دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تراژدی از خاکستر تا خورشید اثر نسترن جوانمرد

رمان از خاکستر تا خورشید

  • زبان فارسی
  • 71.1K 👁
  • 299 ❤️
  • 1.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

ماهور، زنی جوان با گذشته‌ای زخمی، سال‌هاست با ترس زندگی می‌کند؛ ترسی که ریشه در ازدواجی تاریک و مردی دارد که هنوز سایه‌اش را از زندگی او برنداشته است. در حالی که او برای حفظ جان فرزندش و رهایی از گذشته می‌جنگد، زخم‌های کهنه یکی‌یکی سر باز می‌کنند. مردی از گذشته، تشنه‌ی قدرت و مالکیت دوباره بازمی‌گردد؛ و هم‌زمان، رابطه‌ای ناگفته میان ماهور و مردانی که هرکدام خود با گذشته‌ای تاریک دست‌وپنجه نرم می‌کنند، شکل می‌گیرد. حقیقت‌هایی پنهان، پیوندهای خونی و انتخاب‌هایی که می‌توانند نجات‌بخش یا ویرانگر باشند؛ او را میان ماندن، فرار و جنگیدن معلق نگه می‌دارند. گذشته و حال در نقطه‌ای مرگبار به هم می‌رسند؛ و این ماهور است که باید تصمیم بگیرد؛ آیا می‌شود از دل خاکسترِ یک زندگی سوخته، به سوی خورشید برخاست؟ یا این بارِ حقیقت بهایی دارد که هیچ‌کس برای پرداختنش آماده نیست؟

