خلاصه رمان :
ماهور، زنی جوان با گذشتهای زخمی، سالهاست با ترس زندگی میکند؛ ترسی که ریشه در ازدواجی تاریک و مردی دارد که هنوز سایهاش را از زندگی او برنداشته است. در حالی که او برای حفظ جان فرزندش و رهایی از گذشته میجنگد، زخمهای کهنه یکییکی سر باز میکنند. مردی از گذشته، تشنهی قدرت و مالکیت دوباره بازمیگردد؛ و همزمان، رابطهای ناگفته میان ماهور و مردانی که هرکدام خود با گذشتهای تاریک دستوپنجه نرم میکنند، شکل میگیرد. حقیقتهایی پنهان، پیوندهای خونی و انتخابهایی که میتوانند نجاتبخش یا ویرانگر باشند؛ او را میان ماندن، فرار و جنگیدن معلق نگه میدارند. گذشته و حال در نقطهای مرگبار به هم میرسند؛ و این ماهور است که باید تصمیم بگیرد؛ آیا میشود از دل خاکسترِ یک زندگی سوخته، به سوی خورشید برخاست؟ یا این بارِ حقیقت بهایی دارد که هیچکس برای پرداختنش آماده نیست؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان از خاکستر تا خورشید - پارت 47
اولِ صبح بود. هوا سوزِ سرصبحِ زمستان را داشت. دو طرف خیابان، سروهای بلند و قدیمی سر به آسمان کشیده بودند و پشت دیوارهای سنگیِ یکدست، خانهباغهای بزرگی جا خوش کرده بودند؛ عمارتهایی که درهای بلندشان بیشتر از آنکه شبیه ورودی یک خانه باشند، به دیوارهای قلعه شبیه بود. مقابل یکی از همان درها ایستاده ...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان از خاکستر تا خورشید - پارت 46
آسمان، آبیِ کدرِ دمِ صبح بود. ماهور زانوهایش را بغل کرده بود و چانهاش را روی آنها گذاشته بود. نگاهش روی شاخههای تازه شکوفه زدهی درخت روبهرو مانده بود؛ شاخههایی که با هر نسیم تکان کوچکی میخوردند و دوباره آرام میگرفتند. هوا بوی آخر سال میداد. بوی خاکی که چند روز دیگر قرار بود با آب و جار...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان از خاکستر تا خورشید - پارت 45
هین کوتاهی کشید و دستش را با شدت عقب کشید؛ آنقدر ناگهانی که آرنجش به پارچ آب کنار بشقاب خورد. پارچ تکان خورد. لبهاش از روی میز پایین لغزید و با صدای مهیبی روی سرامیک افتاد. آب روی زمین پاشید و تکههای شیشه هر طرف پراکنده شدند. چند قطره روی پایههای صندلیها نشست و یکی از خردهشیشهها تا نزدیک پ...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان از خاکستر تا خورشید - پارت 44
ماشین را تا جای همیشگیاش جلو برد و آرام ترمز کرد. نور سفید مهتابیهای پارکینگ روی کاپوت تیرهی ماشین افتاده بود و انعکاس محوی از صورت خستهاش را روی شیشهی جلو انداخته بود. دستش را از روی فرمان برداشت و موتور را خاموش کرد. چند لحظه همانطور نشست. سکوت بعد از خاموش شدن ماشین، عجیب به نظر میرسید....
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
آخرین اطلاعیهی رمان از خاکستر تا خورشید
بچه ها چن .ل تل گر.ام یادتون نره! 👀🤍حتماً توی چن .ل عضو باشین؛ چون قراره اونجا کلی باهم حرف بزنیم، از رمان ها و شخصیت ها بگیم، پشت صحنه ی نوشتن داشته باشیم و کلاً یه عالمه چیز میز که اینجا نمی شه. :)) از پروفایلم لینکشو بردارید. زودی بیاید که منتظرتونم! 🫶🏼
Niaz
در پارت 470نویسنده لطفا زود پارت بعدو بذار چون من با این حجم از ابهام نمی تونمم دیگهه😂😂🫠😭😭🙏🏼
۵ روز پیشNiaz
در پارت 470این دوتا کجا به هم وصل میشن آخه؟ شاهو با مهراد چه غلطی کرده؟ 💔💔
۵ روز پیشNiaz
در پارت 470مهراد مهراد مهراد 😭💔 این بشر چرا انقدر بدبخته آخهه؟
۵ روز پیشNiaz
در پارت 470فریدد فقط زودتر یه کاری برای مهراد بکن 😭 بچه داره از ترس می میرهه 😭😭💔
۵ روز پیشآوا
در پارت 470مهراد، شاهو چشم رنگیه، مهربونه، انقدر اسکل بازی درنیار
۱ هفته پیشآوا
در پارت 470مهراد روانی قرصاتو بخور💔
۱ هفته پیشآوا
در پارت 470مهراد بچمم😭😭
۱ هفته پیشآوا
در پارت 470از آوا به فرید، از آوا به فرید. همین الان فوری یک تیم انتقال بدید کرمان برای دستگیری اصف
۱ هفته پیشآوا
در پارت 470چرا باید یه گولاخ چشم رنگی باشه، این همه ظرافت واسه چیشه؟ 🤣
۱ هفته پیشآوا
در پارت 470وای یا قران مجید صدف این چه کاری بود کرددی
۱ هفته پیشعسل مامان
در پارت 470شاهو چه غلطی کرده بود که مهراد هنوز که به این سن رسیده یادش نمیره 🤔🤔
۱ هفته پیشخاکستر پسند
در پارت 470یهو شاهو از صدف خوشش بیاد و مهرادو ناک اوت کنه چی؟؟:))
۱ هفته پیشخاکستر پسند
در پارت 470عجب پارت بلند بالای دبشی بود قبل از خواب کیف داد هاا ولی نفسم حبس بود میترسیدم همش صدف لو بره:)) حالا خوب بود یهو شاهو میگفت من استاد دانشگاهتم 🤣
۱ هفته پیشخاکستر پسند
در پارت 470راست گفتی نسترناا صدف مصداق فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه ریزه ست 😂😂
۱ هفته پیش

آرام
0نویسنده ماهی ی پارت می زاره و می ره جواب پیاما رو هم نمیده