رمان ماه و سایه | نسخه آفلاین به قلم آزاده دریکوندی
تخمین مدت زمان مطالعه : ۹ ساعت و ۴۶ دقیقه ۷ ثانیه
فصل اول
پنبه را به بتادین آغشته کردم و خیلی با دقت روی زخم پیشانیاش کشیدم.
دست خودم نبود که اخمهایم را حین انجام این کار در هم کشیده بودم.
- به کسی نگو آیدا!
کمرم را صاف گرفتم و مستقیم توی چشمهای میشیاش نگاه کردم و حق به جانب گفتم:
- تو اگه به من اعتماد نداشتی که بهم زنگ نمیزدی! میزدی؟
جوابی نداد و من باز هم با دقت پنبه را روی زخمش کشیدم تا تمیز شود.
فکرش را هم نمیکردم مهدی تا این اندازه کله شق باشد!
یعنی همه میگفتند؛ اما من باور نمیکردم.
صدای بحث چند نفری را میتوانستم بشنوم که هنوز بیخیال موضوع نشده بودند.
سرم را به نشانهی تاسف تکان دادم... مردم چقدر بیکار بودند که تا این اندازه پیگیر هر ماجرایی میشدند!
ربع ساعتی را با پاک کردن زخم او درگیر بودم که بالاخره تمام شد.
پنبه را توی سطل کوچکی که گوشهی مغازه بود انداختم و نگاهم را کف زمین گرداندم.
پُر از شیشههای خرد شده و شکسته!
مهدی بلند شد و جاروی دسته بلندی که به همراه یک خاک انداز دسته دار کنج دیوار بود را برداشت تا خرده شیشهها را جمع کند.
سر جایش منتظر نشستم و دستم را زیر چانهام گرفتم.
کارش که تمام شد کرکرهی مغازهاش را پایین کشید و با قفل کتابی قفلش کرد.
جلوتر از او به راه افتادم.
تیبا دو آبی رنگم را توی کوچهی کنار پاساژ پارک کرده بودم.
- مهدی اینا کی بودن شیشهی مغازهات رو شکوندن؟
چیزی نگفت و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست.
از اینکه جوابی نداد سرم را به نشانهی تاسف تکانی دادم و استارت زدم.
حدود ساعت پنج عصر تا نُه شب، شهر ما به طرز عجیبی شلوغ میشد و ترافیک حال آدم را بد میکرد.
- بریم فست فود بخوریم؟ عجیب دلم فیلهی سوخاری میخواد!
- آیدا میشه اینقدر حرف نزنی؟
- اوهوم!
دیگر چیزی نگفتم.
مهدی همیشه بعد از هر دعوا و اعصاب خردکنی به تنهایی نیاز داشت.
به این فکر میکردم که الان توی خانه با دیدن پیشانی زخمش قیامت میشود که ای وای از دست مهدی!
توی دلم خدا خدا میکردم که حداقل با کیا رو به رو نشویم.
کاش هنوز هم توی گل فروشی باشد.
ماشین را جلوی در آبی رنگ خانه که اتفاقا کمی هم رنگ و رو رفته بود، پارک کردم.
بوی پخت رب گوجه توی خیابانِ پهن و خلوتمان پیچیده بود.
حدس اینکه از خانهی ما میآمد ابدا سخت نبود!
از بیکاری و علاقهی مامان و عمه سیمین بود و البته زن عمو پریچهر.
قفل ماشین را زدم و پشت سر مهدی توی حیاط بزرگ خانه رفتم.
دیگ بزرگ رب گوجه روی گاز پایه دار گوشهی حیاط بود و همه دورش را گرفته بودند.
مامان هم میزد و عمه سیمین برای او و زن عمو چیزی تعریف میکرد که با دیدن مهدی توی صورت خودش زد و گفت:
- خاک بر سرم این دیگه چه حال و روزیه؟؟
مهدی هیچ اهمیتی نداد و پلههای فلزی گوشهی حیاط را بالا رفت.
عمه سیمین که بی توجهیاش را دید رو به سمت من کرد.
- چی شده آیدا جان؟
سرم را با اطمینانی که خودم هم نمیدانستم از کجا میآمد بالا انداختم.
- چیزی نیست عمه جون! راستش منم خبر ندارم به منم چیزی نگفته.
- تو ندونی کی بدونه؟
صدای کیا بود...
