تخمین مدت زمان مطالعه : ۹ ساعت و ۴۶ دقیقه ۷ ثانیه

فصل اول

پنبه را به بتادین آغشته کردم و خیلی با دقت روی زخم پیشانی‌اش کشیدم.

دست خودم نبود که اخم‌هایم را حین انجام این کار در هم کشیده بودم.

- به کسی نگو آیدا!

کمرم را صاف گرفتم و مستقیم توی چشم‌های میشی‌اش نگاه کردم و حق به جانب گفتم:

- تو اگه به من اعتماد نداشتی که بهم زنگ نمی‌زدی! می‌زدی؟

جوابی نداد و من باز هم با دقت پنبه را روی زخمش کشیدم تا تمیز شود.

فکرش را هم نمی‌کردم مهدی تا این اندازه کله شق باشد!

یعنی همه می‌گفتند؛ اما من باور نمی‌کردم.

صدای بحث چند نفری را می‌توانستم بشنوم که هنوز بیخیال موضوع نشده بودند.

سرم را به نشانه‌ی تاسف تکان دادم... مردم چقدر بیکار بودند که تا این اندازه پیگیر هر ماجرایی می‌شدند!

ربع ساعتی را با پاک کردن زخم او درگیر بودم که بالاخره تمام شد.

پنبه را توی سطل کوچکی که گوشه‌ی مغازه بود انداختم و نگاهم را کف زمین گرداندم.

پُر از شیشه‌های خرد شده و شکسته!

مهدی بلند شد و جاروی دسته بلندی که به همراه یک خاک انداز دسته دار کنج دیوار بود را برداشت تا خرده شیشه‌ها را جمع کند.

سر جایش منتظر نشستم و دستم را زیر چانه‌ام گرفتم.

کارش که تمام شد کرکره‌ی مغازه‌اش را پایین کشید و با قفل کتابی قفلش کرد‌.

جلوتر از او به راه افتادم.

تیبا دو آبی رنگم را توی کوچه‌ی کنار پاساژ پارک کرده بودم.

- مهدی اینا کی بودن شیشه‌ی مغازه‌ات رو شکوندن؟

چیزی نگفت و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست.

از اینکه جوابی نداد سرم را به نشانه‌ی تاسف تکانی دادم و استارت زدم.

حدود ساعت پنج عصر تا نُه شب، شهر ما به طرز عجیبی شلوغ می‌شد و ترافیک حال آدم را بد می‌کرد.

- بریم فست فود بخوریم؟ عجیب دلم فیله‌ی سوخاری می‌خواد!

- آیدا می‌شه اینقدر حرف نزنی؟

- اوهوم!

دیگر چیزی نگفتم.

مهدی همیشه بعد از هر دعوا و اعصاب خردکنی به تنهایی نیاز داشت.

به این فکر می‌کردم که الان توی خانه با دیدن پیشانی زخمش قیامت می‌شود که ای وای از دست مهدی!

توی دلم خدا خدا می‌کردم که حداقل با کیا رو به رو نشویم.

کاش هنوز هم توی گل فروشی باشد.

ماشین را جلوی در آبی رنگ خانه که اتفاقا کمی هم رنگ و رو رفته بود، پارک کردم.

بوی پخت رب گوجه توی خیابانِ پهن و خلوتمان پیچیده بود.

حدس اینکه از خانه‌ی ما می‌آمد ابدا سخت نبود!

از بیکاری و علاقه‌ی مامان و عمه سیمین بود و البته زن عمو پریچهر.

قفل ماشین را زدم و پشت سر مهدی توی حیاط بزرگ خانه رفتم.

دیگ بزرگ رب گوجه روی گاز پایه دار گوشه‌ی حیاط بود و همه دورش را گرفته بودند.

مامان هم می‌زد و عمه سیمین برای او و زن عمو چیزی تعریف می‌کرد که با دیدن مهدی توی صورت خودش زد و گفت:

- خاک بر سرم این دیگه چه حال و روزیه؟؟

مهدی هیچ اهمیتی نداد و پله‌های فلزی گوشه‌ی حیاط را بالا رفت.

عمه سیمین که بی توجهی‌اش را دید رو به سمت من کرد.

- چی شده آیدا جان؟

سرم را با اطمینانی که خودم هم نمی‌دانستم از کجا می‌آمد بالا انداختم.

- چیزی نیست عمه جون! راستش منم خبر ندارم به منم چیزی نگفته.

- تو ندونی کی بدونه؟

صدای کیا بود...

