رمان از خاکستر تا خورشید
- به قلم نسترن جوانمرد
- 14 پارت
- در حال نگارش
- 39.4K 👁
- 125 ❤️
- 292 💬
ماهور، زنی جوان با گذشتهای زخمی، سالهاست با ترس زندگی میکند؛ ترسی که ریشه در ازدواجی تاریک و مردی دارد که هنوز سایهاش را از زندگی او برنداشته است. در حالی که او برای حفظ جان فرزندش و رهایی از گذشته میجنگد، زخمهای کهنه یکییکی سر باز میکنند. مردی از گذشته، تشنهی قدرت و مالکیت دوباره بازمیگردد؛ و همزمان، رابطهای ناگفته میان ماهور و مردانی که هرکدام خود با گذشتهای تاریک دستوپنجه نرم میکنند، شکل میگیرد. حقیقتهایی پنهان، پیوندهای خونی و انتخابهایی که میتوانند نجاتبخش یا ویرانگر باشند؛ او را میان ماندن، فرار و جنگیدن معلق نگه میدارند. گذشته و حال در نقطهای مرگبار به هم میرسند؛ و این ماهور است که باید تصمیم بگیرد؛ آیا میشود از دل خاکسترِ یک زندگی سوخته، به سوی خورشید برخاست؟ یا این بارِ حقیقت بهایی دارد که هیچکس برای پرداختنش آماده نیست؟
لطفا در نظرات خود از نوشتن در مورد تعداد پارت ها و یا کوتاه بودن پارت ها جدا خودداری کنید.
از توجه و درک شما سپاسگزاریم.
ترنم
در پارت 140به به آذر خاتم چه قشنگ حرف میزنه..نسترن شماره تلفنشو میدی بهش زنگ بزنم از این حرفا هم به من بزنع😍
۴ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
شماره همه رو بفرستم برات خیالت راحت بشه؟ پولاد، آذر، مهراد 🤣🤣
۳ روز پیشترنم
در پارت 140حالا مهراد نه اون صدف رو دوست داره کاری باهاش ندارم..ولی شماره اون دوتا رو بده
۳ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😂😔 شماره کارت بدم؟
۳ روز پیشترنم
در پارت 140شماره کارت میخوام چیکار عههه😂شماره تلفن
۲ روز پیشزهرا
در پارت 140از همون اول حدسم این بود که زلزله بم بوده ؟ درست دیگه؟ اتفاق تلخ گذشته زلزله بم بوده 😢
۳ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
بله زلزله بمی که باعث خراب شدن خونه و روح مردم زیادی شد.. 💔
۳ روز پیشزهرا
در پارت 142منتظرم فرداد بفهمه خواهرش زنده است . یا ماهور بفهمه دیگه بی پناه نیست 🫠
۴ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
منم امیدوارم مهراد هرچه زودتر بفهمه
۳ روز پیشزهرا
در پارت 140اوااا من مطمئنم تایپ کردم مهراد و همچنان که تایپ میکردم حواسم بود مهرداد نشه 😂 ولی مثل اینکه فاصله رو که زدم تبدیل شده به فرداد 😂
۳ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
فدای سرت عزیزم 🤍
۳ روز پیشپریا
در پارت 131داستان خیلی خوبه و حدس زدنش برا قسمت بعد سخته
۳ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
خوشحالم که نظرتون مثبت بوده پریاجان 🤍🥰
۳ روز پیشElina
در پارت 143مرسی بابت پارت هدیه💙
۳ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
مرسی از نگاهت عزیزم 🤍
۳ روز پیشElina
در پارت 143کاش خود بزرگمهر می موند تو بیمارستان میترسم آصف پیداش کنه ببره💔
۳ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
چی بگم والا...
۳ روز پیشElina
در پارت 143چقدر آذر خوبه:))
۳ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
آذر شاهکاره 🥹
۳ روز پیش.
در پارت 140اتفاق زلزله بم بوده
۳ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
صد امتیاز برای شما 🤍👏🏼
۳ روز پیشزهرا
در پارت 143تشکر فراوان برای پارت هدیه ❤️
۴ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
تشکر از نگاه شما 🤍
۳ روز پیشسعادت
در پارت 142آخ ماهور چقدر سختی کشیده امیدوارم که دست اصف بهش نرسه
۴ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
بیاید باهم دعا کنیم 🤍🙏🏼
۳ روز پیشیلدا
در پارت 131مرسی نسترن جان برای پارت گذاری مرتبت امیدوارم همینجوری ادامه دار باشه🤧🤍
۴ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
مرسی از شما یلداخانم بابت افتخاری که به ما میدی 😁🤍
۳ روز پیشترنم
در پارت 140آصف مو میتونه بیخیال بشینه و نگاه کنه اون باید کاوه رو پیدا کنههههه..خیلی میترسم😫
۴ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
منم میترسم یهو بیاد کاوه رو برداره ببره
۳ روز پیشترنم
در پارت 140برکه تو از الان به بعد ی همبازی داری ی دونه هم عمه خوشگل داری ولی زندگیش اونقدرا هم خوشگل نیس(با وجود آصف)💔
۴ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
ولی به خورشید میرسه و زندگیش نورانی میشه، نه فورا ولی حتما
۳ روز پیشترنم
در پارت 142وااای کاش خود بزرگ زیر نظر بگیردش حس خوبی ندارم..همش فک میکنم فرار میکنه
۴ روز پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
منم همینطور
۳ روز پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده ثبت نشده است -
آیدی تلگرامی نویسنده https://t.me/+_IPbuH6RPCcyNGM0 -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
ممنون بابت رمان
در پارت 140لطف کنین زود به زود پارت بزارین خیلی طول می کشه خیلی هم کنجکاو هستیم