دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه سزاوار عشق اثر مهدیه فیروزی

رمان سزاوار عشق

  • زبان فارسی
  • 31.5K 👁
  • 400 ❤️
  • 542 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

آشناییشان چون ستاره‌ای بود که دنباله‌اش قصه‌ای نگاشت. قصه‌ای که با آمدن مسافری به دهکده‌ای طلسم شده آغاز گشت و مقدمه‌اش را آشنایی او با بانویی تنها از اهل دهکده ساخت، مقدمه‌ای که مسافر نویسنده را طالب قصه‌ی بانوی دهکده کرد. بانوی اصیل قصه را رنجی دگرگون ساخته و عاشقانه‌ای مدفون که مسافر را به گورشکافی گذشته وسوسه می‌کند. حال؛ بانوی قصه گریزان از گورشکافی گذشته و ناامید از پایانی خوش قرار است قصه‌ی ناتمام‌مانده‌ی خود را به سرانجام برساند. سرانجام قصه، آنجا که عشق نشانش می‌دهد و عشق چه پایانی برای سزاوار خود دارد؟

پارت اول

یک صبح وسوسه‌انگیز، رویایی و مرموز! این بهترین توصیف برای صبح امروز بود.
دروازه‌ی نورانی طلوع ساعتی بود که به روی خورشید باز شده و اجازه داده بود آفتاب تازه و زندگی‌بخش به زمین بتابد. خورشید با گام‌هایی ملایم خود را از پشت کوه‌هایی که میان سختی سنگ‌های ریز و درشتشان سرسبزی نما داشت، به میانه‌ی آسمان آبی می‌رساند. ابرها در آسمان بازیگوشی کرده و خود را به شکل‌های متنوعی درآورده بودند. می‌شد از میانشان طرح یک پرنده را یافت، مانند پرنده‌ای که همراه گروهی از هم‌نوعان خود در دل آسمان زیر ابرهای لطیف بال برهم می‌زد و با آواز صبحگاهی خود بر زیبایی و دلپذیری زمین می‌افزود.
پرتوهای نور خوشید با سر کشیدن از پشت کوه‌ها به سرزمین سرسبز پیش رو تابیدند و با رسیدن به درختان سر به فلک کشیده‌ای که در قوس نرم مسیری از سبزه زار کنار هم صف بسته بودند، تنه‌ی چوبی آنان را روشن ساختند سپس راهی از میانشان یافتند و خود را آن‌سوی درختان رساندند. آن‌سوی درختان، جایی که محل گذر اتومبیل‌ها در مسیری قوسی شکل رد قهوه‌ای و گلی انداخته بود بر زمین مملو از سبزه. کنار جاده‌ای که بر دل طبیعت نقش انداخته بود، پس از نقش سبزه‌ها بر زمینی که سایه‌ی درختان سر به فلک کشیده‌ی آن‌سوی جاده را روی خود داشت، درختان کوتاه و بلندی کنار هم ایستاده و چشم انتظار دوخته بودند به آسمانی که از بین ردیف درختان سر به فلک کشیده‌ی آن‌سوی جاده‌ی قوس‌دار نما داشت. در انتظار آفتاب بودند، مانند هر موجود زنده‌ای که در آن سرزمین و سرزمین‌های دیگر چشم انتظار به آسمان دوخته بود.
به مسیر قوسی‌شکل زمین که چون لبخند طبیعت بود رو به خورشید مهربان، غول آهنینی نزدیک می‌شد که قصد داشت رد گذر غول‌های قبل از خود را بر زمین پررنگ‌تر کند. تنه‌ی غول آهنین مشکی بود و براق. سایه‌بان داشت؛ اما نور خورشید رخ هدایت‌کننده‌ی غول را روشن کرده بود. دودی که از پشت این غول برمی‌خاست، طبیعت را می‌آزرد؛ اما چاره‌ای نبود جز آنکه تا گذر کامل غول آهنین از مسیر قوس‌دار، آن را تحمل کند.
او که غول آهنین را هدایت می‌کرد، زن جوان و شادابی به نظر می‌رسید. تار موهای بلند، موج‌دار و خرمایی‌رنگش همپای رقص باد خفیفی که در اثر حرکت غول آهنین رخش را نوازش می‌کرد، شده بودند. میان تار موهایش رگه‌هایی روشن‌تر و براق‌تر به نظر می‌رسیدند، در آن زمین خرمایی انگار چند شاخه عسل روییده بود. این تارها دلبرانه بازیچه‌ی بادی که می‌وزید، شده و همراه آن به طرفی که دستور داده بود، کشیده شده بودند.
