ماه قلب من به قلم فاطمه سیاوشی
پارت بیست و هفتم :
دوروزی بود که ویلا بودیم و از عشق سرمست انگار فقط او بود و من، خوشبختی چه رنگ قشنگی است اون هم ازنوع عشق...بعد از دوروز به خانه برگشتیم و مهمانی ها شروع شد. هر سری خونه یکی از اقوامش بودیم و آخر سر هم خونه زهرا خانوم...هدیه ای که برایش خریده بودم را تقدیمش کردم و گفت:
-دخترم این چه کاریه قربونت بشم مرسی...
_خواهش می کنم مامان ...
_فدات شم که به من میگی مامان ...
-دوروزی هست که قدم نزدی
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فری
3من فک میکنم دوست کاوه تو دبی همون امیر وقتی همو ببین میفهمن امیر چون عاشق المیرا شد به کاوه همه چیو میگه