دوست داشتی؟
رمان ازدواج ممنوع اثر زهره دهنوی

رمان ازدواج ممنوع

  • زبان فارسی
  • 81.3K 👁
  • 281 ❤️
  • 284 💬

خلاصه رمان عاشقانه ازدواج ممنوع

داستان درمورد دختر باحالیه که سه تا دوست داره هم جنس و رنگ خودش ازدواج ممنوعیای ما همین طور که از اسمش معلومه از ازدواج فرار میکنن و دم در تله نمی دهند خب........دوست دارید بدونید بالاخره بخت این ازدواج ممنوعی ها باز میشه یانه؟؟؟ اصلا ازدواج میکنن یا هم چنان ترشیدن رو بر ازدواج ترجیح میدن؟؟؟ میدوونم خیلی کنجکاو شدید بدونید چه خبره پس با من همراه باشید تا لحظات شاد و خاطراتی به یادموندنی رو باهم رغم بزنیم

قسمتی از متن رمان ازدواج ممنوع

سری تکون داد و دریا گفت:یه تیپ خوب بزنی ها نبینم شلوار سه خط پوشیدی
مهتاب باخنده گفت:با دم پایی شصتی
-چیش من کی اینجوری تیپ زدم؟؟؟؟
هرسه همزمان گفتن:الان...
یه نیگا به تنبانم انداختم دیدم نه واقعا سه خطه کفش روفرشی هامم شصتی بود إهم إهم خب من دیه حرفی ندارمه برم آماده شم...
یه نیگا به تیپم انداختم یه بافت طوسی پوشیدم با شلوار چسب مشکی شال مشکی و یه کلاه بافتم کج گذاشتم رو سرم که قیافه ام بیشتر به عکاسا بخوره بلعهه بنده دیپلم عکاسی دارم چه زحمتی هم کشیدم خوب شد خودمو نکشتم البته دوره های مختلفشم این ور اون ور زیاد دیدم واسه همون یه عکاس فوق حرفه ای ام سقفو بگیر ترک ترک شد وای ننه خراب شد...
یه خورده کرم پودر به صورتم زدم با رژ لب صورتی آرایش درهمین حد کافی است چون من اصولا خودم خشگلم به جون خودم ایندفعه دیگه خونه هه خراب میشه
باصدای داد نگار یه متر پریدم هوا:سیب مردی؟؟؟؟
منم نامردی نکردم داد زدم؛نترس تا حلوای عزای تورو پخش نکنم بارو بندیلمو نمیبندم
-زهر مار
نیشمو باز کردم و یه خورده عطر به خودم زدم و کیف و دوربین و بار و بندیلمو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم همزمان با بیرون رفتنم شیش جفت چشم رو روبه روم دیدم از ترس جیغی زدم که اونا هم ترسیدن و جیغ زدن من میگم ما دیوونه ایم شما بگید نه
مهتاب با اخم گفت:ای بمیری سیب چرا جیغ میزنی؟؟؟
نفسمو بیرون فرستادم وگفتم:خدایی تو از اتاق بیای بیرون ببینی چند نفر دارن اینجوری نگات میکنن جیغ نمیزنی؟؟؟
دریا گفت:خیلی خب باو جیغ زدن نداشت که
شونه ای بالا انداختم و یه ژست گرفتم وگفتم:خب اوجمل جودم یا نوچ؟؟
نگار باخنده گفت:آره اوجمل شدی
نیشم تا بناگوش باز شد طفلی من عقده دارم کسی بهم بگه خشگلی
دریا گفت:به جای اینکه نیشت جر بخوره بیا برو میدونم نیم ساعت برمیداره چکمه هاتو تا گردنت بکشی بالا
خندیدم وگفتم:بی کلاس نیم بوتامو میپوشم
-هرغلطی میخای بکنی زود باش دیر شد
سری تکون دادم و بعد از اینکه مهتاب و دریا رو ماچ کردم و حرصشون رو درآوردم به همراه نگار راهی شدیم ...
وارد محل کارم که شدم دهنم از بزرگی و شیکیش عین غار باز موند
خب حالا کنجکاوید بدونید شغلم چیه؟؟؟ سرایدار إهم إهم شوخی میل فرمودم بنده عکاس هستم و قراره در این مکان از مدل های خوشتیپ و جیگر و ناناس عکس بگیرم اوف که چه چشم چرونی بکنم من اینجا
یه خورده جلو رفتم اینجا چه بلبشوییه چقدر شلوغ پلوغه هرکسی یه کاری میکرد داشتم اطرافم رو دید میزدم که با صدای یه مرده یه متر پریدم هوا؛کاری داشتید خانم؟؟؟؟
برگشتم و گفتم:واه چرا مثل جن ظاهر میشید قلبم افتاد
اخمی کرد وگفت؛کاری داشتید؟؟؟
کیفم رو روی شونه ام جابه جا کردم وگفتم:عکاس جدید هستم باید برم کدوم قسمت؟؟؟
