لیست کلیه پارتهای رمان مهجوری : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 35
-
رمان مهجوری - پارت 1
این داستان در دل تاریخ ولی به دور از اتفاقات تاریخی آن زمان رقم میخورد. تمام اشخاص و اماکن و رویدادها ساختهی ذهن نویسنده و غیرواقعیست. فصل اول سال هزار و دویست و نود و هفت شمسی، روستایی در شمال ایران پیچید، لا به لای هوهوی باد، صدای خندههای نمکین دختری دامن پوش که با دستانی باز شده به اطرا...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 2
گفت و گفتهاش طرح اخمی شد و ابروان کشیده و قهوهای رنگ میشکا را به همآغوشی دعوت کرد.دستانش کنار بدنش مشت شدند و قدمی سمت مهدخت برداشت و فاصلهاش را به تک قدمی او رساند. خیره به او که هنوز با تب و تاب قلبش درگیر بود، با عصبانیتی آشکار در صدایش گفت: -بریم. بالای دامنش را گرفت و قدری که بالا کشیدش ...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 3
میشکا، خیره به چشمان بی حسِ فرمانده، گره ابروانش را کورتر کرد و نفسش را برای گذر از دودی که هنوز هم اطرافش میرقصید حبس سینهاش کرد.ناخنهایش را کف دستش فرو برد و بیآنکه ترسی از آن مرد داشته باشد،به خیرهگی نگاهش ادامه داد تا فرمانده باشد که دست فرو برده درون جیبهای شلوار سبز پررنگش، نیم قدمی ب...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 4
خیرهگیاش ادامه داشت تا زمانی که آنتونی سر به عقب چرخاند و زنجیر شدن او به زمین را دید.علتش را خوب میدانست و همین هم باعث میشد، نگران از آنطور ماندن او که اگر فرمانده پی به آن میبرد برایش دردسر میشد، قدمهای رفتهاش را عقب کشیده و کنار او بایستد. خیره به جلو رفتن دو سرباز دیگر، دستش را سمت ...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 5
میشکا دستش را مشت کرد و نگاهش را روی سربازانی که اسلحه سمتشان کشانده و به مرگ تهدیدشان میکردند چرخاند و برای دومین بار، لحظهای دل به دل استیون داد و نگاهش کرد، نگاهی که عمرش با کشیده شدنش سمت آنتونی حتی به ثانیه هم نکشید ولی آن گره خوردن، گره کور عشق استیون را کورتر کرد و حسرت اینکه کاش لحظها...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 6
میشکا نگاهش را روی مردم چرخاند و منتظر جوابشان ماند. مردمی که واو به واو گفتههای او را تایید میکردند و موافق ایستادن و قدمی عقب نرفتن بودند. سهراب که نگاهش قفل چهرهی جدی میشکا بود، سری به تاییدش تکان داد و قدمی رو به جلو برداشت. دستش را همراه با داسی که داشت بالا آورد و رو به اهالی روستا گفت:...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 7
قدری دورتر از آن دو، سهراب هم نگاهش به میشکا بود و هرچند که خواستهی ایستادگی او را تایید کرده بود ولی او هم دل نگران بود، دل نگران برای دختری که سالها از سکونتش در قلب او میگذشت. سهراب از مدتها قبل، دل به میشکا بسته بود ولی هنوز هیچ نگفته بود و نمیدانست هم، کی بلاخره لب باز کرده و از علاقها...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 8
رفتنشان که با چرخیدن استیون به عقب، روی چشمان میشکا نقش بست، لبخند پررنگی زد و به عقب چرخید. -رفتن. گفت تا پشت بندش صدای همهمهی پیروزی مردم بلند شود، صدایی که به گوش فرمانده رسید و دستش را روی زانویش مشت کرد و اعصابش را مشنجتر ولی برخلاف آشوب او،استیونِ نشسته پشت کامیون و کنار آنتونی لبخند پر...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 9
نگرانی نرفته، دوباره بال گشود و روی قلبش نشست و مانع از رسیدن خنکی آب به خشکی گلویش شد. خیره به انعکاس چهره خودش روی آب سطل که از بابت لق ایستادنش روی دهانه چاه، قدری میلرزید و تصویرش را تار میکرد، مشتش را خالی کرد. فرمانده، دیدنش را خواستار شده بود، آن هم درست بعد از اینکه متوجه لرز و تردیدش ب...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 10
آسمان با روزی دیگر رخ تازه کرده و درخشش خورشیدی که هرازگاهی با شیطنت ابری، چهره از آسمان پنهان میکرد، تا نزدیکی ایوانی چوبی تابیده و روشنایی خود را تقدیم گلدانهای متصل با طناب به سقف ایوان کرده بود. حیاط خانه هم از این درخشش و صد البته صدای مرغ و خروسها و اردکهایی که یا یک جا جمع شده بودند و ...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 11
