پارت شصت و پنجم :

فصل 13
مراسم محرم فرا رسیده و همه در جنب و جوش مراسم و هیئت و عزاداری و بر پایی دسته و نذری بودند. عباس که متوجه میانه شکراب سارا و مجتبی شده بود هر شب مجتبی را به باد سرزنش می‌‌گرفت و روحیه‌‌اش را تضعیف می‌‌کرد.
ـ یعنی اگه خبر به گوش ابراهیم و داوود برسه زنده‌‌ت نمی‌‌ذارن.
مجتبی درمانده به عباس نگاه می‌‌کرد:
ـ مگه من چی کار کردم؟ خواهر خودشون نازک نارنجی و کینه‌‌ای و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    ببخشیدمگه حلیم باکف گیربزرگ هم نمیزن آخه قاشق بزرگ 🤔🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    هم قاشق بزرگ هست هم کفگیر بزرگ🙂💞

    ۲ سال پیش
کپی شد!