پارت بیست و سوم :

زهرا خانوم وضو گرفت و سجاده¬اش را که همیشه همراهش بود را رو به قبله پهن کرد. اونقدر با دیدنش آرام گرفتم که با اشتیاق بهش نگاه کردم و اون جو معنوی رویم اثر گذاشت...صدای قرآنش که در خانه پیچید. آرامش گرفتم و خوابم رفت با آن صدای ملکوتی. صبح زود از خواب بلند شدم،  لباس¬های مشکی¬ام را پوشیدم و با زهرا خانوم و کاوه و کامیار به سمت سرد خونه بهشت زهرا راه افتادیم. بعد از غسل دادن و کفن کردن ننه صنم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ...

    6

    نویسنده عزیز رمان جذابیه لطفاََ عکس شخصیت های جدید رمان بندازین

    ۵ سال پیش
  • دخترک جذاب

    5

    بازم عاااااالی بود❤🌹🌹🍃🍃🤗

    ۵ سال پیش
کپی شد!