با شنیدنش سرم را بالا گرفتم و با او چشم تو چشم شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوی بالکن طبقهی بالا ایستاده و دستانش را به دور نردهی آهنی قفل کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم را ازش گرفتم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه کردن به کیا توی چنین شرایطی سخت ترین کاری بود که میتوانستم انجام بدهم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک جور عجیبی بود با چشمهایش انگار که میخواست من را درسته قورت بدهد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز نگاه خیرهاش وقتی کنار مهدی بودم به شدت میترسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنه به سوالی که پرسیده بود جواب دادم و نه حتی نگاهم را طولانی مدت روی او قرار دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوالات عمه سیمین را از سرم باز کردم و پلهها را بالا رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه کیا با هر قدم من حرکت میکرد و ذرهای اهمیت ندادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانهی ما درست وسط خانهی عمو جابر و عمه سیمین بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسه خانهی مجزا با نمای آجری که حیاط مشترکی با هم داشتیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموزاییکهای کف حیاط هم که آنقدر قدیمی بودند که بعضیهایشان تلق تلوق صدا میدادند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیه توی تختخوابش خوابیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irواقعا نمیفهمیدم ساعت هفت عصر چطور میتوانست بخوابد؛ آن هم با سر و صدایی که دیگران به بهانهی پخت رب گوجه به راه انداخته بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشال کرمیام را با دقت تا زدم و توی کشوی دراورم گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم میخواست به خانهی عمه بروم و سر از کار مهدی دربیاورم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامکان نداشت به من نگوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز وقتی بچه بودیم همین خصلت را داشتیم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمهی موضوعات را به یکدیگر میگفتیم الا اینکه من خیلی اسم کیا را پیش مهدی نمیآوردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاینکه چقدر دوستش دارم و رابطهی میانمان چقدر عمیق است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهدی و کیا هیچوقت از همدیگر خوششان نیامد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم اول کدام یکیشان سر ناسازگاری گذاشت؛ اما دلیلش کمی به خان عمو مربوط میشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسماور برقی مامان توی آشپزخانه مثل همیشه میجوشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلیوانی دسته دار برای خودم از چای پر کردم و به فکرم رسید آن را برای مهدی ببرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا هنوز هم توی بالکن بود؛ اما این بار روی یکی از صندلیهای حصیری نشسته بود و با موبایلش سرگرم بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانستم چرا توی این ساعت خانه است و گل فروشی نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی صدای باز شدن در خانهی ما را شنید سر بلند کرد و با هم چشم تو چشم شدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را پایین انداختم و دمپاییهایم را با پنجههایم جفت کردم و پوشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچای توی لیوان کمی بیرون ریخته شد و من فورا کنترلش کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت به کیا به سمت خانهی عمه سیمین به راه افتادم و لحظهای که میخواستم وارد شوم باز هم چشمم به نگاه خیرهی کیا افتاد که حالا ابروهایش را کمی در هم گره زده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر بزرگ این خانه بودم که هرگز برادری نداشتم و حس میکردم مهدی و کیا هر کدام جداگانه روی من تعصب دارند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا من را نامزد خودش میدانست و برای مهدی یک خواهر هم سن و سال بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهدی توی قدیمی ترین خاطرات من بود چون با هم بزرگ شده بودیم و حالا به خاطر همین، پیچ و خم یکدیگر را خیلی خوب میشناختیم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتنها لامپ روشن خانه برای آشپزخانه بود و من دو تای دیگر را توی سالن روشن کردم. به طرف اتاق مهدی رفتم که درش بسته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتاق تاریکش را با زدن کلید برق روشن کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوی تختخوابش بود و از تنش که کاملا زیر پتو بود میتوانستم به راحتی حدس بزنم رو به سمت دیوار کنارش خوابیده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- برات چایی اوردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاهمیتی نداد و من لیوان را روی پاتختی او گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنار تخت کوتاهش روی زمین نشستم و دستانم را روی آن گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچهرهی عصبی چند لحظه پیش کیا جلوی چشمهایم آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن و مهدی با هم بزرگ شده بودیم از کودکی و حتی شاید از نوزادی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاصلا یادم نمیآید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه هیچکس اجازه نمیدادم روی رابطهی من با مهدی اسمی بگذارد یا خیال پردازی کند. ما فقط خواهر و برادر بودیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپتوی نرمش را کنار زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا یک رکابی و شلوارک پشت به من خودش را به خواب زده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اینا کی بودن تو رو زدن و شیشهی مغازهات رو اوردن پایین؟ واسه چی شکایت نکردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- داداش و پسرعموی یه دختره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتای ابرویم را بالا انداختم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس اوضاع از این قرار بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآخ اگر خان عمو یا کسی دیگر میفهمید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند شدم و بدون آنکه لیوان را بردارم از خانهی آنها بیرون رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه محض اینکه در را بستم و پاهایم را توی دمپاییهام گذاشتم به کیا نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار به من نگاه نمیکرد و داشت چشمانش را توی حیاط میچرخاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهنوز هم بوی رب گوجه توی تمام حیاط خانه پیچیده بود و خورشید داشت کم کم غروب میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه طرف کیا رفتم و یک صندلی حصیری را کنار صندلیاش گذاشتم تا روی آن بشینم. این بار نگاهش را سر تا پای من چرخاند و باز هم نگاهش را با بیتفاوتی از من گرفت. مثل همیشه داشت به توجه من نسبت به مهدی حسادت میکرد؛ اما من میخواستم خودم را به راه دیگری بزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا این ساعت گلفروشی نیستی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه چپش را نثارم کرد و خیلی بیرحمانه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چون خونه موندم و تو رو با این یه لا قبا دیدم ناراحتی الان؟؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی جا خوردم و خودم را عقب کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی عصبانی میشد طرز صحبتش همیشه تند و تیز بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباید حالا ناراحت میشدم؛ اما بدبختیام اینجا بود که هرگز اهل ناز کردن نبودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این چه حرفیه کیا؟ مگه من تا حالا ازت پنهون کردم؟ اون برادرمه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوی صورتم تیز شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نیست! همهش راه میافتی دنبال دردسرهاش! یکمی هم به من توجه کن آیدا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکیهام را به صندلیام داده بودم و به چشمهای پر خشمش نگاه میکردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبین هردویشان گیر کرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه هر کدام نزدیک تر میشدم آن یکی صدایش در میآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه مهدی هم حق میدادم چون همیشه دوستان خوبی برای هم بودیم؛ اما کیا واقعا با فکر اینکه رابطهام با مهدی بیشتر از یک حس خواهرانه است عذابم میداد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میدونی امروز چه روزی بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپایش را از خشم روی زمین ضرب گرفته بود و من فقط در سکوت به خندهی کوچک و عصبیاش نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- معلومه که یادت رفته واسه همین نمیدونی واسه چی امروز عصر رو گلفروشی نرفتم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلهام از حس شرم داغ شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلعنت به دردسرهای مهدی که تمامی نداشتند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشب تولد کیا بود و ما از چند روز قبل برنامه چیده بودیم که با هم باشیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعصر وقتی مهدی به من زنگ زد و گفت دعوا شده آنقدر برای رفتن پیش او عجله به خرج دادم که تولد کیا و قرارم با او تا به این لحظه کاملا فراموشم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم را به حیاط دوختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان حالا روی تخت چوبی نشسته بود و به همراه عمه سیمین و زن عمو پریچهر مواد ترشی مخلوط را آماده میکردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرگز حوصلهای برای انجام این کارها نداشتم؛ اما حس و حالی که به خانه میداد را دوست داشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن به آنها نگاه میکردم و در عین حال نگاه خیرهی کیا را روی نیمرخ خودم احساس میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حاضر شو بریم! وقتی دلم میخوادت چارهای جز بخشیدنت ندارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفورا نگاهم را به او سوق دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودم هم خوب حس میکردم که نگاهم میدرخشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه من لبخند نمیزد و فقط توی چشمانم نگاه میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتازه یادم افتاد که باید از او بابت این فراموش کاری عذرخواهی میکردم؛ اما راه دیگری را برای آن داشتم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوی اتاقم برگشتم و کمد وکیوم لباسهایم را باز کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیه توی تختش نشسته بود و داشت به بدنش کش و قوس میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهای بلند و مواجش اطرافش پخش و پلا بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمانتوی کوتاه و جلو بستهام را برداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیاسی نسبتا تیره بود و کیا عاشق این رنگ بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک جین نیمبگ پوشیدم و فورا کمی آرایش کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کجا میری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن صدای خواب آلود آیه انگار که تازه متوجهاش شده باشم گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چه وقت خوابیدن بود؟ غروب شده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- صبح مدرسه بودم بعدشم که رفتم کلاس زبان و بعدش هم با بچهها رفتیم دور میدون آخرین بستنی رو زدیم به بدن! خسته و کوفته شدم. تو کجا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرژ لبم را با دقت روی لبهای متوسطم مالیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- با کیا میرم بیرون!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این کیا بگیر هست که ان شاالله؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمم را از تصویر خودم توی آینه برداشتم و متعجب نگاهش کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چه طرز حرف زدنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهای بلند و آشفتهاش را جمع کرد و با کش موی باریکی که دور مچش داشت بالای سرش گوجه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آخه دوست پسر اسمش روشه! یه مدت هست یه مدت بعد میره! حالا میخواد پسر عموت باشه یا غریبهی توی خیابون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوست پسر دیگر چه کوفتی بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرابطهای که با اجازه خانوادهها محرمیت داشته باشد، نامش نامزدیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچیزی نگفتم و همچنان متعجب به آیه چشم دوختم که پشت به من خیلی بی اهمیت از اتاق بیرون رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدهانی کج کردم و در رژلبم را بستم. آن را توی کیفم انداختم که بعدا بتوانم باز هم استفاده کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماشینم را توی خانه آوردم چون قرار بود با کیا باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه میدانستند رابطهی من و کیا جدی است و ما را نامزد هم میدانستند؛ البته هیچکدام فعلا آمادگی ازدواج و قبول مسئولیتهایش را در خودمان نمیدیدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاینکه بخواهم خانهداری کنم و با فکر ناهار و شام خودم را خفه کنم اصلا باب میلم نبود...