پارت بیست و هفتم :

دوروزی بود که ویلا بودیم و از عشق سرمست انگار فقط او بود و من، خوشبختی چه رنگ قشنگی است اون هم ازنوع عشق...بعد از دوروز به خانه برگشتیم و مهمانی ها شروع شد. هر سری خونه یکی از اقوامش بودیم و آخر سر هم  خونه زهرا خانوم...هدیه ای که برایش خریده بودم را تقدیمش کردم و گفت:
-دخترم این چه کاریه قربونت بشم مرسی...
_خواهش می کنم مامان ...
_فدات شم که به من میگی مامان ...
-دوروزی هست که قدم نزدیÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فری

    3

    من فک میکنم دوست کاوه تو دبی همون امیر وقتی همو ببین میفهمن امیر چون عاشق المیرا شد به کاوه همه چیو میگه

    ۵ سال پیش
  • زینب

    3

    کامیارمریضه.به احتمال زیادکاوه المیراروترک کنه بازم باامیرازدواج کنه

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️