چشمانش حبس حدقه‌های درشت بودند و از نوری که خورشید نثارشان کرده بود، در آن حدقه‌های جمع شده، برق می‌زدند. مهره‌های تیره که در چشمانش نشسته بود، ثابت و آن یک جفت چشم قهوه‌ای و براق در رخ گندمگونش نمایی جذاب داشتند. در کنار تنگ کردن حدقه، لبان برجسته‌اش را هم به سبب برخورد باد به صورتش روی هم فشرده بود. چهره‌ی جمع شده‌اش در ظاهر او را ناراضی از مورد توجه آفتاب و باد بودن نشان می‌داد؛ اما در دل مشغول لذت بردن از فضای اطرافش بود. برخورد باد به گوش‌هایش، سکوت اطراف را برایش شکسته بود و او با هربار نفس گرفتن از هوای تمیزی که دور و برش جریان داشت، زندگی را لمس می‌کرد، در آغوش می‌گرفت و « رهایی » را در جریان خروشان خون در رگ‌هایش حس می‌کرد.
رهایی، این احساسی که طبیعت به جانش تزریق کرده بود. می‌توانست زندگی را ببیند، آزادی ذهنش، نفس آسوده‌ی قلبش، حال آمدن سلول‌های تنش. هر قدمی که با غول آهنین در مسیر سرسبز پیش می‌رفت و رد گلی نقش جاده را بر زمین پررنگ تر می‌کرد، لحظه‌ای سایه‌ی تنه‌ی درخت نوازشش می‌کرد و بلافاصله لحظه‌ای بعد نور خورشید چشمش را با دلبری می‌زد. گرمای این نوری که بر فضا تابیده بود را حس نمی‌کرد، خنکای هوا باعث شده بود از آفتاب نوازش دریافت کند و روحش تازه شود.
این حس و حالی بود که از آخرین نقاشی خود دریافت کردم! خود را کشیده بودم، تنها و حبس طبیعتی که در آن رشد کرده بودم. آری آن زن من بودم، چه بی حد و اندازه دور و شاداب از من، چقدر شبیهم بود درعین حال که نبود! زخم او بود یا من؟ درد با کدام من همراه بود؟ آن زن حبس نقاشی چقدر شبیه آرزوهایم برای خودم بود، گویا درد برای من بود! خود رویاهای مدفون در قلبم را کشیده بودم، خودی که زنده نبود بر آن بوم ایستاده کنج پنجره‌ی لک گرفته در این انباری که هوایش برایم خفه و آلوده به غبار بود؛ درخشش این نقاشی زیر روشنی مات آسمان صبح نگاهم را برق انداخت، فهمیدم که "من" فخر فروخت به منی که محکوم بودم به کشیدن خودی که رویایش در قلبم دفن بود.
حواسم را که آوای قیژ پنجره‌ی لک‌گرفته و کوچک پرت خورشید پناه گرفته پشت حجم سنگینی از مه آن‌سوی پنجره کرد، نفسی گرفتم و آزار ریه‌هایم از هوای غبارآلود انبار خفه را به جان خریدم. وقت دل کندن بود، پس قدمی جلو رفتم و پاهای پوشیده از جوراب بلند مشکی‌رنگم را که کنار هم جفت گذاشتم، دستی پیش بردم و پارچه‌ای کرم با لکه‌های رنگ خشکیده رویش را بر نقاشی انداختم. سپس بدون نگاهی به فضای خفه‌ی اتاق پر شده از بوم‌های پنهان نقاشی، با گام‌های محکم خود را به در رسانده و چون خارج شدم، نقاشی‌های فخرفروشم را در آن زندانی که تنها روشنایی روز مه‌آلود به واسطه‌ی پنجره ردی از خود در خاموشی‌اش انداخته بود، تنها گذاشتم.
عمارت امروز مانند دیروز و دیروزها ساکت بود و خانم عمارت تنها. حین پایین رفتن از پله‌ها با گوشی که سپرده بودم به قیژ قیژ چوب زیر پا، بافت سفید را از روی شانه برداشتم و چون روی صندلی چرم قهوه‌ای انداختم، مردمک سمت تک صندلی گوشه‌ی سالن که کنار پنجره رو به سالن چرخیده بود و رنگ قهوه‌ای سوخته‌ی چوب کهنه‌اش مات و کدر چشم می‌زد، چرخاندم. شاید این صندلی ایده‌ی نقاشی بعدی بود! برای زنی تنها و مسکوت چون من در این عمارت متروک که با تمام بزرگی خفه بود، آن صندلی جایگاه محبوبم بود. بله زن ساکتی بودم؛ اما لال نه. نمی‌توانم بگویم زیاد حرف نمی‌زدم یا کم حرف می‌زدم، چون اصلاً حرف نمی‌زدم. نه هم‌صحبتی داشتم و نه می‌خواستم داشته باشم، نه کسی را برای حرف زدن داشتم و نه با هرکسی حرفی برای گفتن داشتم. ترجیحم نشستن روی صندلی محبوبم بود و سردردی که برایم از سرگیجه‌ی مخلوط شدن با آدم‌ها قابل‌تحمل تر.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان سزاوار عشق