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز طرفی هم کیا هنوز پیگیر وقت گذراندنهای بیش از حد با دوستانش بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوئیچ پژو پارسش را به من داده بود که بروم و توی ماشین منتظرش بمانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی عطرش توی فضای کابین پیچیده بود و من چند دقیقهای منتظر ماندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی پشت فرمان نشست ابدا به من نگاه نکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهنوز هم دلخور بود؛ اما برای با هم بودنمان کوتاه آمده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مهدی با کی دعوا کرده بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانهام را بالا انداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیدونم... به من نگفت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانهیمان توی یکی از محلههای شلوغ شهر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالبته توی کوچههایش هنوز هم خانهها قدیمی بودند؛ اما با این حال پایین شهر نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکوچه پس کوچههایش خلوت بود؛ اما خیابان اصلی این محله یکی از شلوغترین خیابانهای شهر کوچکمان بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا به طرف یکی از دریاچههای مصنوعی شهر راند که خیابان کنارش پر از کافیشاپ و رستوران فست فود بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر روز عصر دور دریاچه پر از ماشینهای پارک شده میشد و باید آنقدر میگشتی تا شاید بالاخره جای پارکی پیدا شود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاول به طرف رستوران فست فودی که همیشه مشتریاش بودیم، راند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای سفارش از من چیزی نپرسید چون میدانست قارچ و فیلهی سوخاری را به هر چیز دیگری ترجیح میدهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را زیر چانه زدم و منتظر ماندم سفارشهایمان را تحویل بگیرد و برگردد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهوا به تازگی تاریک شده بود و میدانستم حالا و توی این ساعت هیچ کجای شهر تا این اندازه شلوغ نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند دقیقهای گذشت و کیا با چند پاکت توی دستش سر رسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی لاغر اندام و قد بلند بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمیشه موهای سیاهش را به عقب شانه میکرد و آستینهای پیراهنش را تا آرنجش بالا میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دستانی پر در ماشین را باز کرد و نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغذاها را توی بغلم گذاشت و ماشین را به راه انداخت تا در نزدیکی دریاچه جایی برای پارک پیدا کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکم حرف بود و دلیلش قطعا مهدی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز من انتظار داشت کسی که تمام بیست و پنج سال زندگیام را با او سر کرده بودم به یکباره کنار بگذارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهدی برادر من بود و این واقعا از درک کیا خارج بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از کلی جستجو بالاخره جایی برای پارک پیدا کردیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگرفتن غذاها را میانمان تقسیم کردیم و به طرف پارک اطراف دریاچه قدم برداشتیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست آزادم را به دور بازوی او حلقه کردم و خودم را برای شروع یک دلجویی به او چسباندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- انقدر بد اخلاقی نکن کیا! همه میدونن رابطهی من و تو با مهدی کلی فرقشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ناراحت نیستم. بیخیال!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناراحت بود؛ اما موضوع را کش ندادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرازیری پارک را پایین رفتیم و نیمکتی را در نزدیکی دریاچه برای نشستن پیدا کردیم که زیر درختی بود و البته خیلی هم تاریک.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکارتن کوچک قارچهای سوخاری را باز کردم و چنگال سیاه یکبار مصرف را توی یکی از آنها فرو کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمیشه وقتی سرسنگین میشد همینقدر سکوت میانمان شکل میگرفت تا اندازهای که اصلا به من خوش نمیگذشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمجبور بودم تحمل کنم و به خاطر مهدی با او درنیفتم که در این صورت اوضاع را بدتر میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابا میگفت برم گلخونه! راستش رو بخوای واسه کار خوشم نمیاد... مسیرش خیلی دوره حوصلهم نمیگیره هر روز این مسیر رو رفت و آمد کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالی که به اردکهای توی آب خیره شده بود پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا نمیای توی گلفروشی پیش من؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ترجیح میدم مثل مامانم با کاموا و قلاب و این چیزها سرگرم باشم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی ذوق و اشتیاق به ادامهی جملهام آوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- وای کیا نمیدونی چه کیفی داره وقتی اون لباس توی ذهنت رو ذره ذره میبافی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا چنگال توی دستم را قاپید و قارچ نیمه خوردهام را توی دهان گذاشت و بی حوصله گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ول کن آیدا! بافتنی برای پیرزنهاست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی با دهان باز نگاهش کردم؛ ولی بعد بیاهمیت خندهی کوچکی کردم و چنگالم را از دستش گرفتم تا قارچی دیگر بردارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنلاین شاپ نسبتا کوچکی داشتم و به همراه مامان لباس و عروسکهای کاموایی و مخملی میبافتیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر نظر خودم جذاب بود و در نظر کیا مخصوص پیرزنها!