مهجوری به قلم معصومه علیایی
پارت یک :
این داستان در دل تاریخ ولی به دور از اتفاقات تاریخی آن زمان رقم میخورد. تمام اشخاص و اماکن و رویدادها ساختهی ذهن نویسنده و غیرواقعیست.
فصل اول
سال هزار و دویست و نود و شش شمسی، روستایی در شمال ایران
پیچید، لا به لای هوهوی باد، صدای خندههای نمکین دختری دامن پوش که با دستانی باز شده به اطراف و سری پایین، نگاه قهوهای روشن و دقیقش را به تنهی تنومند درختی که روی زمین افتاده بود داده و آرام و شمردهشمرده روی آن تنه قدم برمیداشت. دستانش برای حفظ تعادل به اطراف باز شده بودند و و قدمهایش هم برای مبادا افتادنش از آن ارتفاع نه چندان زیاد که به اندازهی عرض تنهی درخت بود شمرده شده بودند.
هوا نم داشت، هنوز هم هوای باران صبحگاهی را میشد در آن ساعتی که تا ظهر چندی پیش باقی نمانده بود حس کرد و و دخترک با آن موهای شانه خورده و تا نزدیکی گودی کمرش که باز رهایشان کرده بود، هوس بازیگوشی به سرش زده و هم قدم پدرش شده بود تا لا به لای درختانِ قد کشیدهی جنگل، صدای خندهاش را بیمهابا رها کند. خندهای که طرح میزد به صدای دارکوبی که دورتر از او، روی درختی نشسته و مقاومت تنهاش را با تیزی نوکش به چالش کشیده بود.دارکوب بود و تقتق نوکش، دخترک بود و خندههایش و مردی که با قدری فاصله از او، کمر خم کرده و تکه چوپهای نمدار را جمع میکرد و زیر لب آوای محلی میخواند تا صدایش روح جنگل را نوازش کند و رنگی تازه به سرسبزی نم خوردهاش ببخشد.
خم شدگی کمرش که قدری آزار دهنده شد، ابروان پرپشتش را سمت یکدیگر کشید و کمر صاف کرد و پشت دستش را روی گودی کمرش، درست روی شالِ مشکی رنگی که روی پیراهن سفید رنگش بسته بود، فشرد و زیر لبِ آخی کمجان ادا کرد.قدری خسته بود و این را میشد از مشکی دیدهگان رنجورش به تماشا نشست ولی پدر بودن که خستگی نمیشناخت! مرد بود و خستگی برایش ممنوعه! مرد بود و تلاش آشناترین واژه برایش.
نگاه خستهاش را چرخاند تا رسید به دخترکش که با لبهایی کش آمده و آن پیراهن سبز رنگ و گلدار، هنوز هم مصمم بود در برداشتن قدمهایش روی آن تنه که خیسی شلاق باران را به تن داشت و قدری لغزان بود!
-درخت سُره.
آوای مرد که به گوشش رسید، پاشنهی پای راستش را مقابل نوک پای چپش گذاشت و قدری به راست متمایل شد و جواب داد:
-نمیفتم!
گفت و قدم بعدی را درست روی سبزی خزهای که روی تنهی رو به پوسیدگی درخت سبز شده بود گذاشت و قدم بعدی هم به موازاتش آمد، آمد تا این بار کف کفشش قدری کجتر از قبل و نزدیک به لبهی تنه قرار گرفته و لغزشش باعث متمایل شدن تنش به سمت چپ شود. خنده از لبهایش گریخت و ترس طرحی زده روی قلبش، بیمهابا که وادار به تپیدنش کرد، جیغ خفیفی کشید و دستانش را به امید تکیهگاهی دراز کرد تا مانع از افتادنش شود ولی دست خالی که ماند، چشمانش را روی هم فشرد و جیغ بعدی را هم کشید و درست همان دم دستان قوی مردی دور تنش حلقه شد و اجازه نداد به افتادنش.تنش که میان بازوانِ مرد فرو رفت و طعنهای زده به آشوبش، خودش را رسیده به جایی امن یافت، لای چشمانش را گشود تا فر مژههایش کنار رفته و قدری کج کردن سرش طرح چهرهی سبزهی پدرش را روی چشمانش شکل دهد.
قلبش از آن نجات گرم شد و لبخندِ گریزان شده از لبهایش، با جانی هنوز غرق در آشفتگی، روی لبهایش ساکن شد تا جایی دورتر از آن روز، کششی از جنس یادآور، روی سرخی لبهای دختری بنشیند.
دختری که چشمانش را بسته و گوش سپرده بود به آوای آواز خواندن مردی که تمام جانش را با صدایش فتح کرده و آرامش را درون رگهایش جاری کرده بود ولی آن آرامش تنها برای او بود، قدری دورتر از او، قدمهای دوان دختری، زنجیر شده به آشوب، نفس را برایش در آن هوای مه آلود که سخت بود دیدن قدم بعدی و آسان، گم شدن در پیج و تاب جنگل اگر ناشناس بودی به چم و خمش، سنگین کرده بودند.
پایین دامن سرخ و گلدارش روی گل کشیده شده و طرحی از آن را روی خود به یادگاری گذاشته بود تا با هر قدم او، آن طرح پررنگتر شود.نفسنفس میزد ولی جایی برای تعلل و ایستادن نبود و فعلا نمیشد به خواستهی قلبش که ایستادن و نفس تازه کردن بود بهایی دهد.