با شنیدنش سرم را بالا گرفتم و با او چشم تو چشم شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی بالکن طبقه‌ی بالا ایستاده و دستانش را به دور نرده‌ی آهنی قفل کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را ازش گرفتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه کردن به کیا توی چنین شرایطی سخت ترین کاری بود که می‌توانستم انجام بدهم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک جور عجیبی بود با چشم‌هایش انگار که می‌خواست من را درسته قورت بدهد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از نگاه خیره‌اش وقتی کنار مهدی بودم به شدت می‌ترسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه به سوالی که پرسیده بود جواب دادم و نه حتی نگاهم را طولانی مدت روی او قرار دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوالات عمه سیمین را از سرم باز کردم و پله‌ها را بالا رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه کیا با هر قدم من حرکت می‌کرد و ذره‌ای اهمیت ندادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانه‌ی ما درست وسط خانه‌ی عمو جابر و عمه سیمین بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه خانه‌ی مجزا با نمای آجری که حیاط مشترکی با هم داشتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موزاییک‌های کف حیاط هم که آن‌قدر قدیمی بودند که بعضی‌هایشان تلق تلوق صدا می‌دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیه توی تخت‌خوابش خوابیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعا نمی‌فهمیدم ساعت هفت عصر چطور می‌توانست بخوابد؛ آن هم با سر و صدایی که دیگران به بهانه‌ی پخت رب گوجه به راه انداخته بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شال کرمی‌ام را با دقت تا زدم و توی کشوی دراورم گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می‌خواست به خانه‌ی عمه بروم و سر از کار مهدی دربیاورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امکان نداشت به من نگوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از وقتی بچه بودیم همین خصلت را داشتیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه‌ی موضوعات را به یکدیگر می‌گفتیم الا اینکه من خیلی اسم کیا را پیش مهدی نمی‌آوردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینکه چقدر دوستش دارم و رابطه‌ی میان‌مان چقدر عمیق است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی و کیا هیچوقت از همدیگر خوششان نیامد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانم اول کدام یکی‌شان سر ناسازگاری گذاشت؛ اما دلیلش کمی به خان عمو مربوط می‌شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سماور برقی مامان توی آشپزخانه مثل همیشه می‌جوشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیوانی دسته دار برای خودم از چای پر کردم و به فکرم رسید آن را برای مهدی ببرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیا هنوز هم توی بالکن بود؛ اما این بار روی یکی از صندلی‌های حصیری نشسته بود و با موبایلش سرگرم بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانستم چرا توی این ساعت خانه است و گل فروشی نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی صدای باز شدن در خانه‌ی ما را شنید سر بلند کرد و با هم چشم تو چشم شدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را پایین انداختم و دمپایی‌هایم را با پنجه‌هایم جفت کردم و پوشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چای توی لیوان کمی بیرون ریخته شد و من فورا کنترلش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت به کیا به سمت خانه‌ی عمه سیمین به راه افتادم و لحظه‌ای که می‌خواستم وارد شوم باز هم چشمم به نگاه خیره‌ی کیا افتاد که حالا ابروهایش را کمی در هم گره زده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر بزرگ این خانه بودم که هرگز برادری نداشتم و حس می‌کردم مهدی و کیا هر کدام جداگانه روی من تعصب دارند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیا من را نامزد خودش می‌دانست و برای مهدی یک خواهر هم سن و سال بودم‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی توی قدیمی ترین خاطرات من بود چون با هم بزرگ شده بودیم و حالا به خاطر همین، پیچ و خم یکدیگر را خیلی خوب می‌شناختیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها لامپ روشن خانه برای آشپزخانه بود و من دو تای دیگر را توی سالن روشن کردم. به طرف اتاق مهدی رفتم که درش بسته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاق تاریکش را با زدن کلید برق روشن کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی تخت‌خوابش بود و از تنش که کاملا زیر پتو بود می‌توانستم به راحتی حدس بزنم رو به سمت دیوار کنارش خوابیده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برات چایی اوردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهمیتی نداد و من لیوان را روی پاتختی او گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار تخت کوتاهش روی زمین نشستم و دستانم را روی آن گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهره‌ی عصبی چند لحظه پیش کیا جلوی چشم‌هایم آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و مهدی با هم بزرگ شده بودیم از کودکی و حتی شاید از نوزادی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا یادم نمی‌آید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به هیچکس اجازه نمی‌دادم روی رابطه‌ی من با مهدی اسمی بگذارد یا خیال پردازی کند. ما فقط خواهر و برادر بودیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پتوی نرمش را کنار زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یک رکابی و شلوارک پشت به من خودش را به خواب زده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینا کی بودن تو رو زدن و شیشه‌ی مغازه‌ات رو اوردن پایین؟ واسه چی شکایت نکردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داداش و پسرعموی یه دختره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تای ابرویم را بالا انداختم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس اوضاع از این قرار بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخ اگر خان عمو یا کسی دیگر می‌فهمید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و بدون آنکه لیوان را بردارم از خانه‌ی آن‌ها بیرون رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض اینکه در را بستم و پاهایم را توی دمپایی‌هام گذاشتم به کیا نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار به من نگاه نمی‌کرد و داشت چشمانش را توی حیاط می‌چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز هم بوی رب گوجه توی تمام حیاط خانه پیچیده بود و خورشید داشت کم کم غروب می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف کیا رفتم و یک صندلی حصیری را کنار صندلی‌اش گذاشتم تا روی آن بشینم. این بار نگاهش را سر تا پای من چرخاند و باز هم نگاهش را با بی‌تفاوتی از من گرفت. مثل همیشه داشت به توجه من نسبت به مهدی حسادت می‌کرد؛ اما من می‌خواستم خودم را به راه دیگری بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا این ساعت گلفروشی نیستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه چپش را نثارم کرد و خیلی بی‌رحمانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون خونه موندم و تو رو با این یه لا قبا دیدم ناراحتی الان؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی جا خوردم و خودم را عقب کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی عصبانی می‌شد طرز صحبتش همیشه تند و تیز بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید حالا ناراحت می‌شدم؛ اما بدبختی‌ام اینجا بود که هرگز اهل ناز کردن نبودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این چه حرفیه کیا؟ مگه من تا حالا ازت پنهون کردم؟ اون برادرمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی صورتم تیز شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیست! همه‌ش راه می‌افتی دنبال دردسرهاش! یکمی هم به من توجه کن آیدا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکیه‌ام را به صندلی‌ام داده بودم و به چشم‌های پر خشمش نگاه می‌کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بین هردویشان گیر کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به هر کدام نزدیک تر می‌شدم آن یکی صدایش در می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به مهدی هم حق می‌دادم چون همیشه دوستان خوبی برای هم بودیم؛ اما کیا واقعا با فکر اینکه رابطه‌ام با مهدی بیشتر از یک حس خواهرانه است عذابم می‌داد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونی امروز چه روزی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایش را از خشم روی زمین ضرب گرفته بود و من فقط در سکوت به خنده‌ی کوچک و عصبی‌اش نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معلومه که یادت رفته واسه همین نمی‌دونی واسه چی امروز عصر رو گلفروشی نرفتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کله‌ام از حس شرم داغ شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لعنت به دردسرهای مهدی که تمامی نداشتند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب تولد کیا بود و ما از چند روز قبل برنامه چیده بودیم که با هم باشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصر وقتی مهدی به من زنگ زد و گفت دعوا شده آن‌قدر برای رفتن پیش او عجله به خرج دادم که تولد کیا و قرارم با او تا به این لحظه کاملا فراموشم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را به حیاط دوختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان حالا روی تخت چوبی نشسته بود و به همراه عمه سیمین و زن عمو پریچهر مواد ترشی مخلوط را آماده می‌کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرگز حوصله‌ای برای انجام این کارها نداشتم؛ اما حس و حالی که به خانه می‌داد را دوست داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من به آن‌ها نگاه می‌کردم و در عین حال نگاه خیره‌ی کیا را روی نیم‌رخ خودم احساس می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حاضر شو بریم! وقتی دلم می‌خوادت چاره‌ای جز بخشیدنت ندارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فورا نگاهم را به او سوق دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم هم خوب حس می‌کردم که نگاهم می‌درخشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به من لبخند نمی‌زد و فقط توی چشمانم نگاه می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه یادم افتاد که باید از ا‌و بابت این فراموش کاری عذرخواهی می‌کردم؛ اما راه دیگری را برای آن داشتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی اتاقم برگشتم و کمد وکیوم لباس‌هایم را باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیه توی تختش نشسته بود و داشت به بدنش کش و قوس می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهای بلند و مواجش اطرافش پخش و پلا بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانتوی کوتاه و جلو بسته‌ام را برداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاسی نسبتا تیره بود و کیا عاشق این رنگ بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک جین نیم‌بگ پوشیدم و فورا کمی آرایش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا می‌ری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای خواب آلود آیه انگار که تازه متوجه‌اش شده باشم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه وقت خوابیدن بود؟ غروب شده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبح مدرسه بودم بعدشم که رفتم کلاس زبان و بعدش هم با بچه‌ها رفتیم دور میدون آخرین بستنی رو زدیم به بدن! خسته و کوفته شدم. تو کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رژ لبم را با دقت روی لب‌های متوسطم مالیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با کیا می‌رم بیرون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این کیا بگیر هست که ان شاالله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمم را از تصویر خودم توی آینه برداشتم و متعجب نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه طرز حرف زدنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهای بلند و آشفته‌اش را جمع کرد و با کش موی باریکی که دور مچش داشت بالای سرش گوجه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه دوست پسر اسمش روشه! یه مدت هست یه مدت بعد می‌ره! حالا می‌خواد پسر عموت باشه یا غریبه‌ی توی خیابون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست پسر دیگر چه کوفتی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رابطه‌ای که با اجازه خانواده‌ها محرمیت داشته باشد، نامش نامزدی‌ست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی نگفتم و همچنان متعجب به آیه چشم دوختم که پشت به من خیلی بی اهمیت از اتاق بیرون رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهانی کج کردم و در رژلبم را بستم. آن را توی کیفم انداختم که بعدا بتوانم باز هم استفاده کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشینم را توی خانه آوردم چون قرار بود با کیا باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه می‌دانستند رابطه‌ی من و کیا جدی است و ما را نامزد هم می‌دانستند؛ البته هیچکدام فعلا آمادگی ازدواج و قبول مسئولیت‌هایش را در خودمان نمی‌دیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینکه بخواهم خانه‌داری کنم و با فکر ناهار و شام خودم را خفه کنم اصلا باب میلم نبود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از طرفی هم کیا هنوز پیگیر وقت گذراندن‌های بیش از حد با دوستانش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوئیچ پژو پارسش را به من داده بود که بروم و توی ماشین منتظرش بمانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی عطرش توی فضای کابین پیچیده بود و من چند دقیقه‌ای منتظر ماندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی پشت فرمان نشست ابدا به من نگاه نکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز هم دلخور بود؛ اما برای با هم بودنمان کوتاه آمده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهدی با کی دعوا کرده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه‌ام را بالا انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌دونم... به من نگفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانه‌یمان توی یکی از محله‌های شلوغ شهر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته توی کوچه‌هایش هنوز هم خانه‌ها قدیمی بودند؛ اما با این حال پایین شهر نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوچه پس کوچه‌هایش خلوت بود؛ اما خیابان اصلی‌ این محله یکی از شلوغترین خیابان‌های شهر کوچکمان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیا به طرف یکی از دریاچه‌های مصنوعی شهر راند که خیابان کنارش پر از کافی‌شاپ و رستوران فست فود بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر روز عصر دور دریاچه پر از ماشین‌های پارک شده می‌شد و باید آن‌قدر می‌گشتی تا شاید بالاخره جای پارکی پیدا شود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اول به طرف رستوران فست فودی که همیشه مشتری‌اش بودیم، راند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای سفارش از من چیزی نپرسید چون می‌دانست قارچ و فیله‌ی سوخاری را به هر چیز دیگری ترجیح می‌دهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را زیر چانه زدم و منتظر ماندم سفارش‌هایمان را تحویل بگیرد و برگردد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوا به تازگی تاریک شده بود و می‌دانستم حالا و توی این ساعت هیچ کجای شهر تا این اندازه شلوغ نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه‌ای گذشت و کیا با چند پاکت توی دستش سر رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی لاغر اندام و قد بلند بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه موهای سیاهش را به عقب شانه می‌کرد و آستین‌های پیراهنش را تا آرنجش بالا می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستانی پر در ماشین را باز کرد و نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غذاها را توی بغلم گذاشت و ماشین را به راه انداخت تا در نزدیکی دریاچه جایی برای پارک پیدا کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم حرف بود و دلیلش قطعا مهدی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از من انتظار داشت کسی که تمام بیست و پنج سال زندگی‌ام را با او سر کرده بودم به یکباره کنار بگذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی برادر من بود و این واقعا از درک کیا خارج بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از کلی جستجو بالاخره جایی برای پارک پیدا کردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گرفتن غذاها را میانمان تقسیم کردیم و به طرف پارک اطراف دریاچه قدم برداشتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست آزادم را به دور بازوی او حلقه کردم و خودم را برای شروع یک دلجویی به او چسباندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- انقدر بد اخلاقی نکن کیا! همه می‌دونن رابطه‌ی من و تو با مهدی کلی فرقشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ناراحت نیستم. بیخیال!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناراحت بود؛ اما موضوع را کش ندادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرازیری پارک را پایین رفتیم و نیمکتی را در نزدیکی دریاچه برای نشستن پیدا کردیم که زیر درختی بود و البته خیلی هم تاریک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارتن کوچک قارچ‌های سوخاری را باز کردم و چنگال سیاه یکبار مصرف را توی یکی از آن‌ها فرو کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه وقتی سرسنگین می‌شد همینقدر سکوت میانمان شکل می‌گرفت تا اندازه‌ای که اصلا به من خوش نمی‌گذشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجبور بودم تحمل کنم و به خاطر مهدی با او درنیفتم که در این صورت اوضاع را بدتر می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا می‌گفت برم گلخونه! راستش رو بخوای واسه کار خوشم نمیاد... مسیرش خیلی دوره حوصله‌م نمی‌گیره هر روز این مسیر رو رفت و آمد کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که به اردک‌های توی آب خیره شده بود پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا نمیای توی گلفروشی پیش من؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ترجیح می‌دم مثل مامانم با کاموا و قلاب و این چیزها سرگرم باشم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی ذوق و اشتیاق به ادامه‌ی جمله‌ام آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای کیا نمی‌دونی چه کیفی داره وقتی اون لباس توی ذهنت رو ذره ذره می‌بافی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیا چنگال توی دستم را قاپید و قارچ نیمه خورده‌ام را توی دهان گذاشت و بی حوصله گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ول کن آیدا! بافتنی برای پیرزن‌هاست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی با دهان باز نگاهش کردم؛ ولی بعد بی‌اهمیت خنده‌ی کوچکی کردم و چنگالم را از دستش گرفتم تا قارچی دیگر بردارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنلاین شاپ نسبتا کوچکی داشتم و به همراه مامان لباس و عروسک‌های کاموایی و مخملی می‌بافتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در نظر خودم جذاب بود و در نظر کیا مخصوص پیرزن‌ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم را بیرون فرستادم