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسم را بیرون فرستادم و یک قارچ دیگر توی دهان گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسری با سگ کوچکش قدم میزد و از کنارمان گذشت و پس از آن دختری با اسکیتهایش مثل برق عبور کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا دستم را گرفت و به طرف خود کشید. خودم را روی نیمکت به طرفش سُراندم و او دستش را به دور بازویم انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن هم سرم را روی شانهاش گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباز هم به غذا خوردنش ادامه داد و من به سایهی درختها توی آب نگاه میکردم. پارک بزرگ و شلوغی بود؛ اما قسمتی که ما برای نشستن انتخاب کرده بودیم خیلی خیلی خلوت بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کادوی تولدت رو نیاوردم چون توی کیفم جا نمیشد. گذاشتم خونه بمونه تا وقتی که برگردیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیشه کادوی تولدم خودت باشی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را از روی شانهاش بلند کردم و به نیمرخش چشم دوختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنظورش را هم میفهمیدم و هم نمیخواستم که بفهمم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یعنی چی؟ منظورت چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصاف توی چشمانم نگاه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمردمکهایم را روی مردمکهایش میگرداندم و منتظر پاسخی بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپاسخی که خودم حدسش را زده بودم چون قبلاً هم بر سر این موضوع کمی بحث داشتیم؛ اما همیشه فکر میکردم کیا را قانع کرده باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خودت میدونی آیدا! دلم میخواد کاملا مال من باشی نه اینجوری دورادور!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحساس کردم موادی توی گلویم میآید و دیگر میلی به قارچ و فیله نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه جدی و خیرهاش باعث شد گُر گرفتگی گونههایم را احساس کنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی سریع و لرزان به لب نشاندم تا خودم را مقابل او نباخته باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ما که قبلا درمورد این چیزها حرف زده بودیم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش را از من گرفت و نفسش را خسته و کلافه بیرون فرستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- واقعا نمیدونم چی بهت بگم! تو یه دختر امروزی هستی؛ اما این طرز تفکرت...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانههایش را لحظهای بالا برد و ادامهی حرفش را خورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخمهایم در هم نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اینکه نمیتوانستم زیر بار خواستهی او بروم؛ اما گاهی احساس میکردم بی دست و پا تر از آنی هستم که بتوانم کیا را تا همیشه برای خودم نگه دارم. چیزی نگفتم و او همچنان دستش را به دور بازوی من داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- رابطهی ما اصلا یه رابطهی کامل و درستی نیست! تو باید بفهمی که من چقدر بهت نیاز دارم... اونم از همه نظر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز گوشه چشم هنوز هم میتوانستم نگاه خیره او را ببینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حتی یه مهمونی ساده رو با من نمیای!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفورا با لحنی عصبی جواب دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از دوستهای تو اصلا خوشم نمیاد! آدمهایی که کوچیکترین خلافشون اینه که با دوست دخترشون اهل دود و دم باشن یا تا نصفه شب بیرون باشن و...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کی همچین حرفی زده؟؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز لحن صدایش هم میتوانستم اخمهای در همش را تشخیص دهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرو به او شدم و پای چپم را زیر پای راستم کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من که میدونم کیا؛ بیخودی انکار نکن! دوست داری باهات بیام سفرهخونه و با دوستهات و دوست دختراشون قلیون بکشم! من از همچین آدمهایی خوشم نمیاد. خب تو خودت تنها برو در نظر من هیچ ایرادی نداره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- واقعا در نظر تو هیچ ایرادی نداره که بدون تو توی هر جمعی باشم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این سوالش اولین چیزی که به ذهنم رسید چهرهی آن دختران لوندی بود که جلوی دوست پسرشان با پسرهای دیگر لاس میزدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو همینطور برعکس... پسرهایی که بدتر از آن دخترها بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگاهی فکر اینکه شاید کیا هم یکی باشد مثل آن آدمها حالم را بد میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغذای محبوبم از دهن افتاده بود و دیگر حتی کوچک ترین اشتهایی نسبت به آن نداشتم... از یادآوری همان آدمهای مزخرفی که بودن در میانشان را یک بار تجربه کرده بودم و همان یک بار را برای هفت پشتم کافی میدانستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهم میگن دوست دخترت واقعا عجیبه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهشون میگفتی دوست دخترم نیست و فقط دخترعمومه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند شدم و کارتن توی دستم را بر سر جای خودم کوباندم و به طرف ماشین حرکت کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی اینطور بحثمان میشد دیگر به کیا اطمینان نداشتم که او را برای ازدواج و تمام عمرم میخواستم یا نه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرصم میداد؛ اما احساس میکردم توانایی بهم زدن این رابطه را نداشتم چون کیا برایم جذاب بود و از طرفی هم تمام اهل خانه از رابطهی ما اطلاع داشتند و انگار با همهیشان رودروایسی داشتم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکیه به ماشین دست به سینه ایستادم و او داشت با قدمهایی آرام به سمتم میآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمیشه بر سر چنین موضوعاتی بحثمان میشد؛ اما من کیا را دوست داشتم... شاید نه آنقدری که تن به تمام خواستههایش بدهم؛ اما دوستش داشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوی ماشین و در راه برگشت هیچکدام حرفی نزدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست خودم نبود که کمی اخمو شده بودم و هر زمان اگر میدانستم در رابطه با موضوعی حق با من است ابدا عذرخواهی نمیکردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتنها موضوعی که