دستش را سمت دامنش که پایینش دیگر بابت آن حجم از گل نشستهیِ رویش سنگینی میکرد برد و قدری دامن را بالا کشید.دم عمیقی گرفت و ته سینهاش که قدری سوخت، چینی به پیشانیش داد و حین گذر از کنارِ درختی و کنار زدن شاخهاش، با صدایی بلند گفت:
-میشکا؟
نم شاخه که روی انگشتانش نشست، چنگی به گوشهی پیراهن سفید رنگ و سادهاش زد و بلندتر از قبل صدایش زد:
-میشکا؟
میشکا، اویی که تمام جانش گوش شده و صدای آواز مرد را شنوا شده بود، قطرهای از لای بستهی چشمش دست و پا زد و حکم رهایی که گرفت، آرام روی گونهی سرخ شده از سرمایش خزید و رسید به زیر گلویش که با روسری پوشیده شده بود.دلش عجیب تنگ آن صدا و صاحبش بود، صاحبی که دو سال از نبودش میگذشت و میشکا گهگاهی برای تداعی آن صدا، پا در آن جنگل میگذاشت و گوش میسپرد به تصورش.
آب دهانش را قورت داد و زیر لب آرام و بغض دار گفت:
-دلم برات تنگ شده.
نفس عمیقی کشید و دستانش را مقابل سینهاش در هم حلقه کرد و خودش را که به آغوش کشید، دختر بود که به او و خلوتش رسید.
قامتش را که دید، سر جایش متوقف شد و یک دستش را به سینهاش با تب و تابی که داشت فشرد و سپس بریدهبریده گفت:
-میشک...میشکا!
بریدگی صدایش به او رسید و لای چشمانش را که به گشودن وا داشت، آغوش خودش را رها کرد و نفس عمیقی کشید و به عقب چرخید. کششی به لبهایش داد ولی همین که چهرهی آشفتهی او روی چشمانش نقش بست، ابروان کشیدهاش را در هم گره زد و قدمی پیش آمد و گفت:
-چی شده مهدخت؟
مهدخت دستش را مشت کرد و ضربهای به سینهاش زد. باز هم که سوزشی عایدش شد، چون قبل بریدهبریده ولی قدری بهتر، جواب داد:
-اجنبیا بازم...بازم زدن به انبار.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم🥰
۱ هفته پیشنگار
0سللاامم وایی با پارت اول منو اکلیلی کردی که دختر درسته اتفاق خاصی نیفتاد ولی از اینکه جزئیات رو همه رو میگی خیلی خوشم میاد و اینکه حس میکنم خودم اونجا حظور دارم بنظرم برای شروع عالی بود معصومه عزیزم☺️💙💙
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
سلام نگارِ عزیزم، خیلی ذوق کردم اینجا هم دیدمت🫠🥺امیدوارم مهجوری به دلت بشینه
۱ ماه پیشنگار
0تا اینجا که نشسته خیلی باحال نوشته بخصوص وقتی که به قول مهدخت اجنبی ها اومدن عالی بود عزیزم 💙💙
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی نگار جان
۱ ماه پیشنگار
0قربونت عزیزم🥰💙💙
۱ ماه پیشفخری
0شروعش که خوب بود ممنون نویسنده جان🤎🤎
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون از شما🥰
۲ ماه پیشاکرم بانو
0توصیفات زیبا بودند... باید ادامه بدم تا بتونم بهتر نظر بدم
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم🥰
۲ ماه پیشنگاه
0سلام وخسته نباشید به شما نویسنده عزیز ..شروع داستان خیلی خوب بود ادامه اش هم قطعا عالیه🥰👏
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
سلام عزیزم، خیلی ممنون، امیدوارم رمان به دلت بشینه
۲ ماه پیشالی
0دوران کودکی خیلی دوران خوبیه دورانی که بی دغدغه بدون فکر به دنیای پر درد میگذرونی بعدش دیگه هیچوقت اون دوران تکرار نمیشه
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره واقعا
۳ ماه پیشحدیث بلیار
0فضاسازی قوی، توصیف دقیق و مو به مو و درنهایت یه شروع فوق العاده 🔥
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فدات بشم🥺
۳ ماه پیشفاطی
0الان دری باز کردم که من را برد به گذشته..روزهای خوشی که تمام شده و خاطراتش مونده بر دلها.. بریم ببینیم خانم علیایی مارو کجا میبره..خوشحالم که همراهتم.با اجازه وارد میشوم تا همقدم شوم با میشکای داستان و نویسنده عزیز
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون که همراه رمانی عزیزم
۳ ماه پیشفاطیما
0واقعا خیلی خوشحالم که بالاخره منتشر شد🥹🥹🥹 عالیهههه هم خلاصه فوق العاده ای داشت هم از پارت اول معلومه قراره چقدر محشر باشه ✨️🥹خسته نباشی نویسنده گل
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عزیزم🥺امیدوارم دوستش بداری
۳ ماه پیشSetayesh
0از طرز نوشتار بسیار لذت بردم قلمت مانا
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم
۳ ماه پیشتارا
0اولین کامنت این رمانم از فضای شروع شده اش لذت بردم همیشه این لحظات خوبه که باقی میمونه، قدر این لحظه ها و آدمای این لحظه ها رو بدونیم شاید بعدا دیگه نباشن، و چقدر خوبه که نوشته بشن و موندگار...
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
سلام، ممنون عزیزم امیدوارم بقیهی رمانم دوست داشته باشی🥰
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

لیلا
0خوبه عالیه پارت اول خیلی خوب بود