و یک قارچ دیگر توی دهان گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسری با سگ کوچکش قدم می‌زد و از کنارمان گذشت و پس از آن دختری با اسکیت‌هایش مثل برق عبور کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیا دستم را گرفت و به طرف خود کشید. خودم را روی نیمکت به طرفش سُراندم و او دستش را به دور بازویم انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم سرم را روی شانه‌اش گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم به غذا خوردنش ادامه داد و من به سایه‌ی درخت‌ها توی آب نگاه می‌کردم. پارک بزرگ و شلوغی بود؛ اما قسمتی که ما برای نشستن انتخاب کرده بودیم خیلی خیلی خلوت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کادوی تولدت رو نیاوردم چون توی کیفم جا نمی‌شد. گذاشتم خونه بمونه تا وقتی که برگردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌شه کادوی تولدم خودت باشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را از روی شانه‌اش بلند کردم و به نیم‌رخش چشم دوختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منظورش را هم می‌فهمیدم و هم نمی‌خواستم که بفهمم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی چی؟ منظورت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صاف توی چشمانم نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردمک‌هایم را روی مردمک‌هایش می‌گرداندم و منتظر پاسخی بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاسخی که خودم حدسش را زده بودم چون قبلاً هم بر سر این موضوع کمی بحث داشتیم؛ اما همیشه فکر می‌کردم کیا را قانع کرده باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودت می‌دونی آیدا! دلم می‌خواد کاملا مال من باشی نه اینجوری دورادور!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کردم موادی توی گلویم می‌آید و دیگر میلی به قارچ و فیله نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه جدی و خیره‌اش باعث شد گُر گرفتگی گونه‌هایم را احساس کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی سریع و لرزان به لب نشاندم تا خودم را مقابل او نباخته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما که قبلا درمورد این چیزها حرف زده بودیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را از من گرفت و نفسش را خسته و کلافه بیرون فرستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا نمی‌دونم چی بهت بگم! تو یه دختر امروزی هستی؛ اما این طرز تفکرت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه‌هایش را لحظه‌ای بالا برد و ادامه‌ی حرفش را خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم‌هایم در هم نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اینکه نمی‌توانستم زیر بار خواسته‌ی او بروم؛ اما گاهی احساس می‌کردم بی دست و پا تر از آنی هستم که بتوانم کیا را تا همیشه برای خودم نگه دارم. چیزی نگفتم و او همچنان دستش را به دور بازوی من داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رابطه‌ی ما اصلا یه رابطه‌ی کامل و درستی نیست! تو باید بفهمی که من چقدر بهت نیاز دارم... اونم از همه نظر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گوشه چشم هنوز هم می‌توانستم نگاه خیره او را ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتی یه مهمونی ساده رو با من نمیای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فورا با لحنی عصبی جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از دوست‌های تو اصلا خوشم نمیاد! آدم‌هایی که کوچیک‌ترین خلافشون اینه که با دوست دخترشون اهل دود و دم باشن یا تا نصفه شب بیرون باشن و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی همچین حرفی زده؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از لحن صدایش هم می‌توانستم اخم‌های در همش را تشخیص دهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به او شدم و پای چپم را زیر پای راستم کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من که می‌دونم کیا؛ بیخودی انکار نکن! دوست داری باهات بیام سفره‌خونه و با دوست‌هات و دوست دختراشون قلیون بکشم! من از همچین آدم‌هایی خوشم نمیاد. خب تو خودت تنها برو در نظر من هیچ ایرادی نداره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا در نظر تو هیچ ایرادی نداره که بدون تو توی هر جمعی باشم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این سوالش اولین چیزی که به ذهنم رسید چهره‌ی آن دختران لوندی بود که جلوی دوست پسرشان با پسرهای دیگر لاس می‌زدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و همینطور برعکس... پسرهایی که بدتر از آن دخترها بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی فکر اینکه شاید کیا هم یکی باشد مثل آن آدم‌ها حالم را بد می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غذای محبوبم از دهن افتاده بود و دیگر حتی کوچک ترین اشتهایی نسبت به آن نداشتم... از یادآوری همان آدم‌های مزخرفی که بودن در میانشان را یک بار تجربه کرده بودم و همان یک بار را برای هفت پشتم کافی می‌دانستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهم می‌گن دوست دخترت واقعا عجیبه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهشون می‌گفتی دوست دخترم نیست و فقط دخترعمومه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و کارتن توی دستم را بر سر جای خودم کوباندم و به طرف ماشین حرکت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی اینطور بحثمان می‌شد دیگر به کیا اطمینان نداشتم که او را برای ازدواج و تمام عمرم می‌خواستم یا نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرصم می‌داد؛ اما احساس می‌کردم توانایی بهم زدن این رابطه را نداشتم چون کیا برایم جذاب بود و از طرفی هم تمام اهل خانه از رابطه‌ی ما اطلاع داشتند و انگار با همه‌یشان رودروایسی داشتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکیه به ماشین دست به سینه ایستادم و او داشت با قدم‌هایی آرام به سمتم می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه بر سر چنین موضوعاتی بحث‌مان می‌شد؛ اما من کیا را دوست داشتم... شاید نه آنقدری که تن به تمام خواسته‌هایش بدهم؛ اما دوستش داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی ماشین و در راه برگشت هیچکدام حرفی نزدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست خودم نبود که کمی اخمو شده بودم و هر زمان اگر می‌دانستم در رابطه با موضوعی حق با من است ابدا عذرخواهی نمی‌کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها موضوعی که بابتش حاضر بودم به کیا توضیح بدهم مهدی بود! چون مهدی