  • ترانه

    0

    رمان قشنگی بود ممنون

    ۲ روز پیش
  • نیا

    در پارت 30

    در هر صورت تنبیه میشی چه *** باشی چه نباشی

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    در پارت 10

    چه توصیفاتی✨️نفهمیدم کی به آخرش رسیدم

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    در پارت 1101

    پایانی خوش که غم زیادی داره.مهدیه معرکه ای

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگ منی🤍

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    یه خلاصه درست حسابی میگید

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    حقیقت من از سزاوار عشق خوشم اومده و میخوام بخرمش،ولی چجوری؟بعد اینکه سزاوار عشق هم طولانیه؟

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کادر درخواست عضویت تو صفحه‌ی رمان رو بزنی از پشتیبانی واست پیام میاد با توضیح کامل اینکه چیکار کنی؛ ۸۰۰صفحه‌ی کتابه که اینجا شده ۱۱۰پارت، نسبت به ناجوری خیلی خیلی کمتره هم حجم کلش هم حجم پارتاش.

    ۵ ماه پیش
  • آپریلیا

    1

    دوستانی که رمان رو به پایان رسوندن پایان خوشه؟

    ۵ ماه پیش
  • محدثه

    1

    بچه هایی ک خوندین اخر داستان خوب تموم میشه؟ میخوام بخونم

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بدونی که اسپویل میشه مزه رمان میپره😭😂

    ۶ ماه پیش
  • محدثه

    4

    ن واقعا این روزا اعصاب غصه خوردن ندارم. دلم ی چی میخواد ک اخرش همه ب هم برسن و شاد بشن

    ۶ ماه پیش
  • سرو

    در پارت 200

    دلم برای آرسن سوخت خوب بهش میگفتی سمت خونه گرگی نره دختر خدا بهت زبون داده حرف بزنی لال که نیستی نمیدونم این آرسن بخت برگشته از چیه عزیزه خوشش آمد که بیخیال نمیشه خوبه خودت گفتی عبوس خوب بیخیال شو عزیزم تا بلایی سرت نیآورده

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آرسن از اوناست که هرچی اذیتش کنی بیشتر میاد سراغت😂

    ۶ ماه پیش
  • سرو

    در پارت 200

    پارت قشنگی بود عزیزه بدجور سنگه ولی آب نرم نرمک سنگ رو هم میشکافه وکارهای آرسن در برابر عزیزه مثال سنگ و آبه بخصوص گل کاغذی واقعا جالب بود

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خیلی قشنگ تفسیرشون کردی^^

    ۶ ماه پیش
  • سرو

    در پارت 210

    این حرف به ساده ی عزیزه کل حرف و قصه و غصه پشتش داشت خدا میدونه چقدر سختی کشیده این دختر که اینطور شده وبقول خودش بخشیدن را گم کرده

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا این دختر بد شکسته شده انگار..

    ۶ ماه پیش
  • سرو

    در پارت 190

    این آرسن هم کم شیطنت نداره ها همین عزیزه با اون اخمش براش خوبه حسابی هم ازش حساب میبره

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    یه‌جاهایی لازمه بگیم چوبِ عزیزه گله، آرسن نخوره خله😂

    ۶ ماه پیش
  • سرو

    در پارت 130

    عزیزه چقدر سنگدله هرچند که نمیدونم تو گذشته چه اتفاقاتی براش افتاده که اینجور بی حس و عبوس شده ولی این دیگه خیلی زیادی بود که تا صبح تو اون هوا آرسن بیچاره رو بیرون بذاره

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اون سنگدلی به‌علاوه‌ی اینکه آرسن رسما واسش حکم مزاحم داره...

    ۶ ماه پیش
  • سرو

    در پارت 80

    آقا آرسن تا الان ۳الی ۴ بار بهش گفت عبوس من جای عزیزه بودم بجای پرستاری خفش میکردم

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    گناه داره‌ها😁

    ۶ ماه پیش
  • سرو

    در پارت 140

    عزیزه چرا اینقدر غده خدا کوتاه بیا عزیزم

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️