پارت اول

مقدمه
گاهی زندگی از همان‌جایی که خیال می‌کنی پایان است؛ آغاز می‌شود. در دلِ ویرانه‌ها گاهی نوری هست که هنوز خاموش نشده؛ ردی کمرنگ از گذشته‌ای که نمی‌گذرد، دستی پنهان که سرنوشت را به مسیری دیگر می‌کشد.
میان آوارِ خاکستر شاید هنوز خورشیدی هست که منتظر طلوع باشد... .
ازخاکسترتاخورشید
صدای باد سرد از لای شیشه‌ی نیمه‌باز عبور می‌کرد و پرده‌ی مخملی طوسی را مثل پرچمی شکسته در هوا می‌لرزاند. اتاق، بزرگ بود. سقف بلند، پنجره‌های قوسی با قاب‌های فلزی سیاه، دیوارهایی با نقاشی‌های گران‌قیمت از شکار و مرگ. مبلمانی از چرم مشکی براق، بی‌هیچ لطافتی. لوستری کریستالی بالای سر، اما خاموش. هیچ نوری نبود جز چراغی دیواری با نور زرد ضعیف که از کنار تخت، صورت ماهور را نیمه‌روشن می‌کرد. او جمع شده بود، مثل برگ پژمرده‌ای زیر باران. کنار تخت، حوله‌ای خون‌آلود افتاده بود. سمت چپ صورتش سرخ بود، ورم‌کرده، پوستش کشیده و داغ بود. چشمش کمی نیمه‌باز، اما خیس. استخوان ساعدش زیر پوست نازکش نبض می‌زد، می‌سوخت، می‌تپید، می‌لرزید.
با انگشت‌های لرزان، دست راستش را روی شکمش گذاشت. شکمی گرد و نازنین که زیر لباس نخی‌اش آرام بالا و پایین می‌رفت.
هفت ماه بود... هفت ماه از آن لحظه‌ای گذشته بود که فهمیده بود در دلش چیزی می‌تپد. نه یک تومور، نه یک درد، نه یک توهم...
یک جان. یک بچه. یک پسر. او را کاوه صدا می‌کرد... در دلش.
قدم‌هایی سنگین روی کف‌پوش چوبی صدا داد. ماهور چشمان نیمه‌بازش را بست.
آصف روبه‌روی پنجره ایستاده بود. نور سرد شهر پشت سرش هاله‌ای تار دور سر بی‌مویش ساخته بود. سرش برق می‌زد، صاف و صیقلی، همچون نقاب یک جلاد. هیچ مویی روی صورتش نبود؛ نه ریش، نه مو. تنها چیزی که بر صورت استخوانی و کشیده‌اش می‌درخشید، چشمانی سرد و سمی بود. لب‌های باریک، بی‌رنگ، روی هم فشرده شده بودند.
چرخید. آمد سمت تخت. ایستاد. خیره شد.
- یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه بخوای فرار کنی، قسم می‌خورم جنازتو با دستای خودم بندازم جلوی سگای‌ باغ تا دیگه هیچی ازت نمونه!
ماهور آرام پلک زد. نفسش سبک بود، اما عمیق. ترسی پنهان در رگ‌هایش می‌دوید، اما نه بی‌صدا. صدایی در دلش فریاد می‌کشید.
آصف خم شد. صورتش نزدیک شد. نفسش بوی خون می‌داد. مثل بوی آهن زنگ‌زده.
- این بچه، شاهزاده‌ی منه.تنها وارث من! جانشین من. از خون من! فکر کردی اجازه می‌دم کَس و ناکَسی بین من و اون فاصله بندازه؟ تو یه رَحِم بودی. یه ظرف. دیگه هم هیچ‌کاری نداری. تا وقتی به دنیا بیاد. بعدش...
لبخندش زهر داشت:
- بعدش یا می‌میری، یا دود می‌شی می‌ری هوا. فرق نمی‌کنه کدومش. فقط دیگه نباید باشی.
ماهور دهانش را باز کرد. صدایش اول نلرزید.
- این بچه... فقط مال تو نیست.
چشم‌های آصف درخشید. خندید، آرام. دستش را بلند کرد، نه برای ضربه، فقط برای اشاره.
- تو داری فراموش می‌کنی با کی طرفی. این خونه، این تخت، این بچه، حتی اون صدای لعنتی‌ت که فکر می‌کنی قشنگه، مال منه. خودتم مال منی!
ماهور به سختی خودش را بالا کشید. دست شکسته‌اش را گرفت لای دامن لباسش. چشم‌هایش برق زد، مثل شب‌هایی که پشت درها گوش می‌داد.
- مال منم هست. و اگه شده با همین استخونی که تو داغونش کردی، ازت می‌گیرمش!
آصف جلو آمد، با قدمی که صدایش ترک برداشت. نزدیک شد، خیلی نزدیک. با نوک انگشت، گونه‌ی کبودش را لمس کرد.
- نه، عزیز دلم نه. از من هیچ‌چیزی گرفته نمی‌شه!
از حالت خمیده خارج شد و صاف ایستاد. آن پوزخند لعنتی کنار لبش خنجر بود.
- فقط کسی‌ که این فکرو داشته باشه یهو... .
دستش را بالا آورد‌، ابتدا باز کرد و بعد در هوا مشت کرد:
- اینجوری مچاله می‌شه!
همان لحظه، صدای انفجار آرامی در دل ماهور پیچید. انگار چیزی ته دلش ترک برداشت... اما هنوز نفس می‌کشید. هنوز گرم بود.
برخلاف سیاهی و خاموشیِ دل و جان و خانه‌ی ماهور، آنجا حال و هوای دیگری داشت. نور زرد و ملایم لوسترهای سقف روی فرش‌های کرم‌رنگ می‌ریخت و خانه را گرم کرده بود.
از گوشه‌ی اتاق، دود نازک و پیچ‌در‌پیچ عود، از میان برگ‌های پهن و براق گلدان‌های همیشه‌سبز بالا می‌آمد و در فضا، عطر ملایم وانیل را می‌پراکند. بوی خانه گرم بود؛ بوی شادمانیِ در حالِ شکل‌گرفتن.
آهنگ بی‌کلام تولد با صدایی ملایم از بلندگوهای تلوزیون پخش می‌شد، چیزی در مایه‌های بی‌خیالیِ مهربان. هرازگاهی هم صدای تق‌تق درِ کابینت‌ها از آشپزخانه شنیده می‌شد، مثل نبض خانه که آرام، اما زنده می‌زد.
و درست همان لحظه‌ای که صدای افتادن چیزی فلزی از روی میز آشپزخانه آمد، آذر، با کیکی در دست، پا به پذیرایی گذاشت. پیراهن آستین سه‌ربع لیمویی‌اش، مثل خودش، روشن و بی‌دغدغه بود. موهای قهوه‌ای روشنش را صاف کرده و دور صورتش ریخته بود، و یک تل پارچه‌ای قرمز، درست وسط سرش، موهایش را مهار کرده بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان از خاکستر تا خورشید