اینو که گفتم چنان دادی زد که حس کردم پرده ی گوشام پاره شد؛خانوم محترم یه ساعته تاخیر داشتی نمیخاستی کار کنی نمیومدی استخدام شی مگه مردم مسخره ی شمان
باترس گفتم:إممم ...ببخشید آدرس اینجا رو یادم رفته بود
نفسش رو فوت کرد واشاره ای به یه ور کرد وگفت:انتهای راهرو دست راست همه منتظر شمان سریع تر
سری تکون دادم وگفتم:باشه
و خواستم برم که گفت:درضمن دفعه ی آخره که بخشیدمتون من مسوول اینجا هستم
سری تکون دادم وگفتم:اوکی منم خانوم رستگار هستم خیلی خوشحال شدم بامن آشناشدید
نیشمو هم براش باز کردم و وانستادم قیافه ی منگول مانندش رو تماشا کنم...
وارد سالن شدم. همه ریختن سرم و مراسم معرفی شروع شد مدل امروز واسه تبلیغ شال و روسری بودودختر بود هیع عجب از مدل هم شانس نداشتیم !
آخه لا مصب یه پسر بود یه خورده سربه سرش میزاشتم میخندیدم از اون موجودات سوسک داری هستم من ...
درمورد فامیلی مبارک پدرجانمم بس که معروفه توکار ساخت وسازش، همه میگفتن از نوه نبیره های رستگارا هستی منم جرأت نکردم بگم دختر پسر ارشد رستگارا هستم وگفتم از اقوام دورن درغیر این صورت اعتبار پدرجان من به خاطر کارکردن دخترش توی هم چین جایی زیر سوال میرفت.
منتظر بودم تا دختره بیاد جمالش رو نظاره گر شم بلکه یه کمالی ازش بیرون بیاد دست همو بگیریم بریم سرخونه زندگیمون والا...
روبه خاطره همکار عزیزم گفتم:کوشی پس؟؟اینا منو اینقدر دعوا کردن خودشون چرا نمیان حوصله ام سر رفت.
خندید وگفت:وای سیب گل جان تو چه بانمکی.
نیشم تا بناگوش باز شد وگفتم:اوچیکم راحت باش بهم بگو سیب.
-باشه عزیزم! میدونی من موندم تو رو چه جوری اینجا استخدام کردن آخه خیلی سنت پایینه اصلا سابقه کار داری؟؟
-هم چین سنم پایین نیست بیست سالمه شوهرم ندارم از قدیم هم که گفتن دختر که رسید به بیست باید به حالش گریست سابقه هم ندارم عوضش پارتی کلفت دارم درضمن اونقدر حرفه ای ام که نگو نگی سابقه نداری که میام براتا...
بلند خندید وگفت:وای چه بامزه حرف میزنی موش بشی
نیشمو جمع کردم نه مثل اینکه همه جا من دلقکم
ولی خب مگه بده همه هم عاشقم میشن
باصدای خانوم نوری به خودم اومدم اونم جزء همکارهاست که بسیار بسیار بداخلاق بود.
-بچه ها ساره آمادست الان میاد شما هم آماده شید تا کارتون رو شروع کنید.
دوربینی که خودشون بهم دادن رو برداشتم دوربین خودم روگفتن آشغاله به درد این کار نمیخوره یعنی دقیقا با همین لفظ ها...
هم چین دلم میخاست باکله برم تو شیکم این نوری که جرأت نکنه به بچه ام هم چین حرفی بزنه خداروشکر بچه زیاد دارم من !!
به همراه خاطره رفتیم محل مورد نظر که یهو دیدم در یه اتاق باز شد و یه دختر بی ریخت وارد سالن شد واه واه همینا رو میگن خشگلن؟؟؟اینا کجا خشگلن همه جاشو عمل کرده
خاطره سلقمه ای بهم زد وگفت:شروع کن که خانوم فیس فیسو الان میخورتی .
خندیدم و گفتم: به جان خودم ،واسه خاکی که اینو توش دفن کنن دلم میسوزه
خاطره با تعجب گفت؛چرا؟؟؟
-چون تجزیه نمیشه دیه همش پلاستیکه.
اینو که گفتم بلند خندید وگفت:بترکی تو دختر من رفتم الان صداشون در میاد
سری تکون دادم که خاطره رفت سمت دختره اون مسوول یاد دادن انواع ژست های مختلف بود البته یاد که نه ولی خب راهنماییش
میکرد خدایی دختره هم خیلی گوش میداد فیس فیس پرافاده!!
بعد از اینکه خاطره باهاش حرف زد نوبت من شد...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ازدواج ممنوع
  • ....

