پارت بیست و هفتم :

دوروزی بود که ویلا بودیم و از عشق سرمست انگار فقط او بود و من، خوشبختی چه رنگ قشنگی است اون هم ازنوع عشق...بعد از دوروز به خانه برگشتیم و مهمانی ها شروع شد. هر سری خونه یکی از اقوامش بودیم و آخر سر هم  خونه زهرا خانوم...هدیه ای که برایش خریده بودم را تقدیمش کردم و گفت:
-دخترم این چه کاریه قربونت بشم مرسی...
_خواهش می کنم مامان ...
_فدات شم که به من میگی مامان ...
-دوروزی هست که قدم نزدی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فری

    3

    من فک میکنم دوست کاوه تو دبی همون امیر وقتی همو ببین میفهمن امیر چون عاشق المیرا شد به کاوه همه چیو میگه

    ۵ سال پیش
  • زینب

    3

    کامیارمریضه.به احتمال زیادکاوه المیراروترک کنه بازم باامیرازدواج کنه

    ۵ سال پیش
کپی شد!