد وگرنه زوج خوبی میشدن😁

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️