بابتش حاضر بودم به کیا توضیح بدهم مهدی بود! چون مهدی با تمام موضوعات میانمان فرق میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا عمیقا به او حسادت میکرد و من نمیخواستم این حس روی رابطه ما تاثیر بگذارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه خانه که رسیدیم کیا بی توجه به من و حتی کسانی که توی حیاط و روی تخت چوبی نشسته بودند پلهها را بالا رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر کسی از رفتارش میتوانست متوجه شود که اصلا شب خوبی را با هم نداشتهایم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا و خان عمو به همراه مامان و زن عمو و همینطور عمه سیمین روی تخت چوبی نشسته بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیچاره زن عمو پریچهر کبریت به دست مانده بود تا شمع بیست و هشت سالگی پسرش را روشن کند که با بیتوجهی کیا به کلی ناامید شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرو به من پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چیزی شده آیدا جون؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمجبور شدم دروغی سر هم کنم و بگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه چیز خاصی نیست. یکی از دوستهاش زنگ زد نمیدونم چی گفت که یکمی از دستش عصبانی شد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه طرف بابا رضا رفتم و دست بر شانهاش، پیشانی پهنش را بوسیدم و بوسهای از او روی گونهام دریافت کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از او هم دو طرف صورت عمو جابر را بوسیدم و روی تخت کنار مامان نشستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چه جمعی هم دارید اینجا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن عمو از سماور کنارش برایم چای ریخت و همزمان گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- والله منتظر شما بودیم؛ اما کیا رو که انگار با یه من عسل هم نمیشه خورد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلیوان چای را از دستش گرفتم و تشکر کردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمو دستی به ریشهای خاکستریاش کشید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بچهها خودشون دوتایی جشن گرفتن... من که گفتم دیگه به ما نیازی نیست! کیا تا وقتی آیدا رو داره همنشینی ما رو نمیخواد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجملهی آخرش را پر از لذت و رضایت گفت؛ اما من سرخی گونههایم را احساس کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن عمو هم لبخندی زد و جعبهی چوبی نباتها را به سمتم گرفت و من یک شاخه برداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از چای خوش عطر زن عمو، به خواست او به سراغ کیا رفتم تا بلکه پسر بد قلق قلبم را توی جمع خانواده بکشانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا توی اتاقش داشت تیشرتش را روی سرش میکشید که من سر رسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمقابل آینه ایستاده بود و من تکیهام را به چارچوب در دادم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست به سینه منتظر ماندم او تیشرتش را کاملا بپوشد و بعد به طرفش قدم برداشتم. دستی روی بازویش کشیدم و سعی کردم از در دوستی وارد شوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پایین همه منتظرتن! بیا با همدیگه بریم شمعت رو فوت کن دلم میخواد ازت عکس بگیرم کاش یه کلاه بوقی هم داشتی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچیزی نگفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- لوس نشو دیگه! واقعا دوست ندارم بقیه متوجه بحثمون بشن. بیا بریم پایین دورهمی که تموم شد به قهرت ادامه بده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیلی دلخور نگاه چپی به من انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشهی لبم را از این رک گویی گزیدم؛ اما حرفی که نباید میزدم را زده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irواقعا گاهی به کیا حق میدادم که رفتارم اصلا شبیه آن چیزی نبود که او میخواست. دلش میخواست من تاب و تحمل قهرش را نداشته باشن و نازکشی کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبازویش را محکم توی آغوشم گرفتم. تا روی شانهاش میرسیدم و روی نوک پنجههایم ایستادم تا گونهاش را برای دلجویی ببوسم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکف دستش را روی گودی کمرم گذاشت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیلی خب الان میام!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زدم و سعی کردم خودم را از او جدا کنم تا یک سر به خانهیمان بزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس منم برم کادوی تولدت رو بیارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را به سمت خودش کشید و مانع رفتنم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یکی از دوستای بابام ویلا باغ داره، زنگ میزنم ازش کلید میگیرم آخر هفته رو با دوستام بریم خوش بگذرونیم! باهام بیا آیدا! باشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم چرا تا کمی به او روی خوش نشان میدادم اوضاع را به سمت خوش گذرانیهای مورد علاقهاش میکشاند؛ اما لبخندی زدم و قبول کردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبول کردم چون میخواستم کمی به خواستههایش احترام بگذارم و دل به دلش بدهم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که دوست داشت...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را گرفت و هر دو به طرف بقیه رفتیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا شمع اعدادش را فوت کرد و من از او عکس گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن عمو با اشتیاق کیک را تقسیم میکرد و همه انرژی خاصی داشتند؛ اما من مدام به آخر هفته فکر میکردم که خلاف میلم به کیا قول همراهی داده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر کسی به خانهی خودش برگشت و من چشمم به کارتن کادوپیچ شدهی روی تختم افتاد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکادوی کیا را هنوز به او نداده بودم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعادت داشتم هشت صبح توی بالکن مشترکی که با دیگران داشتیم کاپوچینو و کروسان بخورم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک ماگ صورتی و لب طلایی را از کاپوچینو پر کرده بودم و روی نردهی آهنی و نسبتا باریک بالکن نشسته بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهایم را بالای سرم گوجه کرده بودم و تیشرتی سفید و سورمهای به تن داشتم که راههای افقی داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبخاری که از ماگم بلند میشد از صحنههای مورد علاقهام بود. ماگ را زیر بینیام گرفتم و عطرش را نفسش کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای گنجشکهای توی خیابان و آفتاب نرمی که روی دیوار حیاط بود صبح قشنگ آن روز را کامل میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی روی لبهایم نشسته بود و کمی کاپوچینویم را مزه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر خانهی خان عمو باز شد و کیا لباس پوشیده و آماده بیرون آمد. با دیدنش لبخندم پررنگ تر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- صبح بخیر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن صدایم سر بلند کرد و او هم لبخندی به لب نشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- صبح بخیر آیدای من!