ماه قلب من به قلم فاطمه سیاوشی
پارت بیست و هشتم :
چیزی به محرم نمانده بود با کاوه برای خرید لباس مشکی بیرون رفتیم. روزهای خوبی رو سپری می-کردم حتی خوشبخت ترین زن دنیا بودم. کاوه همیشه هوایم را داشت، هر شب هر سه با هم قدم می زدیم و بیخیال دنیا ساعت ها می خندیدیم. زهرا خانوم هر هفته مرا به خانه اش دعوت می کرد و مثل دختر خودش قربان صدقه ام می رفت. هر روزی که خانه اش می رفتم اسفند دود می کردو می گفت عروسم خوشگله ماشالله هزار ماشالله چشمش می زنن
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

سیتا
7رمان رو دور تند افتاده همین جور داره میره