خلاصه رمان :
ماهور، زنی جوان با گذشتهای زخمی، سالهاست با ترس زندگی میکند؛ ترسی که ریشه در ازدواجی تاریک و مردی دارد که هنوز سایهاش را از زندگی او برنداشته است. در حالی که او برای حفظ جان فرزندش و رهایی از گذشته میجنگد، زخمهای کهنه یکییکی سر باز میکنند. مردی از گذشته، تشنهی قدرت و مالکیت دوباره بازمیگردد؛ و همزمان، رابطهای ناگفته میان ماهور و مردانی که هرکدام خود با گذشتهای تاریک دستوپنجه نرم میکنند، شکل میگیرد. حقیقتهایی پنهان، پیوندهای خونی و انتخابهایی که میتوانند نجاتبخش یا ویرانگر باشند؛ او را میان ماندن، فرار و جنگیدن معلق نگه میدارند. گذشته و حال در نقطهای مرگبار به هم میرسند؛ و این ماهور است که باید تصمیم بگیرد؛ آیا میشود از دل خاکسترِ یک زندگی سوخته، به سوی خورشید برخاست؟ یا این بارِ حقیقت بهایی دارد که هیچکس برای پرداختنش آماده نیست؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان از خاکستر تا خورشید - پارت 45
هین کوتاهی کشید و دستش را با شدت عقب کشید؛ آنقدر ناگهانی که آرنجش به پارچ آب کنار بشقاب خورد. پارچ تکان خورد. لبهاش از روی میز پایین لغزید و با صدای مهیبی روی سرامیک افتاد. آب روی زمین پاشید و تکههای شیشه هر طرف پراکنده شدند. چند قطره روی پایههای صندلیها نشست و یکی از خردهشیشهها تا نزدیک پ...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان از خاکستر تا خورشید - پارت 44
ماشین را تا جای همیشگیاش جلو برد و آرام ترمز کرد. نور سفید مهتابیهای پارکینگ روی کاپوت تیرهی ماشین افتاده بود و انعکاس محوی از صورت خستهاش را روی شیشهی جلو انداخته بود. دستش را از روی فرمان برداشت و موتور را خاموش کرد. چند لحظه همانطور نشست. سکوت بعد از خاموش شدن ماشین، عجیب به نظر میرسید....
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان از خاکستر تا خورشید - پارت 43
صدای خندهی دختربچه، رشتهی افکار ماهور را برید. پلک زد و نگاهش را از انگشتانش گرفت و به سمت چپ برد. آذر را دید که دست برکه را در دست گرفته و همراه او از میان پیادهرو به سمت ماشین میآمد. برکه چیزی را با هیجان تعریف میکرد و آذر، با همان لبخند آرام همیشگی، گاهی سر تکان میداد و گاهی خم میشد تا ...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان از خاکستر تا خورشید - پارت 42
کمی از کرم مرطوبکننده را پشت دست ریخت و آرام روی انگشتها و مچ پخش کرد. بوی ملایمِ گل در فضای اتاق پیچید. دستش را پشت دست دیگرش مالید و نگاهش را به عکسِ دونفرهاش با همسرِ عزیزش دوخت. چه کار میتوانست بکند تا او کارش راحتتر شود؟! چطور میتوانست باری از روی دوشش بردارد؟ چطور میتوانست به بزرگمه...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
آخرین اطلاعیهی رمان از خاکستر تا خورشید
بچه ها چن .ل تل گر.ام یادتون نره! 👀🤍حتماً توی چن .ل عضو باشین؛ چون قراره اونجا کلی باهم حرف بزنیم، از رمان ها و شخصیت ها بگیم، پشت صحنه ی نوشتن داشته باشیم و کلاً یه عالمه چیز میز که اینجا نمی شه. :)) از پروفایلم لینکشو بردارید. زودی بیاید که منتظرتونم! 🫶🏼
ترنم
در پارت 450این مهراد درسته کراشه اما حرص میده آدمو مثلا بزرگ واقعا رفتارای برادرانه طور داره ولی مهراد یه گوشه نشسته بی هیچ عکس العملی😭مگ همین خواهرو نمی خواست؟
۶ روز پیشترنم
در پارت 450خسته نباشی نسترن جون پارت قشنگی بود مرسی😍
۶ روز پیشترنم
در پارت 450خانواده باحال و جالبی میشن جدی کاش ماهور هم بپذیره و تو آینده بیشتر صمیمی شن
۶ روز پیشترنم
در پارت 450آخه آذر من به تو چی بگم که انقد ماهی؟عصبانی نشدی عوضش کمک کردی آروم شه😭
۶ روز پیشترنم
در پارت 450به به برا آقا مهراد انگار مهم شده قضیه صدف،میگن وقتی یه آدمی ازت فاصله داشته باشه خیلی،تازه قدرشو میدونی و همین حکایت مهراده
۶ روز پیشترنم
در پارت 450قلبم مچاله شد برا رفتار ماهور چرا اینجوری کرد ی لحظه بغض سراغم اومد😔
۶ روز پیشترنم
در پارت 450واقعا به بزرگ حق میدم اینجوری بهم بریزه ولی چرا مهراد یه کمی خونسرد و بی خیاله؟😭
۶ روز پیشزهرا
در پارت 440نمی دونم شاید😂😂
۶ روز پیشآوا
در پارت 450کاش این خانواده زودتر باهم مچ بشن😭💔
۱ هفته پیشآوا
در پارت 450آذر تو چقدر خوبی زن، چقدر خوبیی چقدر دوستت دارم😭🥲🥲
۱ هفته پیشآوا
در پارت 450مهراد مهراد عشقم مهراد
۱ هفته پیشآوا
در پارت 450حس کردم بزرگمهر واقعا وقتی شنید ماهور گفته تنبیهم نکنید، شکست کمرش😭😭
۱ هفته پیشآوا
در پارت 450آصف خدا لعنتت کنه که این بچه انقدر میترسه😭😭
۱ هفته پیشآوا
در پارت 450وای ماهورر بیچارهه😭😭
۱ هفته پیش

ترنم
در پارت 450وای چه قشنگ،اونجا که بزرگ بغلش کرد حس امینت و آرامش داشت قند تو دلم آب شد رسما😍😭