با تمام موضوعات میانمان فرق می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیا عمیقا به او حسادت می‌کرد و من نمی‌خواستم این حس روی رابطه ما تاثیر بگذارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خانه که رسیدیم کیا بی توجه به من و حتی کسانی که توی حیاط و روی تخت چوبی نشسته بودند پله‌ها را بالا رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر کسی از رفتارش می‌توانست متوجه شود که اصلا شب خوبی را با هم نداشته‌ایم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا و خان عمو به همراه مامان و زن عمو و همین‌طور عمه سیمین روی تخت چوبی نشسته بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیچاره زن عمو پریچهر کبریت به دست مانده بود تا شمع بیست و هشت سالگی پسرش را روشن کند که با بی‌توجهی کیا به کلی ناامید شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به من پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی شده آیدا جون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجبور شدم دروغی سر هم کنم و بگویم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه چیز خاصی نیست. یکی از دوست‌هاش زنگ زد نمی‌دونم چی گفت که یکمی از دستش عصبانی شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف بابا رضا رفتم و دست بر شانه‌اش، پیشانی پهنش را بوسیدم‌ و بوسه‌ای از او روی گونه‌ام دریافت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از او هم دو طرف صورت عمو جابر را بوسیدم و روی تخت کنار مامان نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه جمعی هم دارید اینجا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن عمو از سماور کنارش برایم چای ریخت و همزمان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- والله منتظر شما بودیم؛ اما کیا رو که انگار با یه من عسل هم نمی‌شه خورد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیوان چای را از دستش گرفتم و تشکر کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو دستی به ریش‌های خاکستری‌اش کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بچه‌ها خودشون دوتایی جشن گرفتن... من که گفتم دیگه به ما نیازی نیست! کیا تا وقتی آیدا رو داره هم‌نشینی ما رو نمی‌خواد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمله‌ی آخرش را پر از لذت و رضایت گفت؛ اما من سرخی گونه‌هایم را احساس کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن عمو هم لبخندی زد و جعبه‌ی چوبی نبات‌ها را به سمتم گرفت و من یک شاخه برداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چای خوش عطر زن عمو، به خواست او به سراغ کیا رفتم تا بلکه پسر بد قلق قلبم را توی جمع خانواده بکشانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیا توی اتاقش داشت تی‌شرتش را روی سرش می‌کشید که من سر رسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مقابل آینه ایستاده بود و من تکیه‌ام را به چارچوب در دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست به سینه منتظر ماندم او تی‌شرتش را کاملا بپوشد و بعد به طرفش قدم برداشتم. دستی روی بازویش کشیدم و سعی کردم از در دوستی وارد شوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پایین همه منتظرتن! بیا با همدیگه بریم شمعت رو فوت کن دلم می‌خواد ازت عکس بگیرم کاش یه کلاه بوقی هم داشتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی نگفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لوس نشو دیگه! واقعا دوست ندارم بقیه متوجه بحثمون بشن. بیا بریم پایین دورهمی که تموم شد به قهرت ادامه بده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی دلخور نگاه چپی به من انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه‌ی لبم را از این رک گویی گزیدم؛ اما حرفی که نباید می‌زدم را زده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعا گاهی به کیا حق می‌دادم که رفتارم اصلا شبیه آن چیزی نبود که او می‌خواست. دلش می‌خواست من تاب و تحمل قهرش را نداشته باشن و نازکشی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازویش را محکم توی آغوشم گرفتم. تا روی شانه‌اش می‌رسیدم و روی نوک پنجه‌هایم ایستادم تا گونه‌اش را برای دلجویی ببوسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کف دستش را روی گودی کمرم گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خب الان میام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و سعی کردم خودم را از او جدا کنم تا یک سر به خانه‌یمان بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس منم برم کادوی تولدت رو بیارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را به سمت خودش کشید و مانع رفتنم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یکی از دوستای بابام ویلا باغ داره، زنگ می‌زنم ازش کلید می‌گیرم آخر هفته رو با دوستام بریم خوش بگذرونیم! باهام بیا آیدا! باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانم چرا تا کمی به او روی خوش نشان می‌دادم اوضاع را به سمت خوش گذرانی‌های مورد علاقه‌اش می‌کشاند؛ اما لبخندی زدم و قبول کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبول کردم چون می‌خواستم کمی به خواسته‌هایش احترام بگذارم و دل به دلش بدهم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانطور که دوست داشت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را گرفت و هر دو به طرف بقیه رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیا شمع اعدادش را فوت کرد و من از او عکس گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن عمو با اشتیاق کیک را تقسیم می‌کرد و همه انرژی خاصی داشتند؛ اما من مدام به آخر هفته فکر می‌کردم که خلاف میلم به کیا قول همراهی داده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر کسی به خانه‌ی خودش برگشت و من چشمم به کارتن کادوپیچ شده‌ی روی تختم افتاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کادوی کیا را هنوز به او نداده بودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عادت داشتم هشت صبح توی بالکن مشترکی که با دیگران داشتیم کاپوچینو و کروسان بخورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک ماگ صورتی و لب طلایی را از کاپوچینو پر کرده بودم و روی نرده‌ی آهنی و نسبتا باریک بالکن نشسته بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهایم را بالای سرم گوجه کرده بودم و تی‌شرتی سفید و سورمه‌ای به تن داشتم که راه‌های افقی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بخاری که از ماگم بلند می‌شد از صحنه‌های مورد علاقه‌ام بود. ماگ را زیر بینی‌ام