پارت بیست و چهارم :

لباس¬هایم را پوشیدم، خواستم به دیدن زهرا خانوم بروم و تشکر کنم درو که باز کردم کاوه رو دیدم. 
_المیرا خانوم می¬تونم باهاتون حرف بزنم؟
کلید را در قفل چرخاندم و گفتم: 
-حرفی نمونده من همچیو به کامیار گفتم به درد هم نمی¬خوریم. 
_شما حق ندارید در مورد من تصمیم بگیرین، من همچیو می¬دونم و قبول دارم نگاه کن منو، تو چشمام نگاه کن...
سرشو کج کرد و گفت:
-به ولای علی مهم نیست من خوشب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دخترک جذاب

    3

    مثل همیشه عالی بود❤🥰😍

    ۵ سال پیش
  • ¥

    5

    کیمیا ک اون اول با الی لج افتاد چجوری آشتی کردن ک الان کیمیا بغلش میکنع؟!

    ۵ سال پیش
  • سیمین

    4

    از الی معذرت خواهی کرد

    ۵ سال پیش
کپی شد!