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه طرفم خم شد و گونهام را بوسید و جای بوسهاش را نوازشی کرد. میخواست به سرعت از کنارم رد شود که من پر عجله بلند شدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- وایسا! دیشب نشد کادوی تولدت رو بهت بدم میرم برات...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپر عجله خودش را به پلهها سپرد و فورا گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بذارش واسه بعدا! الان عجله دارم... قراره ماشین عروس بیاد واسه گل کاری!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر جا وا رفتم و او سریع از خانه خارج شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشتیاق هیچ چیزی را نداشت...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامکان نداشت کسی برای من کادو بخرد و برای باز کردنش لحظهای وقت تلف کنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهی کشیدم و باز هم لبهی نردهی آهنی نشستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداشتم کم کم به این نتیجه میرسیدم کیا برای علایق من هیچ اشتیاقی نشان نمیدهد؛ در حالی که من باید برای علایق او شور و ذوق داشته باشم که در غیر این صورت به او بر میخورد و ناراحت میشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباز هم ماگ سرامیکی توی دستم را زیر بینیام گرفتم و عطر کاپوچینوی محبوبم را نفس کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز توی خیابان صدای چند مرد میآمد که پیدا بود اسباب کشی میکنند و وسایلی را جابهجا میکنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوی خانه رفتم و ماگ خالی را توی سینک ظرفشویی شستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان توی سالن نشسته بود و عینکش را به چشم داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستانش میلهای بافتنی را تکان میدادند و کاموای آجری رنگ را میبافت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آیدا سفارشها رو کی میبری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فردا صبح!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی کابینتها را دستمال کشیدم و من هم لباسی که با قلاب در حال بافتنش بودم را توی سالن اوردم و مشغول شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیبافتم و فکرم پیش رفتارهای کیا بود. دوستش داشتم و برایم از نظر ظاهری جذبه داشت. وقتهایی هم که مهربان میشد حرفهای قشنگی میزد؛ اما احساس میکردم غیر از مسائل عاطفی انتظار شنیدن چیز دیگری را از من ندارد و همین آزارم میداد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیه در حالی که بدنش را کش و قوس میداد از اتاق بیرون آمد و به طرف سرویس بهداشتی رفت. خودش را با انواع کلاسهای کنکور خفه کرده بود و تمام وقتش را یا خواب بود یا درس میخواند و یا به کلاس و کتابخانه میرفت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن برخلاف او علاقهام را توی هنر پیدا کرده بودم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبافتنی و سیاه قلم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اینکه دستانم از طرحهایی که میکشیدم، سیاه میشدند واقعا لذت میبردم و آیه به من «دیوانه» میگفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا هرگز نه از طراحیهایم تعریف کرده بود و نه از بافتنیهایم؛ او هم به هنر علاقهای نداشت و من حتی یک دلیل هم برای ادامهی رابطهام با او نداشتم غیر از اینکه دلم میگفت با وجود این مسائل هم دوستش دارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمو جابر و بابا با شراکت یکدیگر یک گلخانهی کاشت و نگهداری گل توی خارج از شهر داشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا بارها از من خواسته بود باز هم توی گلخانه مشغول شوم و مثل قبل گلآرایی کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمشکلی با گلها نداشتم؛ اما دلیل مخالفتم مسیری بود که باید طی میکردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحوصلهی این مسیر را واقعا نداشتم و ترجیح میدادم توی خانه بمانم و آنلاین شاپ خودم و مامان را اداره کنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیه بیتوجه به ما توی آشپزخانه رفت و برای خودش صبحانه آماده کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن هنوز هم کاموای سیاه را توی قلاب میگرفتم و توی بافت میبردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خدا صاحب خونه روبهرویی رو بیامرزه، الان بعد سالها که این خونه خالی بود دخترش اومده یه مدت بمونه... دیشب پریچهر میگفت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومی گفتم و مامان ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پریچهر میگفت شوهرش یه مدته که فوت شده. حالا با دو تا پسراش سال دیگه عازم اروپان، اینم گفته این اواخر بیاد خونه پدریش زندگی کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار بحث برای آیه جذاب شد و صدای پر اشتیاقش را از آشپزخانه پشت سرم شنیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اوف... جونم اروپا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز صدایش پیدا بود که لقمهای توی دهان دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیه عاشق زندگی در خارج از کشور بود و بزرگترین هدفش مهاجرت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام تلاشش را میکرد تا پزشکی قبول شود و بعد هم مهاجرت تحصیلی کند... حالا یا اروپا یا آمریکا... خیلی فرقی نمیکرد مهم این بود که خارج باشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیه رفت تا به کلاس زبانش برسد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن و مامان تا قبل از ظهر یک بند مشغول کار بودیم و مامان بالاخره برای آشپزی توی آشپزخانه رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز آشپزی خوشم نمیآمد؛ برعکس