گرفتم و عطرش را نفسش کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای گنجشک‌های توی خیابان و آفتاب نرمی که روی دیوار حیاط بود صبح قشنگ آن روز را کامل می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی روی لب‌هایم نشسته بود و کمی کاپوچینویم را مزه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در خانه‌ی خان عمو باز شد و کیا لباس پوشیده و آماده بیرون آمد. با دیدنش لبخندم پررنگ تر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبح بخیر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدایم سر بلند کرد و او هم لبخندی به لب نشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبح بخیر آیدای من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفم خم شد و گونه‌ام را بوسید و جای بوسه‌اش را نوازشی کرد. می‌خواست به سرعت از کنارم رد شود که من پر عجله بلند شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وایسا! دیشب نشد کادوی تولدت رو بهت بدم می‌رم برات...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پر عجله خودش را به پله‌ها سپرد و فورا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بذارش واسه بعدا! الان عجله دارم... قراره ماشین عروس بیاد واسه گل کاری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر جا وا رفتم و او سریع از خانه خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشتیاق هیچ چیزی را نداشت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امکان نداشت کسی برای من کادو بخرد و برای باز کردنش لحظه‌ای وقت تلف کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشیدم و باز هم لبه‌ی نرده‌ی آهنی نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم کم کم به این نتیجه می‌رسیدم کیا برای علایق من هیچ اشتیاقی نشان نمی‌دهد؛ در حالی که من باید برای علایق او شور و ذوق داشته باشم که در غیر این صورت به او بر می‌خورد و ناراحت می‌شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم ماگ سرامیکی توی دستم را زیر بینی‌ام گرفتم و عطر کاپوچینوی محبوبم را نفس کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از توی خیابان صدای چند مرد می‌آمد که پیدا بود اسباب کشی می‌کنند و وسایلی را جا‌به‌جا می‌کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی خانه رفتم و ماگ خالی را توی سینک ظرفشویی شستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان توی سالن نشسته بود و عینکش را به چشم داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانش میل‌های بافتنی را تکان می‌دادند و کاموای آجری رنگ را می‌بافت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آیدا سفارش‌ها رو کی می‌بری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فردا صبح!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی کابینت‌ها را دستمال کشیدم و من هم لباسی که با قلاب در حال بافتنش بودم را توی سالن اوردم و مشغول شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌بافتم و فکرم پیش رفتارهای کیا بود. دوستش داشتم و برایم از نظر ظاهری جذبه داشت. وقت‌هایی هم که مهربان می‌شد حرف‌های قشنگی می‌زد؛ اما احساس می‌کردم غیر از مسائل عاطفی انتظار شنیدن چیز دیگری را از من ندارد و همین آزارم می‌داد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیه در حالی که بدنش را کش و قوس می‌داد از اتاق بیرون آمد و به طرف سرویس بهداشتی رفت. خودش را با انواع کلاس‌های کنکور خفه کرده بود و تمام وقتش را یا خواب بود یا درس می‌خواند و یا به کلاس و کتابخانه می‌رفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من برخلاف او علاقه‌ام را توی هنر پیدا کرده بودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بافتنی و سیاه قلم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اینکه دستانم از طرح‌هایی که می‌کشیدم، سیاه می‌شدند واقعا لذت می‌بردم و آیه به من «دیوانه» می‌گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیا هرگز نه از طراحی‌هایم تعریف کرده بود و نه از بافتنی‌هایم؛ او هم به هنر علاقه‌ای نداشت و من حتی یک دلیل هم برای ادامه‌ی رابطه‌ام با او نداشتم غیر از اینکه دلم می‌گفت با وجود این مسائل هم دوستش دارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو جابر و بابا با شراکت یکدیگر یک گلخانه‌ی کاشت و نگهداری گل توی خارج از شهر داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا بارها از من خواسته بود باز هم توی گلخانه مشغول شوم و مثل قبل گل‌آرایی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشکلی با گل‌ها نداشتم؛ اما دلیل مخالفتم مسیری بود که باید طی می‌کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حوصله‌ی این مسیر را واقعا نداشتم و ترجیح می‌دادم توی خانه بمانم و آنلاین شاپ خودم و مامان را اداره کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیه بی‌توجه به ما توی آشپزخانه رفت و برای خودش صبحانه آماده کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هنوز هم کاموای سیاه را توی قلاب می‌گرفتم و توی بافت می‌بردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا صاحب خونه روبه‌رویی رو بیامرزه، الان بعد سالها که این خونه خالی بود دخترش اومده یه مدت بمونه... دیشب پریچهر می‌گفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هومی گفتم و مامان ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پریچهر می‌گفت شوهرش یه مدته که فوت شده. حالا با دو تا پسراش سال دیگه عازم اروپان، اینم گفته این اواخر بیاد خونه پدریش زندگی کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار بحث برای آیه جذاب شد و صدای پر اشتیاقش را از آشپزخانه‌ پشت سرم شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوف... جونم اروپا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از صدایش پیدا بود که لقمه‌ای توی دهان دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیه عاشق زندگی در خارج از کشور بود و بزرگترین هدفش مهاجرت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام تلاشش را می‌کرد تا پزشکی قبول شود و بعد هم مهاجرت تحصیلی کند... حالا یا اروپا یا آمریکا... خیلی فرقی نمی‌کرد مهم این بود که خارج باشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیه رفت تا به کلاس زبانش برسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و مامان تا قبل از ظهر یک بند مشغول کار بودیم و مامان بالاخره برای آشپزی توی آشپزخانه رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آشپزی خوشم نمی‌آمد؛ برعکس آیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیه عاشق پخت انواع کیک و شیرینی بود و تمام وقت‌های فراغتش را دسرهای مختلف درست می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان به یاد مهدی افتادم! توی اتاقم رفتم تا با او تماس بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید سراغی از شیشه‌ی مغازه‌ی موبایل فروشی‌اش می‌گرفتم ببینم آن را تعویض کرده است یا نه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به بوق دوم نرسیده صدایش توی گوشم پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من اومدم خونه توی حیاطم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آها باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تماس را قطع کردم و با قدم‌هایی سریع به سمت راهروی خانه حرکت کردم تا خودم را به بالکن برسانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو طرف دو راه پله بود که هر کدام مقابل خانه‌های خان عمو و عمه سیمین بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی داشت از پله‌ها بالا می‌آمد و خستگی از ظاهرش پیدا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفش رفتم و فورا پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه خبر؟ شیشه‌ی مغازه‌ات رو عوض کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره همین امروز صبح!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به کبودی روی پیشانی گندمی‌اش نگاه کردم و دستم را روی شانه‌اش گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیشتر مراقب خودت باش عمه گناه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای باز شدن در را که شنیدم بی‌اختیار ادامه‌ی جمله‌ام را رها کردم و در حالی که هنوز دستم به روی شانه‌ی مهدی بود سرم را به طرف در چرخاندم و کیا را دیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن ما کنار در مکث کرد و خیره‌ی ما شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر لحظه که می‌گذشت چهره‌اش برافروخته تر می‌شد و من ذوب شدن قلبم را توی قفسه‌ی سینه‌ام احساس می‌کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوه اوه... اونی که خودش رو صاحبت می‌دونه اومد!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم به نیم‌رخ مهدی نگاه کردم. پله‌ای را پایین رفت و سری به اطراف تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیه؟ چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟ مگه چی دیدی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف مهدی خیز برداشتم و بازویش را گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو برو خونه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی دستم را پس زد و کیا با قدم‌هایی آرام به سمت ما می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای لحظه‌ای آن‌قدر با اخم به من نگاهی انداخت که دهانم باز ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی دستش را بالا آورد و تکانی داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چته؟؟ چرا اینجوری نگاش می‌کنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیا صاف مقابل مهدی از حرکت ایستاد و سرش را بالا گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به تو چه ربطی داره؟ هر جور دلم بخواد عشقمو نگاه می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی صدایش تهدیدی قابل لمس بود؛ اما مهدی کوتاه بیا نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو خیلی بیخود می‌کنی اگه بخوای یه نگاه چپ به آیدا بندازی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم‌های کیا بیشتر در هم کشیده شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اول روی سینه‌ی مهدی زد و بعد همان دستش را مقابلش چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو چه کاره‌ای؟؟ به تو چه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی را خیلی خوب می‌شناختم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش برای دعوا درد می‌کرد و این بحث هم هر لحظه داشت تند تر می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه‌ای فرصت ندادم و فورا خودم را میان آن دو انداختم و پشت به کیا، سعی کردم مهدی را به عقب برانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بسه! بسه! چه خبرتونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه سیمین یک روز خیلی نامحسوس به من گفته بود می‌ترسد مهدی به خاطر من دست به یقه‌ی کیا شود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرگز مشکل از مهدی نبود... این کیا بود که حسادت زیادی نسبت به او داشت و نمی‌توانست قبول کند ما از بچگی و از قدیمی‌ترین خاطره‌ای که از خودمان به یاد داریم به کنار هم بزرگ شده‌ایم و حالا واقعا هیچ حسی غیر از خواهر و برادر بین ما نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعا هیچ حسی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیا دستش را به دور کمر من حلقه کرد و من را خیلی محکم و سریع به خودش چسباند و توی صورت مهدی دقیق شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به آیدا نزدیک نشو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه مهدی برای لحظه‌ای به دست کیا کشیده شد که روی شکم من بود. بعد با انزجار از ما رو برگرداند و توی خانه رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آهنی و شیشه دار را آن چنان بهم کوباند که پلک‌هایم به یکباره بسته شدند و شانه‌هایم بالا پریدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوسه‌ی کیا که روی گردنم نشست، چرخیدم و مقابلش ایستادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌فهمی چی‌کار می‌کنی؟؟ صد دفعه بهت می‌گم مهدی برادرمه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنجه‌ی دستش را همزمان با حرف‌هایش بالا آورد و توی صورتم خیلی خشمگین غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم صد دفعه گفتم برادرت نیست! نه باباتون یکیه نه مامانتون... مهدی برادرت نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عامدانه تنه‌ای به من زد و بی‌اختیار قدمی کنار رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او هم به طرف خانه‌ی خودشان به راه افتاد و من کلافه روی اولین پله نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح پنجشنبه بود و من می‌خواستم با کیا به همان ویلا باغی که گفته بود بروم. اول راضی نبودم؛ اما می‌خواستم توجه بیشتری به او داشته باشم تا بلکه دست از سر حسادت‌هایش به مهدی بردارد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم را که جای او می‌گذارم می‌بینم شاید هم حق با او باشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️