پارت شصت و هفتم :

صدای بهمن نگران بود و می گفت:
ـ زودتر از وقتش داره به دنیا میاد.
ـ نگران نباش. ایشاالله صحیح و سلامت به دنیا میاد.
صدای بهار را شنید:
ـ عباس! سلام ببخشید بدون تو برگشتم. خیلی ترسیده بودم. به بهمن که زنگ زدم و گفت ملیحه خیلی حالش بده نصفه جون شدم و سریع خودم رو رسوندم خونه.
ـ کار خوبی کردی ولی خبر نداری بعد رفتنت چی شد.
بهار متعجب و کنجکاو پرسید:
ـ چی شد؟!
ـ حالا بعد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    7

    پدرشان گناه داره 🙏💞💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!