آیه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیه عاشق پخت انواع کیک و شیرینی بود و تمام وقتهای فراغتش را دسرهای مختلف درست میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان به یاد مهدی افتادم! توی اتاقم رفتم تا با او تماس بگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباید سراغی از شیشهی مغازهی موبایل فروشیاش میگرفتم ببینم آن را تعویض کرده است یا نه؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه بوق دوم نرسیده صدایش توی گوشم پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من اومدم خونه توی حیاطم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آها باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتماس را قطع کردم و با قدمهایی سریع به سمت راهروی خانه حرکت کردم تا خودم را به بالکن برسانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر دو طرف دو راه پله بود که هر کدام مقابل خانههای خان عمو و عمه سیمین بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهدی داشت از پلهها بالا میآمد و خستگی از ظاهرش پیدا بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه طرفش رفتم و فورا پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چه خبر؟ شیشهی مغازهات رو عوض کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره همین امروز صبح!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه کبودی روی پیشانی گندمیاش نگاه کردم و دستم را روی شانهاش گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیشتر مراقب خودت باش عمه گناه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای باز شدن در را که شنیدم بیاختیار ادامهی جملهام را رها کردم و در حالی که هنوز دستم به روی شانهی مهدی بود سرم را به طرف در چرخاندم و کیا را دیدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن ما کنار در مکث کرد و خیرهی ما شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر لحظه که میگذشت چهرهاش برافروخته تر میشد و من ذوب شدن قلبم را توی قفسهی سینهام احساس میکردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اوه اوه... اونی که خودش رو صاحبت میدونه اومد!!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اخم به نیمرخ مهدی نگاه کردم. پلهای را پایین رفت و سری به اطراف تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ مگه چی دیدی؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه طرف مهدی خیز برداشتم و بازویش را گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو برو خونه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهدی دستم را پس زد و کیا با قدمهایی آرام به سمت ما میآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای لحظهای آنقدر با اخم به من نگاهی انداخت که دهانم باز ماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهدی دستش را بالا آورد و تکانی داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چته؟؟ چرا اینجوری نگاش میکنی؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا صاف مقابل مهدی از حرکت ایستاد و سرش را بالا گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به تو چه ربطی داره؟ هر جور دلم بخواد عشقمو نگاه میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوی صدایش تهدیدی قابل لمس بود؛ اما مهدی کوتاه بیا نبود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو خیلی بیخود میکنی اگه بخوای یه نگاه چپ به آیدا بندازی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخمهای کیا بیشتر در هم کشیده شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاول روی سینهی مهدی زد و بعد همان دستش را مقابلش چرخاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو چه کارهای؟؟ به تو چه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهدی را خیلی خوب میشناختم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش برای دعوا درد میکرد و این بحث هم هر لحظه داشت تند تر میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظهای فرصت ندادم و فورا خودم را میان آن دو انداختم و پشت به کیا، سعی کردم مهدی را به عقب برانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بسه! بسه! چه خبرتونه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمه سیمین یک روز خیلی نامحسوس به من گفته بود میترسد مهدی به خاطر من دست به یقهی کیا شود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرگز مشکل از مهدی نبود... این کیا بود که حسادت زیادی نسبت به او داشت و نمیتوانست قبول کند ما از بچگی و از قدیمیترین خاطرهای که از خودمان به یاد داریم به کنار هم بزرگ شدهایم و حالا واقعا هیچ حسی غیر از خواهر و برادر بین ما نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irواقعا هیچ حسی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا دستش را به دور کمر من حلقه کرد و من را خیلی محکم و سریع به خودش چسباند و توی صورت مهدی دقیق شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به آیدا نزدیک نشو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه مهدی برای لحظهای به دست کیا کشیده شد که روی شکم من بود. بعد با انزجار از ما رو برگرداند و توی خانه رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر آهنی و شیشه دار را آن چنان بهم کوباند که پلکهایم به یکباره بسته شدند و شانههایم بالا پریدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوسهی کیا که روی گردنم نشست، چرخیدم و مقابلش ایستادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میفهمی چیکار میکنی؟؟ صد دفعه بهت میگم مهدی برادرمه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپنجهی دستش را همزمان با حرفهایش بالا آورد و توی صورتم خیلی خشمگین غرید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- منم صد دفعه گفتم برادرت نیست! نه باباتون یکیه نه مامانتون... مهدی برادرت نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعامدانه تنهای به من زد و بیاختیار قدمی کنار رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو هم به طرف خانهی خودشان به راه افتاد و من کلافه روی اولین پله نشستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبح پنجشنبه بود و من میخواستم با کیا به همان ویلا باغی که گفته بود بروم. اول راضی نبودم؛ اما میخواستم توجه بیشتری به او داشته باشم تا بلکه دست از سر حسادتهایش به مهدی بردارد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودم را که جای او میگذارم میبینم شاید هم حق با او باشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
