لیست کلیه پارتهای رمان مهجوری : پارت های 1 تا 9
تعداد کل پارت های منتشر شده : 9
-
رمان مهجوری - پارت 1
این داستان در دل تاریخ ولی به دور از اتفاقات تاریخی آن زمان رقم میخورد. تمام اشخاص و اماکن و رویدادها ساختهی ذهن نویسنده و غیرواقعیست. فصل اول سال هزار و دویست و نود و شش شمسی، روستایی در شمال ایران پیچید، لا به لای هوهوی باد، صدای خندههای نمکین دختری دامن پوش که با دستانی باز شده به اطراف...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 2
گفت و گفتهاش طرح اخمی شد و ابروان کشیده و قهوهای رنگ میشکا را به همآغوشی دعوت کرد.دستانش کنار بدنش مشت شدند و قدمی سمت مهدخت برداشت و فاصلهاش را به تک قدمی او رساند. خیره به او که هنوز با تب و تاب قلبش درگیر بود، با عصبانیتی آشکار در صدایش گفت: -بریم. بالای دامنش را گرفت و قدری که بالا کشیدش ...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 3
میشکا، خیره به چشمان بی حسِ فرمانده، گره ابروانش را کورتر کرد و نفسش را برای گذر از دودی که هنوز هم اطرافش میرقصید حبس سینهاش کرد.ناخنهایش را کف دستش فرو برد و بیآنکه ترسی از آن مرد داشته باشد،به خیرهگی نگاهش ادامه داد تا فرمانده باشد که دست فرو برده درون جیبهای شلوار سبز پررنگش، نیم قدمی ب...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 4
خیرهگیاش ادامه داشت تا زمانی که آنتونی سر به عقب چرخاند و زنجیر شدن او به زمین را دید.علتش را خوب میدانست و همین هم باعث میشد، نگران از آنطور ماندن او که اگر فرمانده پی به آن میبرد برایش دردسر میشد، قدمهای رفتهاش را عقب کشیده و کنار او بایستد. خیره به جلو رفتن دو سرباز دیگر، دستش را سمت ...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 5
میشکا دستش را مشت کرد و نگاهش را روی سربازانی که اسلحه سمتشان کشانده و به مرگ تهدیدشان میکردند چرخاند و برای دومین بار، لحظهای دل به دل استیون داد و نگاهش کرد، نگاهی که عمرش با کشیده شدنش سمت آنتونی حتی به ثانیه هم نکشید ولی آن گره خوردن، گره کور عشق استیون را کورتر کرد و حسرت اینکه کاش لحظها...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 6
میشکا نگاهش را روی مردم چرخاند و منتظر جوابشان ماند. مردمی که واو به واو گفتههای او را تایید میکردند و موافق ایستادن و قدمی عقب نرفتن بودند. سهراب که نگاهش قفل چهرهی جدی میشکا بود، سری به تاییدش تکان داد و قدمی رو به جلو برداشت. دستش را همراه با داسی که داشت بالا آورد و رو به اهالی روستا گفت:...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 7
قدری دورتر از آن دو، سهراب هم نگاهش به میشکا بود و هرچند که خواستهی ایستادگی او را تایید کرده بود ولی او هم دل نگران بود، دل نگران برای دختری که سالها از سکونتش در قلب او میگذشت. سهراب از مدتها قبل، دل به میشکا بسته بود ولی هنوز هیچ نگفته بود و نمیدانست هم، کی بلاخره لب باز کرده و از علاقها...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 8
رفتنشان که با چرخیدن استیون به عقب، روی چشمان میشکا نقش بست، لبخند پررنگی زد و به عقب چرخید. -رفتن. گفت تا پشت بندش صدای همهمهی پیروزی مردم بلند شود، صدایی که به گوش فرمانده رسید و دستش را روی زانویش مشت کرد و اعصابش را مشنجتر ولی برخلاف آشوب او،استیونِ نشسته پشت کامیون و کنار آنتونی لبخند پر...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 9
نگرانی نرفته، دوباره بال گشود و روی قلبش نشست و مانع از رسیدن خنکی آب به خشکی گلویش شد. خیره به انعکاس چهره خودش روی آب سطل که از بابت لق ایستادنش روی دهانه چاه، قدری میلرزید و تصویرش را تار میکرد، مشتش را خالی کرد. فرمانده، دیدنش را خواستار شده بود، آن هم درست بعد از اینکه متوجه لرز و تردیدش ب...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
- 1