مکث نکرد، دستش را سوی او گرفت و حینی که با سر اشارهای به بقچه میکرد گفت: -برات ناهار آوردم. جاوید دست سمت بقچه دراز کرد و همزمان با گرفتنش، تن صدایش را پایین آورد و گفت: -ناهاری که تو برام بیاری خوردن داره. بقچه را که گرفت، سر کج کرد و ادامه داد: -میمونی پیشم؟ با اینکه قلب ترمه خواستار ماندن ب...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 12
پیش از اینکه جاوید فرصت کرده و جوابی به میشکا دهد، سهراب بود که کنارشان ایستاد.دستش را روی شانهی جاوید گذاشت و چهرهی گرفتهی او را که دید، لب به پرسش گشود. -چیزی شده جاوید؟ جاوید سری به نشانه منفی تکان داد و سپس رو به عقب چرخید تا با رفتنش، سهراب هم دستش را سمت خودش بکشد.دور شدن او را که دید، ن...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 13
گفتهاش تار و پود اخم را روی ابروانِ میشکا طرح زد. مخالف باشد؟ برای چه باید مخالف ازدواج ترمه و جاوید باشد؟او که با ترمه و خانوادهاش مشکلی نداشت، پس دلیلی برای چنین پرسشی نبود، حتی اگر مشکل داشت، باز هم همین که برادرش خواهان ترمه بود برایش کفایت میکرد و راضی بود به ازدواج آن دو. فاصلهاش تا او ...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 14
قامتش که از چشمان سهراب پاک شد، سهراب خیره به حیاطی که چند مرغ و خروس و اردک را همراه با جوجههایشان با خود داشت، از پشت درخت بیرون آمد و با قدومی بلند وارد محوطهی خانه شد تا قامتش روی نگاه میشکا که در بالکن ایستاده و مشغول تکاندن قالیچهای بود نقش ببندد. میشکا که ورود او را دید،قالیچه را روی نر...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 15
نمیشد که در نهایت میشکا پس از اتمام کارش، خودش را عقب کشید. نگاهش را بالا آورد و به خیرگی سهراب که رسید، خودش را بیشتر از قبل عقب کشید و حینی که چشم از او جدا میکرد، گفت: -تموم شد. تمام شد، هم کار او هم مهلتِ تماشایی که هر چند کوتاه بود ولی برای سهراب همان هم غنیمت بود. گفت تا سهراب به خودش آمد...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 16
زمان به عصرگاه رسید، به آن ساعتی که ترمه، روی تکه چوبی در گوشهی حیاط نشسته بود و اردکی را در آغوشش گرفته و با حرکت نوازشوار انگشتانش روی سر او، باعث بسته شدن چشمان اردک شده بود. نگاهش به نقطهای در سرسبزی درختان بود و زیر لب، همزمان با نوازش اردک، شعری را زمزمهوار میخواند. موهای بلند و صافش ر...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 17
سر فاصله داده از دیوار، انگشتانش را مقابل بدنش در هم قفل کرد و با نگاهی کوتاه که حوالهیِ ورودی اتاق کرد، با خود اندیشید که پیش از رفتن مادرش سراغ میشکا، بهتر است خودش به جاوید خبر دهد، فقط باید فرصت مناسبی برای دیدنِ جاوید پیدا میکرد. با همین افکار، نیم قدمی رو به عقب برداشت و سپس قدمهایش را س...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 18
خورشید وسط آسمان نشسته و نظارهگر قدمهای بلند و نسبتا سریع مهدخت بود که داخل حیاط خانهی خالهاش میگذاشت، با دامنی بالا گرفته برای مبادای کثیف شدن و بقچهای هم زیر بغلش. با چند قدم فاصله از ورودی محوطهی نسبتا بزرگ چون هر خانهای در آن روستا ایستاد و چشم ریز کرد و خالهاش را صدا زد. -خاله زرین...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 19
زمان از آن دو و عاشقانههایشان فاصله گرفت و به مرد عاشق دیگر رسید همانی که زیر درختی نشسته بود و از کوزه ی کوچکی آب میخورد. خنکی آب که راهی گلویش شد، کوزه را پایین آورد و با پشت دست دیگرش، اندک نم نشسته روی لبهایش را گرفت. کوزه را کنار تنش روی زمین گذاشت و بدون رها کردنش، نگاهش را به شالیزار مق...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 20
او بود که باید به این علاقه جواب میداد، اویی که پارچهی مشکی رنگ دامنش را میان دست عرق کردهاش مچاله میکرد. هر دو عرق کرده بودند، یکی از اضطراب و دیگری... . دیگری از چه این چنین آشفته شده بود؟ از چه قلبش را بیقرار میدید؟ باز هم از شرم بود یا از جوابی که باید میگفت؟ خواست لب باز کند، خواست ه...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
- 1
- 2