نسترن جوانمرد : ۱ ماه پیش

بچه ها چن .ل تل گر.ام یادتون نره! 👀🤍حتماً توی چن .ل عضو باشین؛ چون قراره اونجا کلی باهم حرف بزنیم، از رمان ها و شخصیت ها بگیم، پشت صحنه ی نوشتن داشته باشیم و کلاً یه عالمه چیز میز که اینجا نمی شه. :)) از پروفایلم لینکشو بردارید. زودی بیاید که منتظرتونم! 🫶🏼

نظرات رمان از خاکستر تا خورشید

  • ترنم

    در پارت 450

    وای چه قشنگ،اونجا که بزرگ بغلش کرد حس امینت و آرامش داشت قند تو دلم آب شد رسما😍😭

    ۶ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 450

    این مهراد درسته کراشه اما حرص میده آدمو مثلا بزرگ واقعا رفتارای برادرانه طور داره ولی مهراد یه گوشه نشسته بی هیچ عکس العملی😭مگ همین خواهرو نمی خواست؟

    ۶ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 450

    خسته نباشی نسترن جون پارت قشنگی بود مرسی😍

    ۶ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 450

    خانواده باحال و جالبی میشن جدی کاش ماهور هم بپذیره و تو آینده بیشتر صمیمی شن

    ۶ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 450

    آخه آذر من به تو چی بگم که انقد ماهی؟عصبانی نشدی عوضش کمک کردی آروم شه😭

    ۶ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 450

    به به برا آقا مهراد انگار مهم شده قضیه صدف،میگن وقتی یه آدمی ازت فاصله داشته باشه خیلی،تازه قدرشو میدونی و همین حکایت مهراده

    ۶ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 450

    قلبم مچاله شد برا رفتار ماهور چرا اینجوری کرد ی لحظه بغض سراغم اومد😔

    ۶ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 450

    واقعا به بزرگ حق میدم اینجوری بهم بریزه ولی چرا مهراد یه کمی خونسرد و بی خیاله؟😭

    ۶ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 440

    نمی دونم شاید😂😂

    ۶ روز پیش
  • آوا

    در پارت 450

    کاش این خانواده زودتر باهم مچ بشن😭💔

    ۱ هفته پیش
  • آوا

    در پارت 450

    آذر تو چقدر خوبی زن، چقدر خوبیی چقدر دوستت دارم😭🥲🥲

    ۱ هفته پیش
  • آوا

    در پارت 450

    مهراد مهراد عشقم مهراد

    ۱ هفته پیش
  • آوا

    در پارت 450

    حس کردم بزرگمهر واقعا وقتی شنید ماهور گفته تنبیهم نکنید، شکست کمرش😭😭

    ۱ هفته پیش
  • آوا

    در پارت 450

    آصف خدا لعنتت کنه که این بچه انقدر میترسه😭😭

    ۱ هفته پیش
  • آوا

    در پارت 450

    وای ماهورر بیچارهه😭😭

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️