پارت شصت و پنجم :

فصل 13
مراسم محرم فرا رسیده و همه در جنب و جوش مراسم و هیئت و عزاداری و بر پایی دسته و نذری بودند. عباس که متوجه میانه شکراب سارا و مجتبی شده بود هر شب مجتبی را به باد سرزنش می‌‌گرفت و روحیه‌‌اش را تضعیف می‌‌کرد.
ـ یعنی اگه خبر به گوش ابراهیم و داوود برسه زنده‌‌ت نمی‌‌ذارن.
مجتبی درمانده به عباس نگاه می‌‌کرد:
ـ مگه من چی کار کردم؟ خواهر خودشون نازک نارنجی و کینه‌‌ای و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    ببخشیدمگه حلیم باکف گیربزرگ هم نمیزن آخه قاشق بزرگ 🤔🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    هم قاشق بزرگ هست هم کفگیر بزرگ🙂💞

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️