    1

    عاااااااااالی بود نویسنده ممنونم ازت خیلی خندیدمممممممممممم ولی فکر میکردم مانی میاد سیب رو میگیره ولی در کل عاللللللللللللللللللللللللللللللللی بود ممنون👀🤍✨💋

    ۲ ماه پیش
  • یاسی

    0

    سلام رمان فوق العاده بود میخواستم بگم این زنگ تلفن آهنگاش مثل مهتاب و باباش و سپهر من سرچ کردم تو اینترنت نبود اسم آهنگا و اگه میشه بگو اسم آهنگا چی چیا

    ۲ ماه پیش
  • ارام

    0

    اره راست میگه اسم آهنگا چی هستن؟

    ۲ ماه پیش
  • رها

    0

    بچه ها نت هنوز وصل نشده براتون؟

    ۲ ماه پیش
  • یاسین

    1

    یعنی دمت گرم من که رودهبر شدم این سیب گل چقدر زبون دراز بود

    ۲ ماه پیش
  • وانی

    0

    قشنگ بودا،خوشم اومد ولی از حرف زدن سیب گل خوشم نیومد خیلی لوس و چندش بود

    ۳ ماه پیش
  • محدثه

    1

    خیلی بی مزه بود ب ترک دیوارم میخندیدن لوسای چندش.ادامشو اصلا نخوندم داشتم بالامیوردم😶

    ۶ ماه پیش
  • نانای

    3

    هر چی گفتی خودتی نویسندش این همه زحمت کشیده رمان رو نوشته که بعد همچین ادم مزخرفی مث تو بیاد بگه بی مزه بودد

    ۵ ماه پیش
  • Vanil

    2

    نت که نیست رمان جدیدم نیست، تو بخش رمان انلاین رمان تموم شده ای هست خوب باشه بخونم؟ یا کلا افلاین؟ پایان خوش تورو خدا ، همینجوریش افسرده ایم

    ۵ ماه پیش
  • نیل

    0

    قشنگ معلومه نویسندش خودتی

    ۴ ماه پیش
  • مهرسا

    5

    اول که داشتم میخوندم فک کردم مانی با سیب گل ازدواج میکنه که بعد قضیه بنیامین شددد و بعدم ازدواج... 😂 ولی انتظار داشتم با مانی ازدواج کنه👀 و اینم بگم کلی خندیدم 😂😂 عالی بوددد🫠🩷

    ۵ ماه پیش
  • مهرسا

    2

    رمان ازدواج ممنوع واقعا عالی بود خیلی دوسش داشتم و با گفتن این جمله میخوام خستگی رو از دستان هنرمند نویسندش بیرون کنم بوس به دستای با هنر نویسندش واقعا عالی بوددد از نظر منی که تازه شروع به رمان خوندن کردم و این دوومین رمانی بود که خوندم و واقعا به دلم نشست🩷🫠

    ۵ ماه پیش
  • مریم

    0

    کهش متفاوت نبودو سیب گل به مانی میرسید و خواهر مانی رو بنیامین میگرفت ولی خوب بود بعضی جاها خیلی میخندیدم ممنون از نویسنده📝

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه

    0

    بقیه رمان بزار اسمشم بگو !!!

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه

    0

    سلام چرا تا اینجا بود ادمه رمان چی ؟؟؟؟

    ۶ ماه پیش
  • Me

    1

    بی نهااااااایت مسخره بود

    ۶ ماه پیش
  • سامی

    3

    شبیخون خوردیم فکر میکردم به مانی میرسه😂

    ۶ ماه پیش
  • اهو صبوری

    0

    چقدر شخصیتش سیب گل منو یاد اتاناز مینداخت لذت بردم

    ۷ ماه پیش
  • اکرم

    0

    خیلی خوب بود ممنون

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!