خلاصه رمان :
ماهور، زنی جوان با گذشتهای زخمی، سالهاست با ترس زندگی میکند؛ ترسی که ریشه در ازدواجی تاریک و مردی دارد که هنوز سایهاش را از زندگی او برنداشته است. در حالی که او برای حفظ جان فرزندش و رهایی از گذشته میجنگد، زخمهای کهنه یکییکی سر باز میکنند. مردی از گذشته، تشنهی قدرت و مالکیت دوباره بازمیگردد؛ و همزمان، رابطهای ناگفته میان ماهور و مردانی که هرکدام خود با گذشتهای تاریک دستوپنجه نرم میکنند، شکل میگیرد. حقیقتهایی پنهان، پیوندهای خونی و انتخابهایی که میتوانند نجاتبخش یا ویرانگر باشند؛ او را میان ماندن، فرار و جنگیدن معلق نگه میدارند. گذشته و حال در نقطهای مرگبار به هم میرسند؛ و این ماهور است که باید تصمیم بگیرد؛ آیا میشود از دل خاکسترِ یک زندگی سوخته، به سوی خورشید برخاست؟ یا این بارِ حقیقت بهایی دارد که هیچکس برای پرداختنش آماده نیست؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان از خاکستر تا خورشید - پارت 49
برکه خوشحال بود و ماهور مضطرب. دخترک روی صندلی عقب لم داده بود و با آهنگی که از ضبط ماشین پخش میشد، شانههایش را تکان میداد. هر از گاهی هم با صدای خواننده همراه میشد و کلمات را آنطور که بلد بود کش میداد. ذوق بستنی، از همان چند دقیقه پیش تمام وجودش را گرفته بود؛ آنقدر که انگار قرار بود بزرگ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان از خاکستر تا خورشید - پارت 48
- چرا ساکت شدین؟ الو؟... الو؟ مهراد، صدامو دارین؟... فرید؟ صدای صدف چند بار بین سکوت اتاق چرخید. فرید نگاهش را از مهراد گرفت و به موبایل دوخت؛ انگار تازه یادش افتاده بود هنوز کسی آن طرف خط منتظر است. بعد دوباره نگاهش روی صورت مهراد نشست. تماس را از روی اسپیکر برداشت و به گوشش چسباند: - صدف... تو...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان از خاکستر تا خورشید - پارت 47
اولِ صبح بود. هوا سوزِ سرصبحِ زمستان را داشت. دو طرف خیابان، سروهای بلند و قدیمی سر به آسمان کشیده بودند و پشت دیوارهای سنگیِ یکدست، خانهباغهای بزرگی جا خوش کرده بودند؛ عمارتهایی که درهای بلندشان بیشتر از آنکه شبیه ورودی یک خانه باشند، به دیوارهای قلعه شبیه بود. مقابل یکی از همان درها ایستاده ...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان از خاکستر تا خورشید - پارت 46
آسمان، آبیِ کدرِ دمِ صبح بود. ماهور زانوهایش را بغل کرده بود و چانهاش را روی آنها گذاشته بود. نگاهش روی شاخههای تازه شکوفه زدهی درخت روبهرو مانده بود؛ شاخههایی که با هر نسیم تکان کوچکی میخوردند و دوباره آرام میگرفتند. هوا بوی آخر سال میداد. بوی خاکی که چند روز دیگر قرار بود با آب و جار...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
آخرین اطلاعیهی رمان از خاکستر تا خورشید
بچه ها چن .ل تل گر.ام یادتون نره! 👀🤍حتماً توی چن .ل عضو باشین؛ چون قراره اونجا کلی باهم حرف بزنیم، از رمان ها و شخصیت ها بگیم، پشت صحنه ی نوشتن داشته باشیم و کلاً یه عالمه چیز میز که اینجا نمی شه. :)) از پروفایلم لینکشو بردارید. زودی بیاید که منتظرتونم! 🫶🏼
زهرا
در پارت 491نویسنده جونم قلمت عالی و ما از خوندنش لذت می بریم ولی خیلی دیر به دیر پارتا میان و این باعث میشه ذوقمون کور بشه تو رو خدا تند تند پارت بزار لطفاً 🙏🙏🤗💗💯👌
۲ روز پیشمینو
در پارت 493ماهورو فریدخیلی به هم میان،انکار برای هم ساخته شدن،کنارهم آروم ان و این خیلی جذابه مخصوصا فرید که آرامش میده به ماهور
۴ روز پیشمارال
در پارت 494امیدوارم ته داستان ماهورو فرید به هم برسن
۴ روز پیشزهرا
در پارت 483خسته نباشی نویسنده جونم فقط کاش یکم پارتا رو زود به زود بزارین🌱👌🙏💯🥰💗
۱ هفته پیشراحیل
در پارت 482بابا زودتر عاشق هم بشین دیگه
۲ هفته پیشآرام
4نویسنده ماهی ی پارت می زاره و می ره جواب پیاما رو هم نمیده
۳ هفته پیشNiaz
در پارت 471نویسنده لطفا زود پارت بعدو بذار چون من با این حجم از ابهام نمی تونمم دیگهه😂😂🫠😭😭🙏🏼
۴ هفته پیشNiaz
در پارت 470این دوتا کجا به هم وصل میشن آخه؟ شاهو با مهراد چه غلطی کرده؟ 💔💔
۴ هفته پیشNiaz
در پارت 470مهراد مهراد مهراد 😭💔 این بشر چرا انقدر بدبخته آخهه؟
۴ هفته پیشNiaz
در پارت 470فریدد فقط زودتر یه کاری برای مهراد بکن 😭 بچه داره از ترس می میرهه 😭😭💔
۴ هفته پیشآوا
در پارت 470مهراد، شاهو چشم رنگیه، مهربونه، انقدر اسکل بازی درنیار
۴ هفته پیشآوا
در پارت 470مهراد روانی قرصاتو بخور💔
۴ هفته پیشآوا
در پارت 470مهراد بچمم😭😭
۴ هفته پیشآوا
در پارت 470از آوا به فرید، از آوا به فرید. همین الان فوری یک تیم انتقال بدید کرمان برای دستگیری اصف
۴ هفته پیش

زهرا
در پارت 490اره خیلی به هم میان