پارت بیست و هشتم :

چیزی به محرم نمانده بود با کاوه برای خرید لباس مشکی بیرون رفتیم. روزهای خوبی رو سپری می-کردم حتی خوشبخت ترین زن دنیا بودم. کاوه همیشه هوایم را داشت، هر شب هر سه با هم قدم می زدیم و بیخیال دنیا ساعت ها می خندیدیم. زهرا خانوم هر هفته مرا به خانه اش دعوت می کرد و مثل دختر خودش قربان صدقه ام می رفت. هر روزی که خانه اش می رفتم اسفند دود می کردو می گفت عروسم خوشگله ماشالله هزار ماشالله چشمش می زنن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    7

    رمان رو دور تند افتاده همین جور داره میره

    ۵ سال پیش
کپی شد!